21آذر
احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز 21 آذر در خانهی شمارهی 134 .خیابان صفیعلیشاه تهران متولد شد.
او می گوید :
خسته
بی آن که جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.
هرچند جنگی از این فرساینده تر نیست،
که پیش از آن که باره برانگیزی
آگاهی
که سایه ی عظیم کرکسی گشوده بال
بر سراسر میدان گذشته است:
تقدیر از تو گدازی خون آلوده در خاک کرده است
و تو را
از شکست و مرگ
گریز
نیست.
من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نسبم با یک حلقه به آوارگان کابل می پیوندد.
نام کوچک ام عربی ست
نام قبیله یی ام ترکی
کنیت ام پارسی.
نام قبیله یی ام شرمسار تاریخ است
و نام کوچک ام را دوست نمی دارم
تنها هنگامی که توام آواز می دهی
این نام زیباترین کلام جهان است
و آن صدا غمناک ترین آواز استمداد.
در شب سنگین برفی بی امان
بدین رباط فرودآمدم
هم از نخست پیرانه خسته.
در خانه یی دل گیر انتظار مرا می کشیدند
کنار سقاخانه ی آینه
نزدیک خانقاه درویشان
بدین سبب است شاید
که سایه ی ابلیس را
هم از اول
همواره در کمین خود یافته ام.
در پنج ساله گی
هنوز از ضربه ی ناباور میلاد خویش پریشان بودم
و با شقشقه ی لوک مست و حضور ارواحی خزندگان زهرآلود برمی بالیدم
بی ریشه
بر خاکی شور
در برهوتی دورافتاده تر از خاطره ی غبارآلود آخرین رشته ی نخل هابرحاشیه ی آخرین خشک رود.
در پنج ساله گی
بادیه بر کف
در ریگ زار عریان به دنبال نقش سراب می دویدم
پیشاپیش خواهرم که هنوز
با جذبه ی کهربایی مرد
بیگانه بود.
نخستین بار که در برابر چشمانم هابیل مغموم از خویشتن تازیانه خورد شش ساله بودم.
و تشریفات سخت درخور بود:
صف سربازان بود با آرایش خاموش پیادگان سرد شطرنج،
و شکوه پرچم رنگین رقص
و داردار شیپور و رپ رپه ی فرصت سوز طبل
تا هابیل از شنیدن زاری خویش زردرویی نبرد.
بامدادم من
خسته از باخویش جنگیدن
خسته ی سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته ی کویر و تازیانه و تحمیل
خسته ی خجلت ازخود بردن هابیل.
دیری است تا دم برنیاورده ام اما اکنون
هنگام آن است که از جگر فریادی برآرم
که سرانجام اینک شیطان که بر من دست می گشاید.
صف پیادگان سرد آراسته است
و پرچم
با هیبت رنگین
برافراشته.
تشریفات در ذروه ی کمال است و بی نقصی
راست درخور انسانی که برآن اند
تا هم چون فتیله ی پردود شمعی بی بها
به مقراضش بچینند.
در برابر صف سردم واداشته اند
و دهان بند زردوز آماده است
بر سینی حلبی
کنار دسته ای ریحان و پیازی مشت کوب.
آنک نشمه ی نایب که پیش می آید عریان
با خال پرکرشمه ی انگ وطن بر شرم گاهش
وینک رپ رپه ی طبل:
تشریفات آغازمی شود.
هنگام آن است که تمامت نفرتم را به نعره ای بی پایان تف کنم.
من بامداد نخستین و آخرینم
هابیلم من
بر سکوی تحقیر
شرف کیهانم من
تازیانه خورده ی خویش
که آتش سیاه اندوهم
دوزخ را از بضاعت ناچیزش شرمسار می کند.
شاملو مردی که همیشه دوستش دارم
تقدیم به تو که دیر شناختمت
این همه آهن ، یک دل احساس
مرثیه خوان غنچه ها در دل رهگذران
گریسته از ابر
بر ارغوانی یک مزرعه برده
که به لای لای مادران در خواب
وگونه های زرد من
شکوهمند و فریبنده زیستن را فریاد می کند
از شب ناله های مرغکی حزین
تا رنج نامه ها به قلم جان بردگان به در
این همه آهن ، یک دل احساس
انگار هنوزبه گوش میرسد
بیست و سه بار
ضجه بر پیکر دختری که پا نداشت
لبانش پر خون
و صدف دندان هایش بیگانه
این قطعنامه ای است
برای تصرف همه مرداب های ساحل
و نی زار های درهم
امشب برای دل زردپوستی دیگر
یک امشب
برای مردمی که بارها در خویشتن
به احتضاری طولانی می کشی
برای همه بهمن های این سالها
و قافیه های مانده در کوره راه تاریخ
اعدام ها و برج های زمرد
این قطعنامه ای است
برای همه بوسه ها بر زنجیر
اینک اما دروازه باغهای آینه
بروی تمامی دختران دریا گشوده است
وشهر شطرنجی ذهن من
از همه سو ، از چهار جانب
تو را در آینه ها ی این باغ
با اشکی بی حاصل
فریاد می کند .
من لجظه ها بی وقفه
در این آب گیر کدر
بسیارگفتنی های ناگفته را
در هر شبانه ات
به گوش اشک های تیرگون خود
نجواگونه باز سروده ام
اما تو
یک دفتر غزل های ناتمام
بر من جز این نخوانده ای
تا همیشه
یک آینه آیدا
و آیدا یعنی
همه مردسروده های یک مرد
بی هیچ واهمه
از شب شورانگیز بوسه
تا غم برهنه پریان را
در هیئت آدمیان دیدن
و تنها آیدای تو در آینه
بگذار باران ببارد
که توچون رنگین کمانی
بدرآیی
یا مرغکی شوی
که بی دلان تو را ققنوس خوانند
بگذار از آتش عبوری دیگر
عبوری سبز تر از پیش
بگذار
هنوز در آتشی
هنوز چون ابراهیم
در سوگ یکتا سیاوشان در آتشی
و باز هم دهانت را می بویند
اما چون آفتاب متجلی است
دیگر کسی دوستت دارم را نثار هیچ نازنینی نمی کند
اینجا از بوی عفن
به مردارخانه ای می ماند
و انبوهی از شاعرکان
که مدیحه سرایانی بیش نیستند
و ترانه هاشان را
به خرده نانی می فروشند
جملگی بی لب مانده اند
و روانشان را به همان وسوسه هبوط
سالهاست وا داده اند .
نظرات ()

