به تو فکرمیکنم
به تو فکرمی کنم امانمیدانم کار درستی میکنم یا نه ؟
پدر این روز ها بیشتر به تو فکر می کنم .
و قلبم را فراموش می کنم .
برکت یعنی تو
هنوز صدای آژیر قرمز می آید بچه ها را به پناهگاه بردند و دختر بچه ای گریه می کرد آن یکی از ترس جیغ می کشید . معلم ها ،هراسان اما صبور ، همه را به سمت دالان سیمانی هدایت می کردند . به ندا می گفتم : ندا تو هم می ترسی ؟ می پرسید : تو نمی ترسی ؟
سرم را از خجالت پائین می انداختم و دلم می خواست دستهای تو را لمس کنم . دستهایی که بوی عجیب برکت از آن ها می آمد و من در عالم بچگی نمی فهمیدشان .
می گفتی تو هر روز یک گلی ، یک روز نرگس ، یک روز نیلوفر روز دیگر یاس . اما این ها اصلا مهم نبود وقتی صدای آژیر میآمد و زهرا می لرزید و من که مغرور تر بودم ناخن هایم را می خوردم .
یادت نیست ؟حتما هست وقتی از دود ها با تو می گفتم و انفجار مدرسه کناری و تو با آرامش موهایم را نوازش می کردی و داستان جغدی که از تاریکی می ترسید را برایم دوباره و چندباره می خواندی ....
چه زود بزرگم کردی انگار چه زود عاشقی را برایم معنا .
از بازی شطرنجمان چیزی یادت مانده آنجا که به دلخوشی مهره را به نفع من جا به جا می کردی و نگاهت می کردم و یک روز از آن روز ها که بزرگتر شدم به خنده گفتی : حقه می زدم که ببری اما بانگاه کردنت به من می فهماندی که برد اینچنینی را دوست نداری ....
پنچشنبه های شب شعر در دل گرمای تابستانی شهر تن سوخته مان که قول می دادی ده ساله که شدی می برمت و من سیزده ساله بودم و گفتی فراموش کردم این مدت قولی که دادم را ...
از نامه هایی که در چهارده سالگی برایت می نوشتم و اینکه با دوخط هر روز جوابم را می دادی و آن دوخط هرگز تغییر نکرد : تو اینک نگین انگشتری زندگی منی . دوست دارم ستاره ای باشی که از تو نور گیرند نه آن که آدمیان راهشان را از تو دور . و افسوس که انگار هنوز معنی آن خطوط را نفهمیدم ..
صبح های تعطیلی و پیاده روی های طولانی و گفتگو از زندگی و فلسفه و سیاست و و و
عصرهای دلگیر جمعه و خاطرات تو و خانه دوست صبوری که ساز می زد و تو هر جمعه با صبری که بر بی پایی اش می کرد ثابت قدم .
می گفتی مهربان باش حتی اگر مهربانی ات را کسی پاس ندارد . میگفتی ببخش حتی اگر چیزی جز تسلی خاطر دیگران نداری همان را ببخش .
یک روز کسی به تو گفته بود فلانی زیاد گریه می کند و تو روزها مراقب گریه هایم بودی و یک شب که غرق شعری از مهدی اخوان ثالث بودم درآستانه پانزده سالگی ساعت ها از گریه برایم گفتی ... و هنوز مزه شور کلماتت را در دهان اندوهم حس می کنم .
به دستهای مهربانت فکر نمی کنم به قلب مهربانترت نیز هرگز ... اما چشمهایت مرا رها نمی کنند .
مادر همه قداست است و پدر یک دنیا برکت
پدر یک دنیا برکت
به نام پدر
دوست داشتم امشب که شب تولد توست این مختصر را به تو تقدیم کنم اول خرداد تولد پدری که بهار زندگی .....
در بهار زندگی رفتی سفر تو بی خبر
ای مانده بر کاشانه ام جای تو خالی
نازنین دردانه ام نشکن دل دیوانه ام
ای در خزان خانه ام جای تو خالی
من که خود یار توام از جان خریدار توام
ای نازنین از من چه خواهی؟
بر تو من رو کرده ام با عشق تو خو کرده ام
دیگر جز این از من چه خواهی؟
بی تو آهنگ محبت در فضای خانه من مرده آری
ناز دلبر
قاب عکس پر غباری پیش چشمم از تو دارم یادگاری
ناز دلبر
ای دو چشمت آسمان آرزوهای محالم
پر نگیرم تا غم تو می زند سنگی به بالم
ای گشوده بی خبر همچون پرستو بال و پر
تانا کجا کردی سفر آخر کجایی؟
انتظار من مگر هرگز نمی آید به سر
کی سوی من ای همسفر پر می گشایی؟
بهترین تصویر عمرم عکس ناز نازنینی از نخستین دیدن توست
خوشترین آهنگ عمرم یادگاری دلنشین اولین خندیدن توست
کاش بیایی از سفر تا من به عشق با تو بودن پر درآرم
ناز دلبر
کاش تو باشی پشت در تا من به شوق در گشودن پر درآرم
ناز دلبر
ای دو چشمت آسمان آرزوهای محالم
پر نگیرم تا غم تو می زند سنگی به بالم
ای گشوده بی خبر همچون پرستو بال و پر
تانا کجا کردی سفر آخر کجایی؟
(تصنیف از علیرضا افتخاری)
نظرات ()

