پناهگاه امنی به نام کتاب
این روزها بیشتر کتاب می خوانم . حتی بعضی ها را دوباره و چند باره خوانی می کنم .
هر روز از تاکسی به هر بهانه ای سر خیابان قدس پیاده می شوم و در پیاده روهای دوست داشتنی انقلاب روبروی کتاب فروشی ها پرسه می زنم . پرسه ای بی انتها در سکوت . هیاهو هست اما چیزی نمی شنوم و برغم سرسام آور بودن قیمت کتاب ها بازهم تنها خریدی که آرامم می کند همین عصاره معلومات و تجربیات دیگرانی است که من از آنها کمتر و کمتر می دانم .دوست دارم ساعت ها پشت ویترین زل بزنم به جلد کتاب ها . یادم هست به دوستی گفته بودم طراحی جلد در ایران جدی گرفته نمی شود ... چرا این را به یاد آوردم نمی دانم ...
امشب نوبت کلیسای جامع ریموند کارور و تس گالاگر است و روزی که گذشت را با راستی چرا ؟ ی پابلونرودا به ترجمه دلچسب احمد پوری عزیز که ترجمه هایش مرا به بسیاری از شعرای مورد علاقه ام در اقصی نقاط دنیا پیوند داده است ، بسر کردم .
ترانه های جنوبی سهیل نفیسی را گوش می کنم هر عصر و کتاب ها را گویی می بلعم .....
امروز بعد از مدت ها ریورساید گوش کردم چقدر کار سندرم زندگی دوم را دوست دارم . یکی از تاثیرگذار ترین آثار این گروه لهستانی است .
و این شعر را در نهایت تقدیم می کنم به همه کسانیکه از روی لطف می خوانند این مجال را ....
شام آخر ( از مجموعه خلسه بر ویرانه ها ، نونو ژودیس )
چه کسالت بار است تفکر درباره ی خودم
احساس غریب تل شده بر بشقاب من
سرد ، بی مزه
اما آرام آرام می خورم ، این غذای هضم ناشدنی را
با هر قاشقی در خیال دل دردی که
خواب شبانه ام را پر از کابوس خواهد کرد .
من : غذایی سنگین که سر خوردنش را ندارم ،
اما همچنان بر بشقابم
( و اگر نخواهم بخورم ؟)
گردشی در باغهای کوندرا
گردش در خیابان های شلوغ اما دوست داشتنی تهران فرصت فکر کردن می دهد به ذهنی که از طلوع تا غروب آفتاب ، خیلی خشک و بی انعطاف شاعری را فراموش می کند و پدیده های اطراف را با منطقی ماشینی نگاه می کند .
دو ، سه روز پیش حین قدم زدن در خیابان انقلاب روبروی کتابفروشی مورد علاقه ام گرفتار ظرافت های هرمان هسه بودم که دیدم کلاه کلمنتیس میلان کوندرا عجیب ، دلربایی می کند .

نقشه شب خواندنش را همان جا پشت ویترین مغازه کشیدم و تا به خانه برسم مقدمه شیوای احمد میرعلائی را یکبار مرور کردم .
مجموعه های کوندرا ، را خیلی دوست دارم .همین روش چند مطلب مستقل در یک کتاب اعم از داستان، خاطره ،نقد ادبی و حتی اعتراض های سیاسی و دغدغه های اجتماعی .
مصاحبه ای هم که در ابتدای کتاب قرار داده شده بر جذابیت مجموعه افزوده است خصوصا آنجا که مصاحبه گر از او درباره این عبارت می پرسد که شما معتقدی که به انزوای شخصیت های کافکا ، تجاوز شده است و کوندرا پاسخ می دهد :
((بله این کابوس کافکا بود . فرد در محاصره اجتماعی است که در آن به انزوای او تجاوز می شود . این انزوا کشته می شود . همه می توانند او را ببینند هرگز تنها نیست .کافکا را هنوز با تعابیر مربوط به پیش از او تعبیر می کنند . این مثل آن است که با کلمات مربوط به هایدن درباره بتهون حرف بزنند .))
چقدر این جملات مرا به یاد نگاه امروز عده ای به وبلاگ و وبلاگ نویسی انداخت .نگاهی کلاسیک برای نقد پدیده ای غیر کلاسیک .شاید همین نگاه ها ما را از واقعیت های جاری زندگی که روز به روزبالغ تر از روزهای گذشته است ، دور می کند .
باز از متن به حاشیه رفتم . دوباره به کوندرا بر می گردم مستقیم می روم سراغ نامه های گمشده یا همان کلاه کلمنتیس که جسته و گریخته حال و هوای جامعه کمونیسیتی سالهای نچندان دور پراگ را یادآوری می کند . عبارتی عجیب در این داستان ذهنم را مشغول کرده است :
در زبان سیاسی آن زمان روشنفکر نوعی دشمنام به شمار می رفت و به معنی کسی بود که نمی توانست زندگی را درک کند و از مردم بریده بود.نکته جالب این بود که کمونیست های غالب حکومتی به کمونیست های غیر خودی ، چنین عنوانی را می دادند .
دنیای عجیبی دارد داستان های میلان کوندرا ،سراسرفلسفه ، سراسر جامعه شناسی،گاهی مملو از تخیل و وهم آلود.گاهی فراتراز واقعیت . از جنس تفکرات متفکران پیشروی قرن های گذشته . این ترجمه خوب احمد میرعلایی را از دست ندهید و از همه مهمتر کتابخوانی بهاری را که لذتی عجیب را به خواننده هدیه می دهد .
کتاب گویا
چند روزی است که به فکر تهیه یک دوره کتاب گویا از آثار مورد علاقه ام هستم . کتابهایی که با آنها زندگی کرده ام و بیشمار نکته از کتابها آموخته ام .
کتاب گویا این ویژگی را دارد که اگر کسانی وقت یا حوصله ورق زدن ندارند هنگام وبگردی هایشان کتاب ها را از طریق صدا پی بگیرند .
شما اگر جای من بودید ؟ کدام کتاب را می خواندید ؟
منتظر خواندن پیشنهاد های شما هستم .
نظرات ()

