شوربای داستانی
چند وقت پیش شروع کردم به نوشتن قصه های بسیار کوچک و به این کار علاقمند شدم. اول ، در شبکه اجتماعی که عضو بودم به داستان ها را به اشتراک گذاشتم و امروز در وبلاگم . دوست دارم تعداد بیشتری را اینجا بگذارم و نظر شما دوستان خوبم را بدانم ....
شماره یک
بازی که شروع شد من فرار کردم تو خوب دیدی و فهمیدی چه موقعیت استثنایی دارم اما پاس ندادی ، نفر بعدی دوید و تو باز هم پاس ندادی دوسه بار که دریبل زدی و با توپ چرخیدی و هنرنمایی کردی مهاجم سرزن تیم دستهایش را بالا و پائین کرد تا بالاخره توپ را روی سرش بفرستی تو اما بازهم یک تنه ادامه دادی و با توپ دوست داشتنی ات از زمین خارج شدی چند روزی هیچ کس تو را ، ندید .تو عاشق شده بودی فقط عاشق یک توپ .
شماره دو
شاید روزی دوباره ما بر سر یک سیب باهم بگومگو کنیم از من اصرار و از تو انکار آن روز یادت باشد که تنها شیطان نبود که ما را از بهشتمان دور کرد ما نیز خواستیم و زمینی شدیم
شماره سه
پدر بزرگم یک قاچاقچی کتاب بود . دوشنبه ها که نوبت آمدنش به خانه ما می شد در ساک دستی سیاهش برای من دو جلد کتاب رمان می آورد و دور از چشم مادرم در کشوی میز تحریرم جاسازی می کرد و من سعی می کردم طوری برسانم که تا دوشنبه دیگر دچار خمارآلودگی کتاب نشوم
شماره چهار
پدر نگاهی به صورت پسرش کرد و با ناراحتی پرسید پسرم من تا بحال به تو دروغ گفته ام ؟ پسر که به لکنت افتاده بود گفت نه .پدر دوباره پرسید پس چرا همه به تو می گویند دروغگو .پسر چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و گریه اش را بلعید بعد با صدایی که فقط پدر می شنید گفت : هربار دروغ گفتم به من خندیدی و من آرزو داشتم تو را همیشه شاد ببینم
شماره پنج
سلام همکلاسی سابق دانشگاهی سرکار خانم .... بدینوسیله از شما دعوت می کنم در میهمانی شامی که ترتیب داده ام با من سر یک میز در رستورانی که زمان دانشجویی مان می رفتیم بنشینید تا باهم، هم سفره شویم . شایان ذکر است این دعوت تنها دعوت به یک شام دوستانه است و فاقد هرگونه ارزش عاشقانه ای می باشد ..... آقای ... همکلاسی سابق شما
نظرات ()

