هر دم اين بانگ بر آرم از دل

شاعر گرم طبیعت چنین می سراید :

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است
خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريك است
اندکی صبر سحر نزديک است

براستی که سحر پشت کوه شب ما را انتظار می کشد .

/ 38 نظر / 450 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

چقدر دوست داشتم تمام دلتنگيهاي اين روزها را با کسي تقسيم مي کردم، و يا کسي بود براي گوش دادن و درد دل کردن، بماند که آنقدر فاصله زياد شده که هر چي صدا ميزنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ کس ديگر...!

وبلاگ ادبی

وبلاگ ادبی پرشین بلاگ دوباره شروع به کار کرد.. اولین نشست ادبی با موضوع : (( اینترنت و گسترش ادبیات،‌ آری یا نه‌ )) چهارشنبه بعد از عید سعید فطر،‌ ۲۵/۷/۸۶ منتظر مقالاتتان هستیم به دوستان خود بگویید.......