تفالی کوتاه به بودلر

شارل بودلر در ملال پاریس در قطعه ستودنی (اقلیمی در زلف)می گوید :

(اگر می دانستی چه چیزهایی در موهای تو می بینم ،  چه چیزها حس می کنم ، چه چیزها می شنوم ! روح من بر عطر شناور می شود ، چون روح کسان دیگر بر موسیقی .موهای تو رویائی در خود دارند ، آکنده از بادبانها و دکلها ، دریاهای پهناوری در خود دارند که کفهایشان مرا بسوی اقلیمی دل انگیز می برند ؛ به مکان هایی که سپهر ، کبودتر و عمیق تر است ، به مکانهایی که فضا عطرآگین است از بوی میوه ها وبرگها و بوی بدن آدمی )

واقعا چه چیزهایی می توان در موی او دید ؟چه چیزها را می توان حس کرد یا شنید ؟

من همیشه همه چیز را در چشمانت دیدم حس کردم و شنیدم

خیلی دوست دارم بفهمم شارل بودلر چرا می خواست  دندان در گیسوان سیاه و سنگین فرو برد .

زلف بر باد مده تا .......

/ 6 نظر / 7 بازدید
محدثه

من هم معتقدم چشم به آدم دروغ نمی گه!

حسین مکی زاده

سلام به چه چیزها می اندیشی دخترم! "هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست!" فارغ از اشارات و تفسیرهایی که از گیسو و زلف و مو در آثار ادبی-عرفانی نوشته اند و خوانده ایم یک چیز مشخص است و آن اینکه "گیسو" و مو خیال انگیز ترین چیزی است که در جلوه های گوناگون شاعران و عارفان و عاشقان را شوق و حسی دیگر می بخشد. - به روزم با هذیانی دیگرم به نام" I’m On(Dead)line "مرا به خودم تبعید کنید. این جنگ داخلی است آقای قاضی!" و این اولین پست من است در بلاگ سپات! - کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

مازیار

تاخیر موج موسیقی دوباره سه ماهه نشود

ابراهیم

ما رو باش رو چه درختی اسممونو جا میذاریم، ما رو باش قسمی جز اون دو چشم نامسلمون که نداریم ما رو باش تشنه موندیم ولی مشت آب نا اهلو نخواستیم سر ظهر گفتی از جنس نظر کرده ابریم و می باریم، ما رو باش به هواداری تو شیشه میخونه رو با سنگ شکستیم نارفیق سنگ و شیشه اگه دشمن، من و تو که موندگاریم، ما رو باش چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت می کنه ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم، ما رو باش غزل کوچه ما قلندرای پیر و عاشق که اینه فکر تازه عاشق پیاده باش که ما سواریم، ما رو باش اینا رو باش

عشق به خدا شاهراهی به کمال

تنها تر از شلوغی های بی کسی ...کجاست ؟ آن خلوت ناب ازل .. شربت شیرین خواستن و فراموشی ...محو هیچ بودن .... نخواستن ...راحت تر از کوچه ای باریک و رویایی ...و مهربان تر از دلسوزیهای بدلی... رها از دلتنگی های نافرم... چرا های بی پروا .... جواب های ناگفته .... کمی سر در گریبان یک لبخند ... کمی ساده ... رها از بند ... از هراسیدن ازنافرجام های تکراری ...کمی مردن در این رویای بیداری ... کمی عطر و کمی مستی ... خزیدن در شب پستی ... نه اهنگی نه آن رنگین کمان بی رنگی ... به آرامی یک شب مهتاب و یک برکه ... همچون آرامشی پس از طوفان ...و بازمانده ای آرام و شطرنجی .