رازی که از پرده برون شد

با نام  خدا

در تمام مدت زندگیم دچار سه گانه ها بودم .از پیش از تحصیل من و همراز و رضا ؛  از دوران تحصیل ابتدایی من و ندا و زهرا .بعد  من و آنیتا و نشمین . و در نهایت دبیرستان من و مریم و فریده . به دانشگاه هم که رسیدم من و مرجان و مرجان اما سه گانه اصلی سال 78 شکل گرفت من و تو و نفر سوم . سه گانه ای که نقطه اشتراکش تحصیل رفاقت حتی رقابت نبود ما وجه اشتراکی در زیر پوستمان داشتیم . در اندوهی که در پس نگاهمان موج میزد . من راه خودم را رفتم و نفر سوم هم راه خودش را اما تو تسلیم تر بودی راهی نرفتی جز رفاقت . ساعت 3.5 بعداز ظهر قرار پیاده روی خیابان ولیعصر از میدان ولیعصر تا میدان ونک هر هفته مرا از روزمرگی هایم نفر سوم را نیز و تو را به شوق صمیمتمان بهم پیوند میزد . در طول مسیر بارها باهم بحث میکردیم بیشتر به فلسفه دامن میزدیم من که هیچ نمیدانستم اما تو در خانه ات با تنها بازمانده حادثه ات می ماندی و کتاب می خواندی و هفته یکبار مرا می آموختی . نفر سوم هنوز اشتراکمان را باور نکرده بود همه امام زاده ها را دور میزد یک وقتایی سر از روستاهایی درمیاورد که خودش هم دیگر مسیر را برای دوباره رفتن در ذهن نداشت فقط از خاطره روحانی زیارت می گفت چند باری شهرری رفتیم البته به اصرار نفر سوم بعد ظهرهای جمعه هم شد پاتوق ما در آستانه حضرت عبدالعظیم ناهاری سبک می خوردیم و با ماشین نفر سوم با هزار بیم و هراس از وحشت رانندگی اش برمیگشتیم میدان ولیعصر برای قرار پیاده روی . همدیگر را توجیه می کردیم که پیاده روی بهترین ورزش دنیاست . توفانی در گرفت مرا به اندازه چند ماه از تو و از سومی دور کرد .اما باز مرا بخشیدی یادم میاد که تنها بازمانده حادثه ات را نیز با خودت میاوردی و تو از پشتوانه زندگی ات پدرت می گفتی من از پشتوانه زندگی ام پدرم می گفت و نفر سوم اما به مرحمت جنگ هیچ وقت خاطره ای از پدرش نداشت .این تنها سه گانه ای بود که برایم حیاتی بود دوست نداشتم که هیچ کس از این سه گانه چیزی بداند خلوت زیبایی بود خلوتی که هیچ گاه تکرار نمیشد آنقدر شیرین و رویایی که حتی نمی توانستم آن را مرور کنم  . در یک شب زمستانی سال 82  در خانه کوچک اما پرعشق تو به هم قول دادیم که از فرط بیهودگی نمیریم  و شاهد ما سرور دختر یکدانه خواهرت بود که اگر تو نبودی نمی دانم باید به چه کسی سپرده میشد . نفر سوم در بهار 1383 براحتی یک خواب و در تنهایی بیهوده رفت . باورمان نمیشد . نغمه این دختر پر شر رو شور که هر روز ما را با برنامه های جدیدش غافلگیر می کرد اینگونه تن به تقدیر دهد . وقتی دیدمت خیلی گریه کردم می دانستی که من شیفته حمید مصدقم گفتی که :

آفتاب طلوعی دوباره خواهد کرد

اینک امید من تو بگو ؟

در خلوت شبانه این شهر مرده وار

هشدار ؛ گام به آهستگی گذار

اینجا طنین گام تو آغاز دشمنی است

یک دست با تو , نه

یک دوست با تو نیست .

اما تو بودی برای من ماندگار هنوز کسی به راز ما پی نبرده بود هنوز عصر های جمعه من و تو و پیاده رو های طولانی ولیعصر و گذران آب از جوی های بزرگش دستم را می فشردی می خندیدی می گفتی هنوز هم سردی دختر تو کی گرم میشوی ؟ و من دستت را به آرامی می بوسیدم .

می گفتی نگران سرورم اگر من نباشم چه میشود من با تندی می گفتم نگران نباش سرور هم خدایی به بزرگی خدای  من و تو دارد . تازگی علی بونه گیر ما هم به بعضی جمع هامون اضافه شده بود خیلی کم چون من توان بچه داری نداشتم اما تو خدای حوصله بودی

تا اینکه من رفاقتمان را به آهی تباه کردم قرار های روز جمعه کمرنگ شد من مشغول تر شدم خیلی مشغول و تو صندلی نشین و تقدیر نفس گیر پدر سرور از ینگه دنیا آمد و سرورش را خواست و تو هیچ نداشتی که بگویی و من از تو دورتر شدم دور دور دور تا ناپدید شدنم . فرزانه چند باری آمدم آسایشگاه دیدنت اما یارای مقابله با صحنه هایی که میدیدم نداشتم دیگر حتی کتاب هم همدمت نبود . دیشب خبر همیشه رفتنت مرا بی کس کرد خبر هولناکی که دلم را بخون نشاند . فرزانه ای کاش سه گانه دوگانه شده مان اینگونه نقطه نمیشد . چند ماه اخیر به یاد قرار های جمعه میرفتم پیاده روی اما هیچ وقت نتوانستم از دردی که میکشم با پیاده رو ها چیزی بگویم . آخرین بار شعری برایت فرستادم و تو برایم این خط را نوشتی -  ای چشمهایتان خورشید زندگی خورشید از سراچه چشم شما شکفت –

گونتر برونو فوکس :

من دعا کردم . از خورشید بگیر و قدم در راه بگذار

درختان سبزپوش خواهند بود

به شکوفه ها گفته ام

زحمت بکشند و ترا آرایش کنند

وقتی به رودی رسیدی یک قایق ران منتظر است

که شب هنگام قلبش بر سر آب ها صدا می زند

و قایقش از تخته بند طلاست

و ترا خواهد برد

ساحل ها مسکون خواهند بود

از آدم ها خواهش کرده ام که دوستت بدارند

و کسی بر سر راهت خواهد آمد

که صدای مرا شنیده است

 

و  این شعری بود که من برای تو فرستادم

 

 

 

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سختی سخت است و راه برون رفت از آن سختی کشيدگان

دانشناپذير

بهنام

آن که ناگفته های ما را ميداند... حتی گاهی دور از چشم دوستان صدايمان می زند!

محدثه

سلام خانوم پولاد زاده... نمی دونم چرا از هر طرف می چرخم باز هم می رسم به شما... شما که اينقدر همه چيز رو قشنگ توضيح ميدين... ميشه يه چيزی رو هم براي من معنی کنيد؟! دل حرم الله ه!... تونستین ایمیل بزنید...نشد بیاین توی وبلاگم بگید! بد جوری دنبالشم بفهمم..گفتم شايد شما بتونيد کمکم کنيد... راستی نظرتون در مورد ديروز چی بود؟!... برنامه اش جالب بود؟!آخه فهميدم شما خيلی اهل موسيقی و ادبيات و ..هستين. ما فنی ها زياد از اين چيزا سر در نمياريم..فقط گاهی با بعضی جمله ها احساساتمون تحريک ميشه بعد فکر می کنيم همه چيز همونه که ما فکر می کنيم... راستی ما همديگر رو مي شناسيم؟! يه سر بياين اون طرفا...مطمئن باشيد افتقا خاصی نميوفته...راستی چقدر خوبه که بعضی چيزا نزديک تر از رگ گردن به آدمه... مهمنيست...وقتی ذهنم مشغول ميشه زياد به در و ديوار می زنم... در پناه خدا

عشق به خدا شاهراهی به کمال

شکوهی در لحظه های سرانجام است که ... اشکهای من میشناسندش ... عظمتی است چون عرش دوست ... چون لبخند عشق ... حتی پررنگ تر از برق چشمان مادر باران ... آغوش باز نیستان ازل و نای هزار آهنگ ناله های بی امان دل ... نگاه مهربان دوست و دست نوازشش بر سر کودک پخته تر از دیروز ایمان ... هجوم قطره های آدمیت و آبی دریای حقیقت... منظره ای ناب ... ناب تر از هرچشمه کوهستان رویا ... واژه ای به مستی التهاب و مفهومی چون سر آمدن انتظار ... دوست ,,, دوست ... طلوع خورشید معنا و غروبی همیشگی برای مفهومی چون زمان ... چشمان من خیره در ستیغ کوه صبر ..همان دروازه ورود پادشاه عشق ... فریاد سکوتم بر پهنای دشت مهرش ... اشک های خاطره برگوشه چشمانم و بالهای جانم نیم خیز پرواز ابد ... در آن شکوه رخصتی از دوست آتش گرفتن در شمع جاودانگی اوست . در آن شکوه می توان در زلال چشمه های صداقتش رخسار از گرد زمانه زدود . تنهای مهربانم به وسعت تنهاییم دوستت دارم ... به سنگینی بار گناهانم و سبکباری اشک های گاه و بیگاهم ... از این واژه هرگز خسته نخواهم شد ... دوستت دارم

محدثه

و به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد... سلام... چقدر خوبه که منم ثل فرزانه حرف می زنم... چقدر خوبه که ديروز عين بچه های سه ساله لج کرده بودم باهات... اينقدر که خنده ام گرفت با تکرارش... فکر کنم تازه کودک درونم داره بزرگ ميشه ... البته ديشب يه دو سه جا با من صادق نبوديا...ميذارم به حساب اينکه هنوز برات فرزانه نشدم... حالا بهت می گم چرا دوست داشتم باهات يه هفته جا به جا بشم... شايد هم توی يه پست نوشتم...تلاشمو می کنم اگه نشد باز بر می گردم همين جا و ميگم... دعام کن...

هيچ!

سلام داشتم مرور می کردم که ناخودآگاه تمام اين متن را خواندم احساس عجيبی دارم که نمی دانم چيست .. ... فقط اين به ذهنم می آيد الان: کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران ... . جاری باشيد ياحق

ثریا

دوباره سلام: ميگم دوباره سلام چون ديشب حدودهاي ساعت 2 بامداد مشكلي كه توي ورود به قسمت مديريت وبلاگم داشتم من رو به وبلاگ شما آورد ولي امروز صبح در كمال تعجب ديدم اين مشكل حل شده !شايد اون اتفاق بايد ميافتاد تا من بيام اينجا و با وبلاگ پر محتواي شما و به خصوص با ابن پست فوق العادتون آشنا بشم.... ديشب براتون كامنت گذاشتم كه نميدونم چرا يه جورايي ارسال نشد!! بعد از خوندن اولين پستتون و قسمت حاشيه ي وبلاگتون كه در باره ي خودتون نوشته بودد كنجكاو شدم كه پستهاي قبليتون رو هم بخونم و همين جور كه در حال خوندن مطالب بودم با اين پست مواجه شدم!!انقدر زيبا نوشته بوديد كه با خوندن چند سطر اول مشتاق شدم تا آخرش بخونم و وقتي به آخرش رسيدم تازه فهميدم چه دل بزگي داريدو به صميميتي كه ميتونه بين 3 انسان باشه پي بردم ؛ خيلي زيبا نوشتيد...... نوشته هاتون ديشب بد جور اشكم رو درآورد ........... يه مدت دلم گرفته و با خوندن اينها يه حس متفاوتي بهم دست داد كه برام مبهم........ الان كه دارم اينها رو مينويسم مشكل ورود به وبلاگم حل شده ولي باز به وبلاگتون اومدم.......يه مدت بود به مطالب يه وبلاگي مثل اينجا نياز داشتم !شايد ديروز ا