در پلکان آرزو

.... آن روز

از پلکان آرزو بالاآمدی

کنارم ایستادی

رو به فرزانگی

 هنوز

دستت به شانه ام نرسیده بود

که سروش

نخستین غزل را در گوشم سرود .(مسعوداحمدی)

تا بحال شده دستتان به شانه اش نرسیده برود ؟گاهی دوست دارم پیش از رفتنت روی نوک انگشتانم بایستم تا دستم به شانه ات برسد .

دوست داشتم نام این پست را به یاد پدر بگذارم اما کلمات سرزده مسعود احمدی مانع شد .

پدر برای من تنها یک پدر نبود بلکه دریچه ای بود گشوده به دنیای دانستنی ها .پدر مجموعه ای کاملی از اندوخته های مبتنی بر اندیشه  بود .

روزهای شیرین ۱۳ سالگی زمانی که هر صبح به نام یک گل می خواندی ام . صبح های شقایق همیشه بهترین بود .

می دانستی تنهایم و تنها می مانم چه اندرزهایی که ندادی که در تنها شدنم بی اندازه مفید بود .

با من میگفتی هیچ گاه هیچ نقطه سیاهی ازخود بر لوح زندگی ات باقی نگذار که مدتی بعد نقطه یه دایره حصاری تو در اجتماع مبدل گردد .

رازی در چشمت نهفته بود که رازگشایی نداشت .رازی که سالها مرابه خود مشغول ساخت . در عالم کودکی دستت را در میان دستهایم می گرفتم و می گفتم بابا به من بگو ، با من حرف بزن و تو با صلابت نگاهم می کردی و ....

دستت را میان موهایت میبردی و می گفتی چقدر حساسی با این حساسیت نمی توانی دوام بیاوری . تا خم به ابرویم می افتاد دستی به موهایم می بردی و می گفتی جوجوی من صدای قلبت را می شنوم غر غر می کند با بابایی قهری ؟ نکند نازمیکنی برای من جوجوی اخم آلود من ..  بغلم می کردی و اشکهایم را بوسه باران می کردی و حالا که سالهاست نیستی قطرات اشکم سرگردانند و به دنبال دست مهربان تو می گردتد .

شبهای مناظره بر سر تیتر های روزنامه .روزهای خریدهای طولانی کتاب و پیاده روی های دل انگیز خیابان انقلاب که هنوز برایم در حالیکه یکی از معابر اصلی شهر است آرامشی خاص دارد .

و جمعه های دلگیر که از ترانه با هم سخن می گفتیم .پدر بیش از اینکه پدر باشد دوست بود دوستی که ....

من روی نوک انگشتانم قد کشیده ام پدر و تنها به اندازه یک رویا با سرشانه هایت فاصله دارم .مدتی است تصویرت را بیشتر می بینم دستت را لمس می کنم و نگاه عمیق ات را می بینم و پدر تو تنها بهانه ای برای .....

.... کیستی

که می توانی

تنها ، با پیاله یی آب و پاره ای نان

در تنهایی بمانی

به سکوت گوش دهی

ترانه بخوانی

اگر قدیس نیستی

کیستی ؟(مسعود اجمدی)

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژورنالیست

متین

فوق العاده زيبا نوشتی...

محدثه

پ د ر ... واژه ای که گم شد .... واژه ایکه خودم او را گم کردم در کدام پستوی خانه ...نمیدانم؟! فقط یادم است هیاهو بود بین بودن و نبودن و من او را گوشه ای گذاشتم ... من شکستم و دیگر نتوانستم او را پیدا کنم ... خوب شد ديشب نيومدم اينو بخونم ... ديشب رو به راه نبودم اصلاْ ... ديشب به اندازه ی تمام پله هايی که روزی صعود کرده بودم سقوط کردم ... ديشب ... دیشب ... دیشب ... چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايی چقدر هم تنها ... ... خوشا به حال گياهان که عاشق نورند!!! خوشا به حالشون خوشا به حالشون ...

محدثه

در پلکان آرزو قدمهایت را آنقدر محکم بردار که احدی با تنه زدن باعث سقوطت نشود

متین

و کاش پدر را بعد از پدر باور نکنيم ... ما و

بر پلکان آرزو

محدثه

باد می وزيد و ميوه نمی دانست وقت چيدنش شده است ...

محدثه

راستی دخترِ ِ آب و آيينه و قرآن، چرا به خاک زل زدی ؟! آسمان آن بالاها صاف صاف است ...