قایقی ساخته ام

تنها ، یک روز مانده به خیابان های آفتابی ، به باران های ناگهان میان ابرهای تهی و خدایانی که به خوابیدند ، چتر با خود نمی برم تا بارانی استوایی بشورد غبار خستگی های سرد و خشک شهر کوهپایه ام را .

من معلوم نیست چند سال روی یک یا چند گسل  ، چه کرده ام ؟ گرد خورده ام یا خاک ؟ من معلوم نیست رنگ خاک را گرفتم یا رنگم را به خاک باختم . پدرم که هر چه به من سپرد را پس گرفت ، خاکم رانمی دانم .

مثل پرنده ای که به دنبال قفس تازه است از پشت شیشه ، تعداد میله های را می شمارم .

شهر من ، شهر من نبود . جایی بود که در آن فقط صبح ها هر روز راس ساعت هفت به همه سلام کنم و هر شب ساعت ده به همان ها شب بخیر بگویم . شهر من ، شهر من نبود . دنیای متروک انسان های بود که خراجگذار زندگی اند .

سفر عاقبت قلبی است که به هیچ شهری تعلق ندارد . من از این شهر دلخور نیستم من از این مکان پست و هموار دلخونم .

قرار در قبرستانها ، دیدن خاطره دوستان در یک قاب سرد و خاموش و کافه هایی که روشنفکری از دیوارشان بالامی رود و پایین نمی آید و کافه هایی که تعدادشان از نانوایی بیشتر شده است . سیگارهای نیم سوخته که در زیر سیگاری تفرت انگیز یک عصر تابستانی رها شده این شهر را شبیه تر به کاروانسرایی کرده که مشتی در راه مانده را به اندرونی راه ندادند و در حیاط اتراق کرده اند و چون کاروانسالارشان را بادی به تاراج برده مقصد بعدی را نمی شناسند .

حتی شهر آبا و اجدادی من هم ، شهر من نیست که من در رویای سه هزار ساله اش به بوته ای می مانم که از من هیچ علفی سبز نخواهد شد .

خلاصه اینکه باید چون نوح کشتی ساخت اما من به قایقی راضی ام و به دریایی رو به زلالی آب ....

 

/ 27 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیام

سلام وبلاگه جالبی دارین تونستین به منم سر بزنید[گل]

رضا جی کی

دقیقا فکرم درست بود. هیچ کسی نظارتی رو این وبلاگ و سایت پرشین بلاگ ندارد. [قهقهه][نیشخند] فقط کافی هست.چی؟؟؟ همین را بدان که نمی دانند. کیا؟؟؟؟؟؟

دختربارانی

متنِ بسیار زیبا و گیرایی بود. از اون متن‌ها که آدم دلش می خواد خودش نوشته باشه. خیلی وقت‌ها به این فکر کردم که اگر بخوام درباره‌ی این شهری که دوستش نمی‌دارم، بنویسم، چی می‌شه نوشت ولی خب هیچ‌وقت چیزی برای نوشتن نبوده. توصیفِ این شهر شلوغ و کثیف به کارونسرا خیلی جالب بود. در کل خیلی خوب بود دیگه، همینا

خدایی که شکست خورد

سلام به دوست و آشنای قدیمی خانوم پولاد زاده هرچند که بنده رو به خاطر نمی آرید اما ذکر خیر شما همیشه پیش ما هست چند وقتی هست که وبلاگهای تان را می خوانم اما اولین باره که نظر می دم در کل شخصیت موفق و مدیر و قدرتمندی دارید امیدوارم موفق باشید[گل]

خانوم مدیر خبر دارین که ادرس قدیمی پرشین بلاگ فعال شده؟ http://www.persianblog.com/index.php

عادل

... جشن تولد پرشین بلاگ یادمون رفته چه وقت بوده .

میفروش

سلام. خوبید ؟ شما مطمئا هستید که قایقی می خواهید بسازید !؟ اگه کشتی نوح هم بود تا حالا ساخته شده بود !!! نکنه برای ساختش مجوز شیلات رو می خواد و دردسرهای بروکراسی اداری ووووو برقرار باشید. به امید دیدار [گل]

ساعت شماطه دار

سلام خانم مدیر من از نویسندگان قدیمی توی محیط پرشین بلاگم که حالا با نام و و بلاگ جدید مدتیه شروع به کار کردم امید وارم شما به وبلاگ منم سر بزنید

سکوت

سلام دوست عزیز زیبا بود و دلنشین لطافت بهار را زیر باران حس باید کرد با افتخار منتظر حضور و نظرات شما هستم