لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

شب مهتاب

شب من شب تو شب مهتاب

سالها پیش ،در بوشهر زندگی می کردیم . یک سالی بعد از جنگ ایران و عراق خاطرم هست که از نذرعجیب پیرزنی مومنه باخبر شدیم .

هشت ساله بودم و درست شب نیمه شعبان .

پایگاه هوایی بوشهر درب ورودی به منازل سازمانی :

: پسرم من نذر کرده بودم که برای سه خلبان نیروی هوایی  در شب نیمه شعبان گل وشیرینی بیارم و برای سلامتی شان الرحمن بخونم

- آخه مادر جان نمیشه این کار مشکل امنیتی داره تازه من زنگ بزنم سه تا خلبان پیدا کنم بیاورم اینجا بگم چی ؟

: خب میشه آدرسشون رو بدی من برم تا خونه هاشون ؟

- نه مادر جان امکان نداره .

اشک گوشه چشم پیرزن جمع شده بود و ماشین های زیادی که دم درب منازل سازمانی صف کشیده بودند و حرکت نمی کردند .

من و مادرم هم در چند قدمی نگاه می کردیم گاهی مادرم زیر لب میگفت : بنده خدا پیرزن

بحث بین مادر پیر و سرباز دژبان ادامه داشت که در اثر ترافیکی که ایجاد شده بود درب یکی از ماشین ها باز شد و آقای قد بلندی که هنوز استواری گام هایش حین راه رفتن به خاطرم  مانده به سمت آن دو حرکت کرد و از دژبان جویای ماجرا شد . دژبان هم داستان را توضیح داد .

آقای قدبلند که بعد تر ها من به مادرم از او به عنوان خلبان مهربان حرف میزدم با پیرزن آرام صحبت کرد و راهنمایی اش کرد که بنشیند .مادر پیر که سه دسته گل گلایل و سه جعبه کوچک شیرینی همراهش بود آرام و صبور گوشه کانکس دژبانی نشست .

خاطره ماه کاملی که در دل آسمان می درخشید و شرجی هوا همه و همه در ذهنم تداعی می شود . بعد از بیست دقیقه مادرم دست مرا فشرد و گفت نگاه کن این آقاها رو

با عجله سرم را بالا گرفتم و دیدن آن صحنه هنوز هم برایم عجیب است سه خلبان که بعد تر فهمیدم درجه شان سرهنگ بوده است با لباس نظامی به ترتیب به پیرزن احترام گذاشتند و پیرزن در حالیکه پر از شوق وشور بود گفت : اومدم از شما تشکر کنم به خاطر زحمتی که برای چنگ کشیدید و شما افتخار منید درست مثل پسرم که نذر کرده بودم ازش بعد از جنگ خبری بشه و دیشب دوستش اومد و خبر داد که قبل از پایان جنگ شهید شده .شب نیمه شعبان اومدم سوره مورد علاقه پسرم روبه شما هدیه کنم .

همه کسانیکه این صحنه ها را میدیدند اشک می ریختند . نمی دانم چرا هر سال نیمه شعبان یاد آن پیرزن می افتم و نذر عجیبش و سادگی و خلوص نیتش و از همه بالاتر آن سه خلبانی که فارغ از درجه های روی دوششان چنان احترام گذاشتند که انگار بالاترین مقام سازمانی شان را دیدند .

آن شب مهتابی ترین شبی بود که من به آسمان نگاه کردم چرا که دیگر هیچوقت از دیدن قرص ماه اینقدر لذت نبردم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()