یادی از یلدای گذشته

یلدا

آن گاه که سپیدی از مشرق سیاهی طلوع می کند

میترا ! ای زاده مهرزاینده

از پی چراغان اختران در پس ابرهای مایوس

سر بر می آوری !

اینک !

شب است و بی ماه

شب است و بی هیچ ستاره

اما شب است و امید طلیعه صبح

وقتی نور، تورا می زاید ،

دردانه وار در بطن صدف برف ، زیستن را

به جشن می نشینی

یلدا شب بلند آرزو هاست !

آرزوهای من ، آرزو های تو

و هر چه نام آروزست بر آن

سفره را بگسترانید !

یاقوتی انار ! شیرینی هندوانه !

این محفل از تفتان همدلی ها گرم است

آقابزرگ یا خانم بزرگ همه هستند

و حافظ هم شاهد از غیب رسیده

آرزو می کنم !

 تفال می زنم !

دیوان می گشایم !

دل به دلدادگی اش می سپارم

و نرم نرم جاده منتهی به نور را چراغان تر می بینم .

برف و شیره ! برف و شیره در روزگار آسمان خراش ها

در دنیایی که زمستانش برفی ندارد

و کودکانش از حظ دیدن آدم برفی بی بهره اند

و کرسی یادگاری که دیگر در قریه ای در دل هزار توی بی نشانی ، هم نشانی ندارد .

امشب همه چیز مهیاست

میترا خداوند عهد و پیمان

بربلندای قامت یلدا ، این زاده خجسته نور

شولای عشق بپوشان

همه سهم من و تو از رخت بربستن خزان

و دامن گشایی زمستان

شور یلداست

یلدای تو ! یلدای من !

سپیده دم فرا می رسد

و بقدر یکبار گردش بدور خورشید از یلدا دور میشویم .

تا زمستان بگذرد

چلچله ها بازگردند

گندم ها درو شوند

و برگها دوباره هبوط کنند

و بازهم به یلدا برسیم

و بازهم به یلدا برسیم

/ 7 نظر / 6 بازدید
ابراهیم

مهرورزیم مهرانه در شب زایش دگرباره مهر کلامت گلباران، یاور همیشه مومن... تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید

ابراهیم

برای واپسین برگ پائیزی... به روز شدم

مهديه

نمی دونم چرا وبلاگ گروه کامپيوتر شده web.persianblog