با شاعر کوچه شبی ديگر سپری شد

فریدون مشیری تا آنجایی که حافظه ام یاری می کند دومین شاعری است که پس از خیام بطور جدی در آغاز آشنائیم با شعر پارسی مرا به خود مشغول ساخت .مهربانی که با شعر مادر شناختمش و پس از آن به کوچه رسیدم . شنیدن دکلمه اشعارش شبهای مهتابی مرا مزین می کرد و روزها نوشتن درباره محبتی که در آثارش موج میزد یکی از دلمشغولی هایم بود . نمی دانم بازهم شاهد از غیب مرا رسید که امشب دست و پاشکسته یکی از زیباترین اشعارش را زیر لب زمزمه می کنم :

{ نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟

کجا باید صدا سرداد ؟

در زیر کدامین آسمان ،

روی کدامین کوه ؟}

واقعا میل به ماندن در من این اواخر برای چیست ؟آیا من شیفته روزهای قشنگی شده ام که گذراندم یا منتظر یک معجزه تازه ام ؟ انبوهی از فکر به سویم هجمه می کند و من چون رم شهر بی دفاع سرم را میان دستهایم می گیرم .

امید زیباترین نامی است که شنیده ام چه عزیزانم را همیشه در دل امید من خوانده ام . امید به کرم حضرت حق . امید به ظهور منجی و امید به .....

{مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

اگر دردی زجانش برندارم ناجوانمردی است }

گاهی حس می کنم می خواهم بمانم که آنچه در قلبم به برکت رحمت حق تعالی نهفته است در زمین بی برگ و بار انسان امروز بذرافشانی کنم ؟(چه ساده اندیشانه ) اما ایده آل

گاهی حس می کنم می خواهم بمانم که هر چه تاکنون ندانسته ام بدانم (چه خوش باورانه ) اما خردمحور

گاهی هم حس می کنم می خواهم بمانم که بمانم و در این بین هرگز به این نیاندیشیدم که بمانم و .......

{ تنم در تارو پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

با این مهر ، با این ماه

با این خاک ، با این آب

پیوسته است .}

و با تو ......

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محدثه

صبح اومدم برات نوشتم! نوشتم و نوشتم...يهو همه پر... اين روزها همه چيز شروع کردن به پر کشيدن...آدمها دلشون هم ميخواهد برن هم می خواهد بمونن! گاهی اینقدر برامون اینجا کوچیک میشه که یه لحظه نفس کشیدن برامون میشه یه عمر ...گاهی اینقدر دلمون می خواهد به قول تو خردمند بشیم که ... به قول خودت بودن... من میگم اولین اشتباه ما اینه که خودمون رو با جسممون یکی می کنیم!میگیم من گرسنمه ...من عاشق شدم!من ... اون وقته که با مرگ تن فکر می کنیم که مردیم! راستیاتش اینا همه اش حرف من نیست ... من خودم خیلی وقتهای زیادی این دو تا رو یکی می کنم!کاش بعد از سفر بتونم از منیت خودم دل بکنم!‌کاش نه جسمم برگرده نه خودم! دوستت دارم از نوع میخکش

11

برای رهایی از مرگ ناگزیر شهرزاد قصه ها میگفت. شب ها تا هزار و یک شب. نیز نویسنده تا مرگ را به تعویق بیاندازد و از وجهی دیگر آدمی تا جاودانه بماند به خلق اثر می پردازد. از این دیدگاه هر نوشته ای خطابه ای در مرگ نویسنده است که نه خود جسد نویسنده است. متن تن اوست. و این گونه ست ماندن. حال شما به چیزی فراتر از آن پرداخته ای که حس اندوه و رنج ابدی آدمی را با خویش دارد. ماندن برای چه؟ و چگونه ماندن! لذت از خواند چیزی که به بیش از خود اشاره می کند با اندهش توامان، لذتی وافر بخشید! بمان همیشه بمان!

ابوالفضل

به هر حال خدا را شاکرم که اين توفيق نصيبم شد. ايام به کام و هميشه شاد و موفق باشيد.

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: نمی دانم چه عرض کنم! تا جايی که از کودکی ام ياد دارم بيدون عشق نگذراندم . ولی حتی در همان دوران طفوليت حسی غريب در وجودم طغيان می کرد که من مال اين دنيا نيستم... هرچه بزرگتر شدم اين حس غريب در من زنده تر شد. و مرگ برايم شيرين تر و جذاب تر. در اوج مستی نام مرگ برايم مزه مستيم می شد و يادش همراه هميشگی ام. شايد اين درست باشد که من با مرگ زاده شدم و با مرگ هم دوباره زاده می شم. پس مرگ برايم زندگيست . زندگی بهتر از اين زندگی... بگذريم من با مرگ يار ديرينه ام ولی او هم مانند تمام معشوق ها به راه ناز و از ما نياز.... نمی دانم چرا تا کنون توفیق بهرمندی از هنر نمایی قلم توانایتان را نداشتم . و این اولین بار است که میهمان قلم زیبایتان شده ام. ( بین خودمان بماند، مانند ندید پدید ها تا جایی که نفس داشتم از قلمتان نوشیدم)... این جمله از جبران خلیل جبران برایم بی نهایت ارزشمند جلوه کرد ( کسانی که به تو مار می دهند ، هنگامیکه تو از آنان ماهی می خواهی ، ممکن است چیزی جز مار برای بخشیدن نداشته باشند . بنابراین ، این عمل از طرف آنان ، نوعی سخاوت است . )

سعيده

سلام.......

علی

به نام خدا و سلام قلمتان ارزشمند و آموزنده است .مخصوصا وقتی به طور تخصصی راجع به ادبیات و انواع مختلف ان بحث می کنید برای ما بی سوادای عالم معنا مفید تره هر چند زحمت استاد درخشنده زیاد میشه و باید رفع اشکال کنه اما به هر حال خیره و مفید .امیدوارم موفق باشید .

Farshooshtar

مرحوم مشيري... منم به ايشون علاقه داشتم

سلام خاله دلم براتخيلی قيلی ويلی ميره چيکارش کنم؟؟!فقط مجبورم یه جوری درتسش کنم اونم با دوستت دارم همونقدرتا که هميشه بهت ميگفتم چون خدا گفت از اون بيشتر تر نداليم هنوز!