یادی از پائیز هفده سالگی

همین روزهای آبان بود اما نه اینقدر بی باران و خشک

یک بعد از ظهر محل کارم بودم و شنیدن یک ترانه آشنا بغض دختری که آن روز ها فکر می کرد شاعری می تواند ،را اینگونه  شکست .

((لطف عاشقی )) شعری بود که سال هفتاد و هفت عصر آن روز در پایان یک روزکاری عجیب  به ذهنم رسید .

یادش هم شیرین است و ...

تو آمدی و از تو من ، دوباره زنده گشته ام

تو آمدی و با تو من دو صد ترانه گشته ام

به جوی هستی ام ، تو یی امید جاودانگی

به سمت و سوی خانه ام ، تویی نوید زندگی

اگر شبی تو نازنین به سوی من کنی نظر

و یا به لطف عاشقی به شوق من کنی سفر

سوال خواهش تو را به شور می دهم جواب

به حرمت نگاه تو ز بوسه ای شوم خراب

تویی همان سکوت من که در صدا نهان شدی

تویی همان که  بر لبم به این نوا  عیان شدی

یکی از روزهای آبان ۱۳۷۷

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آتوسا

سهم من اين شُدست از دنيا فکر کن که چقدر ؟ چرا و چطور ؟ من که چيزی نگفته ام جز اين : به روزم با آزاده بشارتی ! دست به نقد بيا ......

آيدين

سلام وبلاگ سخن و شعر به روز شد .منتظرتانم ............. مرا بخوان امشب که سوداي تورا دارم در اين رهسپار زندگي نياز مبهمي دارم .........

مهدی بوترابی

تمام شده ها بخشی از آینده اند. شاد باشيد. موزيکش محشرهمتن اش نيز که عالی است.