گلی در گلدان سفالی تاريخ

ایرج ضیایی در گلدان سفالی می گوید :

[ گلدان سفالی را بر میداری

نقشی از یک تابوت ستاره درخت

از جهان ازلی می آیند

مردانی غریب شبانه با تابوت زیر درخت می نشینند

گلدان را می چرخانی

نقشی از مار گل مهتاب

ما و گل مهتاب از کنار مردان میگذردند

داخل گلدان می شوند

شاخه ای گل در گلدان میگذاری .]

yas.jpg

امشب شبی بود که شاخه گلی در گلدان سفالی تاریخ کاشته شد یاسمینی که عطرش  در کوچه های دوران  مستدام گشت .تن دردانه ای که در صدف اش آرام گرفت تا روحی از ارواح به روح اله پیوند خورد .

کسی می گفت آن لحظه که دلی میشکند لحظه ناب نیاز فرا میرسد. امشب دلی از عزلت نشینی ستاره ای در پس ابر می شکند پس اینک نوبت من نوبت تو و نوبت دلهای ماست .

امشب دلی در عرش می لرزد و هزاران قلب در فرش

تفاوتی ندارد از عرش باشیم یا که فرش مهم این است که دلی داشته باشیم  منقلب .قلبی همه یاد یار و روحی مدهوش از رایحه روحبخش یاس .

امشب عجیب دلم هوای یاس دارد ای کاش یک شکوفه نارس آن را ....

.... ای مهربان برای من یاس بیاور

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محدثه

اين شعر رو خيلی دوست دارم... گر نگهدار من انست که من می دانم شيشه را در بغل سنگ نگه می دارد! فکر کنم همون توکل باشه ... يا شايدم یه جوری ترجمه کردن اتفاقات خوب و بد ...شایدم دلمون میخواهد همیشه یکی پشتمون محکم مثل کوه بایسته ... بگه من مراقبتم! (خودت گفتی فدای سرت! پس غر نزن به کامنتهام جون محدثه رفتم دیگه)

دانشناپذير

محدثه

امشب نه اينکه شام غريبان گرفته ام بلکه به يمن آمدنت جان گرفته ام ...

ابراهیم

هزار ساله کوچه ها پر میشه از عطر یاس... اما مکان اون گل...

سعيده

ای مهربان برای من ياس بياور .. اين ياس شايد بينش و صبر و خيلی چيزا می تونه باشه .. شاد باشين .. در پناه حق

محدثه

حوا ، دوشنبه : خيلي كم حرف مي‌زنه . شايد چون باهوش نيست و به اين مساله حساسه و مي‌خواد پنهونش كنه . خيلي حيفه كه اين طوري فكر مي‌كنه چون باهوش بودن هيچ اهميتي نداره . ارزش واقعي تو قلب انسانه ! اميدوارم بتونم بهش بفهمونم كه يه قلب مهربون و عاشق واسه انسان بزرگترين ثروته و بدون اون حتي با داشتن هوش زياد انسان فقيره … حوا ، ‌جمعه : سه‌شنبه ، چارشنبه ، پنج‌شنبه و امروز ، همه بدون ديدن اون ! زمان زياديه واسه تنها موندن ! اما با اين حال تنها بودن از اين‌كه حس كني مزاحمي و نمي‌خوانت بهتره . بايد يه همدم داشته باشم ، فكر مي‌كنم براي اين كار ساخته شدم . واسه همين با حيوونا دوست ميشم . اونا هم جذابن ، هم مودب و هم مهربون . هيچ وقت عنق نيستن و نمي‌ذارن حس كني مزاحمي . بهت لبخند مي‌زنن و برات دم تكون ميدن - البته اگه داشته باشن - هميشه هم آماده‌ي بازي و سروصدا كردن و اين ور و اون ور گشتن يا هر كار ديگه‌اي كه بگي هستن . به نظر من اونا جنتلمناي واقعين …

محدثه

حوا ، شنبه : ديگه يه روزم شده ، انگار ديروز بود كه اومدم چون اگه پريروزي‌ام وجود داشته من اينجا نبودم يا اگه بودم يادم نمياد . شايدم من متوجه‌اش نشدم . خب سعي مي‌كنم از اين به بعد بيشتر مراقب باشم و همه چي رو يادداشت كنم . بهتره از همين الان شروع كنم تا ترتيب خاطراتم به هم نريزه . غريزه بهم ميگه اين نوشته‌ها يه روزي به درد تاريخ‌نويسا مي‌خوره … آدم ، دوشنبه : اين موجود جديد موبلند خيلي داره مزاحم ميشه ! هميشه داره ول مي‌‌گرده و هر جا ميرم دنبالم مياد ! از اين كارش خوشم نمياد . به اين كه كسي همراهم باشه عادت ندارم ، اي كاش بره پيش بقيه‌ي حيوونا … آدم ، سه شنبه : من توي مه بيرون نمي‌رم اما موجود جديد ميره . تو هر آب و هوايي بيرون ميره و هي حرف مي‌زنه . اينجا يه زماني خيلي ساكت و دلپذير بود …

محدثه

آدم ، سه شنبه : اگه فقط هر چند وقت يه بار مي‌تونست آروم بشينه و حرف نزنه ، منم مي‌تونستم از نگاه كردن بهش لذت ببرم . مطمئنم مي تونستم ! چون دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه اون واقعا موجود زيبا و جذابيه … حوا : آره ! من اون رو دوست دارم فقط چون مرده و مال منه ! به گمونم هيچ دليل ديگه‌اي وجود نداره ، همونطور كه اولش گفتم اين جور عشق نتيجه‌ي عقل و منطق نيست ، خودش به وجود مياد ، هيچ كس نمي‌دونه كي و كجا . دليلي واسه اومدنش وجود نداره و اصلا نيازي به دليل نداره …

محدثه

سلام..يه بخش از کتاب خاطرات آدم و حوا ست! اينقدر اين قسمتش ناز بود که دلم نيومد اينجا ننويسم... ببخشيد که فقط يه کم طولانی بود be happy