زکریا

زکریا برای او یک نام نبود . همه ی زندگی بود .... از عادت خوب کتابخوانی گرفته تا ساز بدست گرفتن و نواختن .... وقتی آمد مریض بود و نحیف وقتی رفت مثل یک سایه رفت اما با خودش همه ی خاطرات خوب کودکی را هم برد و در میانه ی کوچه ناپدید شد .

باور مرگش سخت ترین بخش داستان بود ... هنوز هم آبان  و خرداد برایش ماه های سخت خدایند  ... و شبهایی که بوی عجیب یاس در راه پله می پیچد و دست خط یادگاری ...

 

 

بعد از زکریا هیچکس او را به چشم یک زن نگاه نکرده بود .... احساس و همه چیز با یک نام پیوند خورده بود و یک جمله که او را می ترساند ........... تو نباید فراموش کنی که چقدر قلبت می ارزد ... تو نباید فراموش کنی که چشمهایت ، معصومانه قلبم را می شکند .. تو نباید فراموش کنی این اگر من روزی ، نباشم . فاصله ها زیادتر باشد آنچه مهم است قلب من است که اسم تو را تسخیر کرده است ... حتی اگر زیر یک آسمان نباشیم ... حتی اگر در یک دنیا نباشیم ... حتی اگر عاشق هم نباشیم ....

داستان زکریا ، تنها داستانی است که هرگز نمی تواند فراموش کند و خاطراتی که مبهم است اما هنوز وجود دارد ... 

/ 5 نظر / 19 بازدید
مرتضی

و عشقی این چنین در میانه میدانم آرزوست

مجتبی تیمورنیا

دوست عزیز سلام خیلی خوشحالم که با یه دست به قلم دیگه آشنا شدم نوشته هاتون رو خوندم و واقعا لذت بردم امیدوارم همیشه موفق باشی خوشحال میشم شما هم بهم سر بزنی منتظرم

همین نزدیکی ها

_:-::\/_:- دير زمانی است روی شاخه اين بيد مرغی بنشسته كو به رنگ معماست نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی چون من در اين ديار، تنها، تنهاست گرچه درونش هميشه پر زهياهوست، مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف، بام و در اين سرای می‌رود از هوش. راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا، قالب خاموش او صدايی گوياست. می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار، پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست. رسته ز بالا و پست بال و پر او زندگی دور مانده: موج سرابی سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار پرده ديوار و سايه: پرده خوابی خيره نگاهش به طرح خيالی آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست دارد خاموشی اش چون با من پيوند، چشم نهانش به راه صحبت كس نيست ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ: آنچه نيايد به دل، خيال فريب است دارد با شهرهای گمشده پيوند: مرغ معما در اين ديار غريب است سروده سهراب سپهری _-|_

میثم

سلام خیلی زیبا بود..........