قدر زر زرگر شناسد
خداوندا
این شبها را دوست دارم ، که من هستم و تو تنهایی هست و تنهایی !
این شبها را دوست دارم ،که بیشتر با توام ،که بیشتر در منی
این شبها را دوست دارم ،که تو را باز می شناسم ،که خویش را باز می شناسم
این شبها را دوست دارم ،که تو حکیمی و رئوف ،که من سرگردانم و عاصی
این شبها را دوست دارم ، که سهم من از دنیا تویی و همه دنیا به کناری و آنچه برایم میماند تویی
وسوسه شروعی دوباره در منی ،و حوصله ای یکساله در توام
این شبها را دوست دارم ،چون این شبها شبهای توست
و من چون به تاریکی فروافتاده ای ، راه گم کرده ، به دنبال آفتاب تو ام
که تو نوری و بالاتر از هر نور
این شبها را دوست دارم ،که شبهای علی است ، شبهای عدالت متجلی است ، شبهای آزادی و آزادگی از دام بردگی است
و باز ایمان می آورم به همه تدبیر تو ،ای یگانه منان
همه عدالت که شایسته توست تنها و تنها ، عبادت
تغییری در من ممکن ساز ، خداوند بنده نواز
تغییری در من ممکن ساز
نیایش مجد
بارگاه تو
اریکه ای دارد
به وسعت بهار
و شور انگیزی صدایت چکاوک
سبز درختانت محزون
از دردی که بشر
را می کشد به سوی هیچ
آبی آسمانت
کدر
از آنچه قلب صداقت را
مکدر ساخته است
خدایا
دوستت دارم
شکوهمند
دوستت دارم
بزرگ
مثل وقتی کودکی از عشق
می سراید
با شور
با انگشتان نور
دوستت دارم
مزمل
محمدمصطفی دیده به جهان گشود و عالم هستی را چون پروانه به خویش خواند . یاسین رازگشا ، طه رهنما ، برگزیده برگزیدگان ، خاتم انگشتری رسالت و ....
و سلاله صدق محمدصادق ، پرورش دهنده اندیشه های کمال یافته انسانی و راهگشای مکتبیان ولایت علی و...
تنها نمانیم خدا را داریم ، تنها نمانیم خدا در قلبمان در جانمان و خدا در بند بند وجودمان .
ستاره ای بدرخشید و ....
بار الها تنهایمان مگذار! ، از فروغ ستارگانت مجلسمان را تهی مدار و عقلمان را از مدار علم بیرون مساز
و روح را از ما مگیر و عشق را و عشق را ،چون چوپانی که در بیابان از عشق تو را شناخت معرفت عشق را از ما دریغ مدار .
برف تو را نشانه ای است
برف تو را نشانه ای است
سرد و سپید
لرزه ای است بر اندام بید
بار پروردگارا
برف تو را نشانه ای است
بر در راه ماندگان
هزاران هزار بی خانمان
خداوند کلاغ های سپید پوش
و ناله های پرخروش
خداوند اجاق های خاموش
و دیگ های بی جنب وجوش
خداوند دل های پر نیاز
چشم های سرشار از راز
آغوشهای گشوده ، باز باز
خداوند برف های سپید
شاخه های لرزان بید
دامن گستر آسمان خورشید
در بخشندگی ات هیچ شائبه نیست
در خداوندگی ات هیچ شبهه
در این سیماسپیدی طبیعت
هیچ جانداری را به جانکاهی مخواه
هیچ خفته ای را مگر به بیداری مخواه
هیچ بنده ای را به بنده داری مخواه
هیچ پردا داری را جز به رازداری مخواه
سقفم خواه
پناهم خواه
راهم خواه
آتشم خواه
سقفی باشم
پناهی نیز
راهی هنوز
آتشی تموز
خداوندا برف تو را نشانه ای است .
نیایش نسیان
در سیاهی شب
شکر و هزار شکر که تو باقی می مانی
آن هنگام که بشریت ، بشریت را به سخره می گیرد
مفهوم کلمات متغیر و شرافت از رونق می افتد
همیت همه مردانت بر آن میماند
که زنان دامن دامن اشک بگسترانند
بازهم هزاران شکر که تو باقی می مانی
می دانم شبی از همین شب ها
بر من
مستولی خواهد شد همه ایمانی که به سستی از من رخت بسته است
من مظلومیت را سر می نهم
اگر مظلوم ترم خواهی
و شهادت می دهم به همه خوبی ها
و شهادت می دهم به همه بدی ها
و شهادت می دهم به همه و همه
عشق را از من مگیر
هرچند که آدمیان بر دعوای مردانگی
عفاف عشق را بدرند
شکر وشکر هزار باره که تو باقی می مانی
من ایمان دارم
به هر ذره خیر و هر ذره شر
به هفتاد تا هفتصد
شاید نسیان آدمیان را از دانه دانه کاری شان دور سازد
من اما ایمان دارم
که هر چه میکاریم آن درو می کنیم .
هرچند فراموش کنیم که چه کاشته ایم
شکرانه هزارباره که تو باقی می مانی
خداوندا تو باقی می مانی
آیا همین سی روز کافی است ؟
به نظر شما همین یک ماه کافی است ؟
به نظر من سال های سال هم کافی نیست !
این روز های نیآمده را نباید فریبی بدانیم بر خود
بهتر این است که همانی باشیم که هستیم
چند روزی را تفریط و روزهای باقی را افراط شایسته ما نیست اگر خود را انسان بدانیم .
گاهی از یک فکر خط بطلانی می کشیم بر ...
با خود رو راست باشیم تا بتوانیم با خلق خدا هم فارغ از هر ریایی زندگی کنیم .
خداوند به هیچ یک از اعمال ما نیاز مند نیست و این ماییم که به تک تک اعمالمان نیاز داریم .
هرچه دامنه تزویر گسترده روزهای آتی زشت تر و بی حاصل ترند .
حتی گاهی بغضی که در گلوی کسی از ما چون خار میشکند روزی سیلی میشود و ما را با خود میبرد .
از خدا میخواهم خار گلوی کسانم مباشم .
به امید روزی که همه روزهایمان در تعادل باشد .
نیایش یک پیام آور
از معبدم :
خداوندگارا
به کوهت سوگندی نیست و
به دریایت
به درختت سوگندی نیست و
به صحرایت
به ماهت سوگندی نیست و
به ستاره ات
به نورت سوگندی نیست و
به تاریکی ات
به همه ات سوگندی نیست و
به هیچ ات
به سوگندم و سوگندت
به من سوگندی هست
به من ات
به من جدا مانده از تو ات
به من جا مانده از خودت
به من
خواهم سوگند
که مرا بازگشتی است
همیشه به سوگندت
به فریده ات و نکو آفریده ات
سوگند
به انسان و انسیه ات
سوگند
رها مکن این تنهایت
و این تن هایت
...
عیدنوشت :
برانگیخت خداوندگار مهر، محمد امین را به مهربانی و مهر گستری . به مودت ودوستی ، به رحمت و انسانیت از دست رفته .
انگار پیام آوران نوریم وقتی که خورشید را انکار نمی کنیم . پیام آوران پایداری وقتی که استقامت کوه را باور داریم .
از گوشواره هلال ماه بالا می رویم و از ناهید و ناهید ها ، رد می شویم وقتی گستردگی آسمان را در دلمان دارم .
انگار که خدا همیشه و همه جا وقتی که باور دارم با من است .
وقتی تو برادر منی تو خواهر منی تو همزاد منی و من این ها را باور ندارم انگار که به هیچ رکنی از ارکان هستی ایمان ندارم !!!
ما همه پیام آورانیم .
برای کودکان وجودمان
بزرگی روح مان
و عمق احساسمان
ما همه پیام آورانیم از مبدایی که به آن تعلق داریم و بازگشتی که به آن خواهیم داشت .
نظرات ()

