لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

یاد دکتر شریعتی بخیر که میگفت

شب گذشته ، شب پر حادثه ای بود ... یادی کردم از دکتر شریعتی که اول بار عزیزی کتابهایش را به من هدیه کرد ..

((او بهتر از سقراط می اندیشید ؛ اما نه برای اثبات فضائل اخلاقی ، اشرافیتی که بردگان از آن محرومند ، بلکه برای اثبات ارزشهای انسانی یی که در ما بیشتر است . زیرا او وارث قارونها و فرعون ها و موبدان نیست . او خود ، نه محراب دارد و نه مسجد ، او قربانی محراب است . او مظهر عدالت و تفکر است .... ))

(( چه شور انگیز است ، کاشف اقلیم خویش بودن ،به جزیره اوپای خود که در قلب اقیانوسی دور از همه ساحل ها ، چشم به راه بازگشت زندانی خشکی هاست رسیدن ! چه آشناست این سرزمین ، این آفتاب ، این کوه و این دریا ! نسیمی که از سینه این دریا پیش می آید و در من میوزد خاطرات از یادرفته ای  را در قبرستان غمگین ضمیرم جان می دهد ! این سرزمین با من داستانی دیرینه دارد . ... ))

(( هر کس توتمی دارد  و توتم هر کسی ذکر آدم بودن اوست ، یادگار بهشت آدم ، یاد آور  هبوط و نالان غربت کویر . .... بهر حال هر کس توتمی دارد و توتم من قلم است ...))

غم نوشت  : یاد استاد بخیر که سه دوره مختلف را با آثارش طی کردم . دوره اول نوجوانی ، دوره دوم ظغیان و دوره سوم بازگشت به آنچه آموخته بودم و در کنجی از حافظه ام خاک می خورد . شاید خوانش آثار این استاد و استاد مطهری دوره های گوناگونی در زندگی ام پدید آورده اند اما هر دوره مکمل درک دوره قبلی بوده است .

این روزها چون ده ، یازده سالگی در برهوتی از پرسش های بی جواب سرگردانم .دیگر پیر و مرشدی نیست که که طرح مسئله کنم تو گویی خداوندگار فهم هستی مرا با سفیرش در من تنها گذاشته تا انتخاب کنم خیر بهتر است یا شر .... حق بهتر یا باطل ....نوبت آن رسیده که  شعار حق بهتر است  را فهمیده سر دهم و اگر نفهمم و باز روخوانی کنم وای بر من که سهمم از دایره فهم هستی بقدر ساده ترین معنای خلقت نبوده است .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

نقشه

گاهی نقشه می کشیم که از نقشه های دیگران ، سر در بیاوریم . اینقدر غرق توهم توطئه می شویم که کم کم باورمان می شود توطئه ای در کار است .

داستان می نویسیم ، می شویم شخصیت مثبت داستان که همه نیروهای اهریمنی می خواهند ما را به زیر بکشند . آخر داستان را هر کاری می کنیم نمی توانیم ببندیم و می شود یکی از هزاران داستانی که ناتمام گذاشته ایم و ...

روی نقشه راه رفتن ، هنر است . روی نقشه خود راه رفتن اما هنرمندی است و سرک کشیدن به نقشه دیگران بیشتر به وقت تلف کردن می ماند .

فقط کسانی می توانند روی نقشه شان راه بروند که جغرافیای درونی شان را خوب خوانده باشند . یعنی ذهنیات خود را بشناسند و یا حداقل توان خطر کردن داشته باشند . آدمهای ترسو به درد نقشه خوانی نمی خورند چرا که اغلب از ترس خطوط و مرزهای جغرافیایی با وسواس شمال و جنوب را گم می کنند و سرگردان می شوند .

از همه اینها که بگذریم دوست دارم یکبار در کویر ، گم شوم . احساس می کنم کویر پیمایی لذت عجیبی دارد . این ایده اولین بار بعد از خواندن داستان گرفتاری ابن سینا در کویر به ذهنم رسید اما امروز دوست دارم چشمهایم را ببندم و نقشه های دیگر را دور بریزم و به دل کویری بزنم که در آن از نقشه خوانان متبحر خبری نباشد و راه بلد ها تنهاینم بگذارند .

عجب آرزوهایی می کنیم ها

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یادهای ماندگار

با سلام

دوستان گرامی از شما دعوت می کنم به ویژه نامه وبلاگی علی سبزواری سری بزنید تا ما را در یادواره دکتر همراهی کنید .

www.alisabzevari.persianblog.ir

یادگار قلمی متعهد و شریف

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

من از یادت نمی کاهم

کاش اهالی وبلاگستان امسال برای دکتر (شریعتی) یک ویژه نامه بزنند .

مثل کویریات و ...

دلم برای نوشته های شور انگیزش عجیب تنگ شده .

((اما آنچه در کویر ، زیبا می روید خیال است ! این تنهادرختی است که در کویر خوب زندگی می کند ، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال ! گل هایی همچون قاصدک ، آبی و سبز و کبود  و عسلی .. هر یک به رنگ آفریدگارش .....))

و چقدر دوست داشتم که کویر باشم و مملو از گل های خیال ...

دکتر شاید هیچ شبی به زیبایی شب کوبر نباشد و ستارگانش شور انگیز

دلربایی پروین و دلدادگی زمین

انگار تنت که کویری شود تازه عاشق میشوی به خار به گل به هر چه در تو می روید خود رو

نمی دانم رویش بهانه عشق است یا عشق بهانه جوانه زدن

هر چه هست بی بهانه در تن کویر که حسرت آب عادت است و نه عشق ، می رویم . درست مثل خیال های قبل طلوع که می خواهی در سراچه خواب غلتی بزنی .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

درخت و ابر

  تصور کنید درختی را در کویری دور دست تر از عرصه فکر . کهنه درختی که حسرت عبور پرنده ای یا پرتابه سنگی از سوی کودکی بر دلش زنگار بسته است . تنها و در خیالش در بند ریشه ای که در زمین می دواند و رقص شنهایی که هر روز به سروصورت او می آویزند . لحظاتش روز ها و شب های گرم گرم سرد سرد  در عطش قطرات باران در آرزوی جوشیدن چشمه ای به زیر و .... روز اول بهار ابری که مسیرش را گم کرده بود از سر این درخت گذشت درخت بیچاره که فکر می کرد رسم کویرنشینی را تغییری افتاده و  با شعف به سوی ابرنگاهی کرد و گفت : می دانم سرزمین کویر را عشقی نیست نه گلی نه گلستانی و نه هزاری که به نوایش هم سازی کنی ؟ من که هیچ الا اشعه خورشید بر تنم بوسه ای از سر هوس سوزاندنم نزد امروز آیا دل سیاه و سنگین تو بر احوال تنهایی من سوخت که از افق من عبور می کنی ؟ ابر که از گمگشتگی بر فراز کویر ناراحت و خشمگین بود در برابر کلمات درشت درخت سیاه بخت تاب نیاورد و برق در چشمانش درخشید و کهنه درخت پوسیده در آتش آذرخشش  سوخت . شاید اگر درخت رسم غریب نوازی می دانست اینگونه به طعنه به استقبال ابر بارانی نمی رفت اما ای کاش ابر را تحمل بی یار ماندگی درخت بود تا به جای تلافی شکوه های چند ساله درخت بر او فقط چند قطره ای آب می افشاند تا تاول شکوفایی بر دل کویری درخت ننشیند . درختان کویری مخازن عشقند که مسیر آب را با ریشه هایشان دنبال میکنند و مستانه ستایش می کنند به تیغ تیغ خارهای تنشان . 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()