جمعه ای در کوهستان های شمالی تهران

کاش می شد با آبهای جاری رفت

بر دل قلوه سنگها ، شن وار

چون برگ های عاشقی که

نیاز تن های بند و رگ مانده شان را در رهایی آب به شور می سپارند .

بطری ها ی پلاستیکی بلا استفاده

بریده های پوست مانده هندوانه

که جای انگشتان دخترک

و دندان های پسرک

بر آن نقش بسته است

تباهی های وامانده از انسان طبیعت خوار

کاش جلبکی بودم پر کشش

برای چسبیدن به شاه سنگی در دل سنگی ترین کوهسار این سنگستان

یا مچاله کاغذی که اکنون پس از نوشتن این کلمات

من نیز تبه کارانه

به مادر درخت مادر زمین مادر کوهستان

تقدیم می کنم

دل شوره دارم  . سپید و بی چرک  به دل ، شوره دارم

اما اشکی نیست تا لحظات عقیم ابرهای سیروسی را

پشته پشته گریه کنم

بوی یاس ها کوچه مان که هر سحر گاه سه دانه چینشان می کنم

هر روز و هر روز در حفره های ذهنم متبلور است .

کاش دیداری بود میان ابر و صاعقه

و بادها فاصله میان لایه های من تا آیه های تو را

که آبستن است از دل مردگی

رعدی می زاد و می باریدم از تو

تو را می باریدم

شکوهمند و مهرزاد

یاوری ام کن

آسمان

 تا تغزل مسحور کننده این خزان

ابتذال همآغوشی مژگان سرمه سوده ام را

با نسیم بی هیچ مشاطه ای

معنا کند .

خزانا ! هیوا ! بگو خزانا

تا به دعای تو باران ببارد .

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Teyyeb

خيلی قشنگ بود به من سربزن

از طرف مجموعه راهیان شهادت

با عرض سلام ...................................................... این مجموعه برای اینکه که بتواند بیشتر با جوانان ونو جوانان ارتباط داشته باشد وآنها را با فرهنگ غنی اسلامی بیشتر آشنا نماید ، تصمیم به ایجاد وبلاگی در سایت فرهنگی پرشین بلاگ نمود تا بتواند با کمک شما مدیران گرامی خدمات شایان ذکری را ارائه دهد . لذا در خواست این مجموعه از شما مدیر گرامی این است که در صورت امکان فضای بیشتری را برای این وبلاگ تخصیص دهید. باشد که در ضل عنایات خاصه امام عصر (عج) قرار بگیریم. (در ضمن این موضوع با جناب دکتر مهدی بوترابی در میان گداشته شده است) ومن الله توفیق .............................................................

مسافر

سلام.همی زيبا نوشته ای.براوووووووووو

مهديه

اين مطلب شما در روزنامه ابتکار چاپ گشت!