پیشنهاد کتاب هفته
پیشنهاد کتاب این هفته مربوط می شود به کتابی از نینا بربروا ، نویسنده روس که در دل تبعید و انقلاب متولد شد و هنگامه ی فروپاشی درگذشت .
کتاب شنل پاره به ترجمه فاطمه ولیانی از سوی نشر ماهی در سال هشتادو هشت منتشر شد . داستان روان و دوست داشتنی این کتاب که اندیشه نویسنده اش بصورت مرموزی در آن موج می زند اصلا شبیه به آنچه از همدوره هایش می خوانیم نیست . بهرحال دانستن حق مردم است و دوستانی که این وبلاگ را می خوانند باید بدانند که از دست دادن این داستان جمع و جور می تواند شانس دو بعد از ظهر خوب برای کتابخوانی را از آنها بگیرد .

و اما علاقمندان به شعر
شاعری را می شناختم که شعر را زبان همدلی انسان ها می دانست ... این شاعر عرب زبان ، که همه ی عمرش را مهاجرت می کرد محمود درویش نام داشت ... کتاب آخرین قطار گزیده ی اشعار این شاعر است که در سال هشتاد و چهار توسط نشر دیگر به ترجمه جاهد جهانشاهی ، بازسرایی سیدعلی صالحی و طراحی ارشیر رستمی به منتشر شده است . ترجمه این کتاب را خیلی دوست دارم . جان اشعار حفظ شده است و شبیه به بسیاری از کارهای بازاری نیست .
مطمئنم همه ی شما از خواندن این اشعار لذت خواهید برد ....
سومین جشنواره بانوان وبلاگ نویس
سلام
مدتها بود که از دوستان پرشین بلاگ بی خبر بودم . بخشی مربوط به انبوه کارها و پرژه های شخصی بود و بخش دیگر مربوط به گذراندن دوران نقاهت ... ( بماند )
چند روز پیش از سوی پرشین بلاگ پیام رسید که قرار است سومین همایش بانوان وبلاگ نویس را برگزار کنیم و از شما می خواهیم که بعنوان دبیر اجرایی ، برگزاری این جشنواره را عهده دار شوید ... اول کمی خوشحال شدم که سومین بار این اتفاق می افتد .... بعد کمی ناراحت شدم که از این فضا مدتهاست دور افتاده ام ... و این دلهره ادامه داشت تا روزی که خبر برگزاری به همراه ایمیل من برای دعوت به همکاری داوطلبانه از وبلاگ نویسان روی بخش خبری سایت قرار گرفت و وقتی صندوق پستی ام را بررسی کردم ، نه خوشحال شدم و نه ناراحت بلکه شوکه شدم از اینکه ، بیش از پنجاه ایمیل ظرف مدت هفتاد و دو ساعت به من رسیده بود و همگی می خواستند که برای اجرای این جشنواره همکاری کنند .
خلاصه اینکه یاد حرف امیر مرزبان افتادم وقتی آخرین بار برای مصاحبه رادیویی با هم گپ زدیم و گفت بعید می دانم شما بتوانی همه چیز را فراموش کنی و فعالیت فرهنگی در این حوزه را کنار بگذاری .... راست می گفت من نتوانستم فراموش کنم .. به همین دلیل پذیرفتم با وجود مشکلات بسیار زیادی که پیشاپیش از آن ها با خبرم این جشنواره را برگزار کنم ...
امیدوارم نهادهای فرهنگی کشور ، کمک کنند حداقل های اجرای همایش پایانی این جشنواره محقق شود ... با یک سری از دوستانم مشورت کردم .... اما تا همه ی کسانیکه این جشنواره را دنبال نکنند اعتراف می کنم که نمی توانم اجرایش کنم ... بنابراین از همه ی شما بزرگوارند ، میخواهم که این بار هم مرا تنها نگذارید ...
برنامه ها و ایده های متخلفی به ذهنم رسید ...
این دوره جشنواره سه بخش خواهد داشت :
نظرسنجی
انتخاب و داوری وبلاگ ها براساس محتوا
چهره های تازه وبلاگ نویسی بانوان
و البته یک بخش ویژه :
ارسال یادداشت با عنوان دنیای وبلاگی من ... ( در یک پاراگراف حداکثر 100 کلمه )
سایت جشنواره :
سایت جشنواره بزودی شروع به فعالیت خواهد کرد و شما می توانید همه ی اخبار مربوط به جشنواره و همچنین بخش های مختلف آن را دنبال کنید ... همین جا اعلام کنم از دوستانی که می توانند اخبار و مقالات سایت را به سایر زبان ها ترجمه کنند دعوت می کنم که حتما به من ایمیل بزنند ....
تیم اجرایی جشنواره به شما در بخش های زیر نیاز دارد :
-مسئول هماهنگی با وبلاگ نویسان منتخب
-مسئول پیگیری سالن و اسپانسر
-مسئول روابط عمومی و تهیه خبر
-مسئول پذیرایی
-مسئول برنامه ریزی مراسم
-مجری و نویسنده
-مسئول اجرایی سایت
-مسئول هماهنگی داوری
و در آخر از همه ی پیشنهادات شما صمیمانه استقبال می کنیم ....
پیشنهاد کتاب هفته
فکرمی کنم از این به بعد هر هفته پیشنهاداتی را برای خوانندگان وبلاگم بنویسم

اولین پیشنهاد هفته مربوط به کتاب است اگر علاقمند به خواندن مجموعه های داستان کوتاه هستید "فرقی نمی کند " از آگوتا کریستف می تواند شما را در طی روزهای هفته روزانه بیست تا سی دقیقه سرگرم کند . این کتاب داستان های خیلی کوتاهی است که معمولی بنظر می رسد و آگوتا کریستوف نویسنده ای از مجارستان است که به زبان فرانسه می نویسد . شما می توانید بیست و چهار داستان کوتاه بخوانید و خستگی کار روزانه را از خود دور کنید هرچند که قول نمی دهم بعد از خواندن داستان ها ذهنتان درگیر مفاهیم ساده ی این قصه ها نشود اما ارزش امتحان کردن را دارد . این کتاب از سوی نشر نیکا به بازار آمده و نام فرزانه شهفر بعنوان مترجم روی جلد کتاب درج شده است ....
و اما علاقمندان به شعر حتما یانیس ریتسوس یونانی را بخاطر دارید ... او کتاب دارد تحت عنوان نام دیگر عشق که ترجمه آن را علی عبدالهی انجام داده است . هرچند که ترجمه معمولی بنظر می رسد اما اشعار بقدری ساده و مخاطب مدارانه است که احساس شاعر از پشت بندهای این مجموعه بخوبی محسوس است .
در مورد خوبی شعرهای این کتاب من هرچه بگویم شاید برای شما باورکردنی نباشد اما بقول ریتسوس:
- جز این چیزی برای گفتن ندارم
و می پذیرم
که حرفم را باور نکنید -
خلاصه توصیه می کنم بجای یک بار هر شعر را سه بار بخوانید .... شاید هم بیشتر
ماجراجویی در وبلاگستان
تازگی ها بیشتر از گذشته وبلاگ می خوانم شاید چون سرگرمی ویژه ای در اینترنت ندارم این اتفاق افتاده است . بهر حال من از این شانس استقبال می کنم و کم کم وقت بیشتری برای خواندن وبلاگ های دیگر در برنامه روزانه ام قرار می دهم . راستش را بخواهید ابزار هایی مثل گوگل ریدر و یا شبکه های اشتراک گذاری لینک ، برای من فوایدی مثل باخبر شدن از بروز شده وبلاگ های دلخواهم و یا مرور دسته ای مطالب وبلاگستان را داشته است .

اما ! درکنار این فایده ها یک ضرر بزرگ را احساس می کنم این ابزارها هیجان ماجرا جویی در وبلاگستان را از وبلاگ خوانان می گیرد یعنی شما به نوعی دچار فرایند کلیشه در مطالعه میشوید شاید برای من یکی از جذابیت های مدام وبلاگ خواندن آشنایی با یک وبلاگ تازه و جستجوی تصادفی در وبلاگ ها باشد . خلاصه اینکه اگر بخواهم با کارهای اخیر زندگی واقعی ام ، وبلاگ خوانی را مقایسه کنم خواندن مطالب دسته بندی شده با تفکرات نزدیک و همسو ، مثل اقامت از پیش تعیین شده در سفر است حال آنکه من در سفرهای اخیر گاهی پیاده و بدون برنامه به جاهایی رفتم که برایم مهیج و مفید تر بوده است و کم کم از این سانتیمانتال گرایی اقامت در هتل های از پیش تعیین شده و همراهی با تور ها و راهنماها ، فاصله گرفتم و از سفرم لذتی نو در حد یک مکاشفه جدی بردم .
خلاصه لذت ماجراجویی در وبلاگستان را از دست ندهید ...
ماجرای قهوه تلخ و مردمی که رسانه اند
شبهای پیش در دو اتفاق مختلف اما در یک مکان ، بالاخره ترغیب شدم سریال قهوه تلخ را ببینم .
اتفاق اول :
خسته از محل کار بعد از دو ساعت ترافیک گردی رسیدم به سر خیابان منزل . یادم آمد که باید خرید کنم . بسرعت به مغازه ای که معمولا خرید هایم را از آنجا ، انجام می دهم ، رفتم . همزمان با من یک پسربچه نه ، ده ساله داخل شد . بطور اتفاقی چشمم به بسته های قهوه تلخ افتاد . از مغازه دار پرسیدم : این قهوه تلخ خوب فروش می رود ؟ قبل از مغازه دار پسربچه جواب داد: خانم چرا خوب فروش نره جایزه ش آپارتمانه ... من که از جواب پسربچه یکه خورده بودم نگاهی به صورت معصومش کردم و در همان حین می شنیدم که مغازه دار با طعنه می گفت : بچه های الان چه عاقلن خانم می بینی !! بعد پسرک ادامه داد : سریالشم خوبه اگه ندیدید ، حتما ببینید .
من سری تکان دادم و خرید ها را حساب کردم و به سمت خانه رفتم اما اعتراف می کنم که دائم داشتم به نقش رسانه ای این پسر بچه فکر می کردم .

فردای آن شب بازهم ، داستان شب گذشته اتفاق افتاد و من برای خرید به فروشگاه سر خیابان رفتم . این بار یک پسربچه چهار ، پنج ساله که مرتب تکرار میکرد بستنی منو هنوز ندادی ایستاده بود .
مغازه دار با لحنی پدر وار گفت : الان میام بستنی شما رو هم میدم و بچه سرش را بعلامت نارضایتی بالا و پایین برد همین حین من مشغول برداشتن یک مایع ظرفشویی بودم که متوجه صدای بچه شدم که ریز ریز می خواند : امشب ، شب مهتابه ...
انگار که به برق فشار قوی وصل شده بودم با تعجب از خودم پرسیدم بچه های این دوره مرضیه می خوانند ؟ ...
مغازه دار متوجه تعجب من شد گفت می بینی خانم این آهنگ سریال قهوه تلخه ، در روز هر کی چند دقیقه تو مغازم می ایسته اینو میخونه ....
من خرید ها را حساب کردم و این بار ایمان آوردم به نقش رسانه ای مردم در موفقیت یک جریان . چه هنری و چه غیر هنری ...
و اما مطلب آخر اینکه از آنجایی که هر یک از ما وبلاگداران ، صاحب یک رسانه ایم . چه خوب می شود رسالت رسانه ای بودن را بخوبی ایفا کنیم و از نشر اکاذیب و مطالبی که صحت آن را واقعا نمی دانیم ، پرهیز کنیم .
فرقی نمی کند چند نفر در روز ، وبلاگ ما را می بینند به نظر من اولین شرط احترام به شعور مخاطب ، رعایت این نکته است گفتار بی اساس می تواند ذهن مخاطب را برای چند لحظه کوتاه هم که شده ، آشفته کند .
صداقت و زلالی گفتار در وبلاگ نویسی باعث می شود خوانندگان راحت تر به ما اعتماد کنند و حرف ما در کوتاه مدت و طولانی مدت اثربخش تر باشد .
مسابقه درون وبلاگی : کامنت 6000 ام جایزه دارد
سلام
به همه خوانندگان و رهگذران محترم
نظرات این وبلاگ کم کم به عدد ۶٠٠٠ نزدیک می شود دوست دارم به کامنت گذار ۶٠٠٠ ام هدیه از بدهم ... کامنت های اسپم حذف خواهد شد ... پس لطف بفرمایید و نظر واقعی تان را به بنده هدیه بدهید .....
مدیریت به روش چینی ها
در جایی خواندم مدیران چینی دارای ویژگی های زیر هستند :
اغلب بدون قرار قبلی برای دیدن دیگران ظاهر می شوند .
مهارت فراوان در زمینه کارهای گروهی و مدیریت گروهی دارند .
به آینده دور نمی اندیشند و برای حال بخوبی تدارک می بینند .
اغلب دارای واکنش های بلادرنگ هستند .
اعتماد به نفس بالایی دارند .
بسیار ریسک پذیر هستند .
حتی یک ثانیه را از دست نمی دهند .
به کارگران اجازه می دهند آزادانه دست از کار بکشند و نظرات شخصی شان را بازگو کنند .
خلاصه بعد از خواندن این ویژگی ها به این فکر کردم که چرا چینی ها در فتح بازارهای جهانی نسبتا ، موفق هستند .....
موسیقی زندگی شما چیست ؟
نمی دانم ، نظرتان نسبت به موسیقی چیست ؟ برای من موسیقی یکی از اولویت هاست . به نظرمی رسد که هر بخشی از زندگیم موسیقی خاص خودش را دارد . درست مثل طبیعت که هر گوشه از آن موسیقی مخصوصی دارد . این روزها موسیقی زندگی من بسیار متنوع شده و علت این تنوع شاید نگرشهای متفاوتی است که نسبت به مسائل اطرافم و خودم دارم ... این تنوع را دوست دارم چرا که کمک می کند تا زندگی را با همه سختی ها و کج خلقی هایش تحمل کنم . از خواص درمانی موسیقی هم نباید غافل شد که بسیار سازنده است .

موسیقی آسیای شرقی ، ساعت های خوب صبر را برایم تداعی می کند ... موسیقی کلاسیک کشورم لحظه های نوستالژیک گذشته را ... و موسیقی مدرن با هر زبان و به هر ساز وقتی به نابسامانی های اجتماعی این دوره فکر می کنم ، مفید است ....
خلاصه اینکه زندگی ام با وجود بی نظمی هایش به گونه ای هارمونیک شده است ..
راستی موسیقی زندگی شما چیست ؟ هنوز پیدایش نکردید ؟ هنوز دیر نشده اینکار را بکنید ! آن وقت حس کارگردانی را دارید که روی صحنه های اصلی و موثر یک فیلم مستند ، موسیقی می گذارد ...
و اینکه اگر می خواهید به موسیقی زندگی دیگران گوش کنید در شبکه های اجتماعی مبتنی برموسیقی عضو شوید .. یک جایی مثل اینجا یا اینجا
ایران چک های دردسر ساز
حتما تاکنون از بانکها یا اشخاص ایران چک های جدید دریافت کرده اید ....
مدتی که بخاطر عمل جراحی در مرخصی استعلاجی بسر می بردم ظاهرا ، اعلام شده بود تعدادی از ایران چک های صادره بانک مرکزی غیر قابل دریافت هستند . امروز یکی از مشتریان شعبه که برای پرداخت مبلغ بلیط هواپیما به شعبه مراجعه کرده بود با یکی از همکاران به دلیل در دست داشتن ایران چک معیوب درگیر شد .همکار محترم ما می فرمودند که این ایران چک نقص دارد و شما باید به شعبه صادر کننده مراجعه کنید . مشتری هم مصرانه می فرمود این را از بانک ... گرفته ام و چنانچه ایران چک من تقلبی است شما می توانید آن را دریافت نکنید در غیر این صورت باید کار من را انجام دهید .

درخلال این ماجرا من هم به همکار محترم حق می دادم چون درست چند دقیقه قبل مامور محترم خزانه داری فرموده بودند این ایران چک های معیوب را از شعب تحویل نمی گیرند بنابر این اگر در شعبه این دست ایران چک ها را دریافت کنیم مسئولیت آن با خودمان است .
و به مشتری بیشتر حق می دادم که بنده خدا از کجا باید می دانست این ایران چکی که از فلان بانک محترم دریافت کرده است معیوب و غیر قابل وصول است مگر در شعبه صادر کننده که می تواند هر جای ایران باشد ...
شاید بهتر بود شعب همه بانکها این ایران چک های معیوب را دریافت و پس از جمع آوری به بانک مرکزی برمی گرداندند نه اینکه مردم در این اوضاع و احوال با توجه به ترافیک های شهری و حتی دوری از شعب صادرکننده ایران چک ها را دستشان بگیرند و مشکلی که مشکل آنها هم محسوب نمی شود را خودشان حل کنند .
خب این ایده من بود شاید ملاحظاتی در داستان نهفته که من از آن سر درنیآوردم .
وقت انتخاب خواهد رسید
فکر می کنم یکی از مهم ترین مباحث این روزها، انتخابات ریاست جمهوری آتی است که تقریبا به اصلی ترین اخبار روز تبدیل شده است .
امروز هم روز عجیبی بود . به خودم گفتم شاید بدنباشد از نسل اولی ها و دومی های اطرافت بپرسی برای چی انقلاب کردند و اصلا ، الان ما در کجای نقشه انقلاب اسلامی قرار داریم ؟
بعد برگشتم به اینکه ، حالا که ما در یک سطح بالاتر از شرایط حقیقی ، در جامعه مجازی ، مدنیت و شهروندی را تجربه می کنیم چرا از خواسته های معقول و مطالبات مشروع خود با دولتمردان حرف نمی زنیم ؟
چه اشکال دارد از هم بپرسیم ، دوست من! تو فکر می کنی دولت چه کارهایی را باید انجام بدهد و چه کارهایی را نباید انجام بدهد ؟
یعنی واقعا نسل ما هیچ آرزویی برای کشورش ندارد ؟ کاش بیاییم و از واقعیت های درونی مان نسبت به کشور مان حرف بزنیم . همه باهم !
شاید بعضی بگویند فایده اش در چیست ؟
به نظرم حداقل فایده اش این است که یادمان می آید ما هم از جامعه و دولتمردان چیز هایی را می خواهیم که ممکن است بخاطر روزمرگی ها ، محدودیت ها و حتی تبعیض ها به گوشه ای از ذهنمان فرستادیم که خاک بخورد .
ایران بدون ساکنانش تنها نام یک سرزمین است مثل همه سرزمین های دیگر . گون نباشیم که دلخوش نسیم های رهگذریم .
وقت آن رسیده که دوباره خود را محاسبه کنیم قبل از آنکه ....
چرا کارهای محسن نامجو را دوست ندارم
کلی به این مسئله فکر کردم و کم کم دارم نتایجم را کامل می کنم .
شما نظرتان چیست ؟
اگر دوست دارید چرا و اگر ندارید چرا ؟
در یادداشت های بعدی را به پاسخ های خودم و دوستانی که نظر دادند می پردازم .
دیگر نوشت : بعد از یادداشت شب یلدا و جشن همچنین با جمع آوری نظرات علاقمندان به موضوع این یادداشت ، مطلب را کامل خواهم کرد .
محال
تا به حال به محال فکر کرده اید ؟
زمان از دست رفته
از قدیم به ما یاد داده اند که حسرت زمانی که از دست دادی نخور ! به الان برس و به آینده فکر کن .
واقعا زمان هایی که ما از دست می دهیم مهم نیست و نباید به آنها فکر کرد ؟
آیا قدیمی ها به صرف عاقبت اندیشی به این نتیجه رسیدند که زمان های از دست رفته را باید در برابر آینده ای نامعلوم سر برید ؟
یعنی نباید پرهیز کرد از به بطالت گذشتن همین ثانیه ای که گذشت ؟
این ایده خوبی است که به گذشته فکر نکنیم و با فکر گذشته آینده را تباه نسازیم اما اگر با شعار هایی که عمده آن ها عملی نمی شوند لحظه های بعد را پیش فروش کنیم چه ؟
فکر میکنم گاهی زود دیر نمی شود ! اغلب برای مرداب دیر شده .
دلتنگی تابستانی
امشب ساعت از ٩.٣٠ که گذشت احساس کردم دلم برای کسی یا چیزی تنگ شده . سعی کردم متمرکز به این موضوع فکر کنم .
بعد از کلی پیمایش ذهن به این نتیجه رسیدم که دلم برای یک دوست تنگ شده است . برای یک یار مهربان دیگر .
شب های هند اثر آنتونیو تابوکی نویسنده شهیر ایتالیایی که وقتی از او می پرسند چرا می نویسی ؟ پاسخ می دهد: ابتدا می نوشتم زیرا دوست داشتم بنویسم . بعد رفته رفته نوشتن برایم به صورت وسیله همدمی با خودم در آمد ، بطوری که نمی توانم از آن صرف نظر کنم .
آنتونیو در این کتاب مرا به سفری برد که افق های دیگری از سرزمین هفتاد و دو ملت را در برابر ذهنم روشن و روشن تر کرد .
لحن و روایت این کتاب بسیار تاثیر گذار و دلنشین است البته من چندان از ترجمه آن راضی نیستم اما در معنا قوی تر از باورهای ذهنی من بود که از تجربه قبلی ام با تابوکی در کتاب بازی وارونه بود .
گفتگوهای یک طرفه و دوطرفه نغز و موثر
در بخشی از این کتاب خواندم :
پرسیدم : اینجا مردم از چه میمیرند ؟
- از چیزهایی که با قلب کاری ندارد .سیفلیس ، سل ، جزام مسمومیت ، وبا .. و بیماری های دیگر .ولی من دوست داشتم قلب را بشناسم . خوش داشتم از این عضله ای که تلنبه زندگی است و این جور کار می کند سردرآورم ! و این را که می گفت مشتش را بازو بسته می کرد . شاید خیال می کرد بتوانم رازی را کشف کنم .
دالان به باغ سرپوشیده ای ، مقابل یک عمارت کوتاه آجری رسید .
پرسیدم : شما به خدا اعتقاد دارید ؟
گفت : نه اعتقادی ندارم و اعتقاد نداشتن در هند از هر مصیبتی بدتر است .
شب هایتان بی کتاب مباد و لحظه هایتان بی عشق ناب هرگز
کتاب گویا
چند روزی است که به فکر تهیه یک دوره کتاب گویا از آثار مورد علاقه ام هستم . کتابهایی که با آنها زندگی کرده ام و بیشمار نکته از کتابها آموخته ام .
کتاب گویا این ویژگی را دارد که اگر کسانی وقت یا حوصله ورق زدن ندارند هنگام وبگردی هایشان کتاب ها را از طریق صدا پی بگیرند .
شما اگر جای من بودید ؟ کدام کتاب را می خواندید ؟
منتظر خواندن پیشنهاد های شما هستم .
نظرات ()

