لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

سلما

: سلما مامان چی شده ؟ نمی خوای به من بگی؟

- چیزی نیست .سرم درد میکنه

: چشمات داره می ترکه معلومه گریه کردی دیشب هم که ازت نپرسیدم گفتم شاید خودت بهم بگی .

- نه مهم نیست ، یه کسی می گفت من لوسم شاید به خاطر لوس بودنه که اینقدر گریه می کنم .

: باشه نگو اما حرفای اون آقا منو نگران کرد گفت تو به عمد اون کارو کردی

- نه شوخی کرده شایدم خواسته شما رو نگران کنه

: مردم مگه مریضن به یکی کمک کنن بعد بیان دوروبری های طرفو نگران کنن ؟

- آره مامان مردم مریضن از منم مریض تر

: خیلی خب خدا به خیر کرد وگرنه من چه خاکی به سرم می کردم باز خدا پدر مادرشونو بیامرزه که کمکت کردن . اینا ماله خوبیته به مردم محبت داری به خونوادت محبت داری خدا نمیذاره اتفاقی برات بیفته .

- میشه من بخوابم کمرم و پاهام درد می کنه

: باشه بخواب دختر کوچولوی من

وقتی مادرش بیرون رفت انگار تازه فرصت کرده بود به دیوارها نگاه کنه . به خودش می گفت چی میشد به قول مادرش خدا محبت هاشو به خانوادش چبران نمیکرد و میذاشت کارشو بکنه ؟

فقط چند ثانیه مونده بود که برای همیشه از زیر بار مسئولیت ناخواسته اش رها شه . اما دستای قدرتمند اون مرد و جیغ و هوار زنش و دخترش یه تیکه سنگ نچندان بزرگ مانع شد از اینکه این بار هم بتونه از انفرادی نجات پیدا کنه .

تو راهه خونه مرد روبه زنش کرده بود می گفت فکرکنم داشت خودشو پرت میکرد پایین زنه گفت نه بابا لیز خرد .

در خونه هم همینارو به مادرش تحویل داده بودن و اون  مردچند بارتاکید کرده بود که دخترتون تعادل نداشت و ما بزور ازش تلفن شما رو گرفتیم .

حالا دوباره اون مونده بود و یک عزم جزم که می تونست امروز صبح برای همیشه یه پرونده از پرونده های زندگی دیگران کم کنه .

فکر می کرد که فرصت ها همشون یه جور تهدیده و اینکه نمی تونه هیچ حرفی برای گفتن داشته باشه .

موقع برگشتن از کوه به کوه می گفت با همه اعتمادی که بهت داشتم اما تو هم با ما نبودی ...

به خودش می گفت :

سلما تو برای مردن هم کم لیاقتی .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()