لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

این روزها چه می خوانم ، چه می شنوم !!!

این روزها ، روزهای کتاب است . اگر چه از دید من یک سال ونیم اخیر ،  همه روز روزهایش ، روز کتاب بوده  اما با این حال این روز ها ، مصرف کتاب در منزل بنده به چند برابر رسیده است و در مسیر و تاکسی و حین پیاده روی ، همچنان یکه تازانه ، در پیش است .

تاریخ فرهنگ چین را از فیتس جرالد دوباره خوانی کردم . مطالب جالبی دارد که جذبم کرده است .

در موردموسیقی هم باید گفت یکی از طلایی ترین دوران شنیداری خود را با کارهایی بسیار متفاوت از موزیسین های خوب دنیا می گذرانم ..

پیشنهاد می کنم  Native Window را بشنوید و لذت ببرید .

راستش این روزها درگیر یک سری پروژه شخصی هم هستم که تا یکی دو ماه آینده به بهره برداری می رسند . خلاصه منتظر باشید .

و در آخر این روزها برای نسلی که با کتاب و موسیقی و دنیای اطلاعات قهرند و روزنامه ایران می خوانند نگرانم .....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سناریویی برای دیکتاتور ها

داستان در شهر خواب آلوده استراد، در ناحیه گلوسسترشر انگلستان در سال 1978 آغاز شد چهاردوست پیش هم جمع شدند و تصمیم به تشکیل گروهی گرفتند. زئوس پندراگون شامل نیک بارت (خواننده و گیتاریست )، جولیان بیکر (خواننده و گیتاریست)، نایجل هریس (درامری که در استراد بسیار دنبالش گشتند) و استان کاکس (نوازنده بیس) زاده شد. گروهی جوان و جاه طلب.

 

زئوس پندراگون شروع به نواختن کاورهایی از قطعات کلاسیک راک از هندریکس، لد زپلین، فلیتوود مک، و سانتانا نمودند، و نخستین اجرای زنده آنها به طعنه همان روزی برگزار شد که نیک مدرسه را ترک کرد، کتاب ریاضیاتش را سوزاند و گیتار خود را به دست گرفت... آینده اش اینگونه مقدر شده بود.

جولیان تصمیم گرفت  زئوس از نام گروه جدا کند چرا که زئوس پندراگون بیش از حد برای قرار گرفتن روی تی شرت طولانی و از نظر او مثل بیرون کشیدن  افسانه های یونان و شاه آرتور از زیر خاک بود .

یک تهیه کننده محلی بنام گرگ لاینز، که آنان را تحت حمایتی بی نظیر تهیه کنندگی گروه را بعهده گرفت . گرگ پیش از این گروههای زیادی را در این منطقه راه اندازی نموده بود(ازجمله U2 که پس از کنسرتشان کف اطاق نشیمن او خوابیدند).

جولیان و نیک روزها و شبهای زیادی را صرف نوشتن برای پندراگون و رویای ستاره شدن نمودند، اما برنامه ریزی جاه طلبانه پندراگون باعث جدایی استان شد، او ترجیح داد موسیقی گوش دهد تا اینکه بنوازد. رابرت دالبی جایگزین او شد و جان بارنی بارنفیلد (نوازنده کیبورد از گروه محلی دیگری به نام سیگنوس) متقاعد شد که برای کمک به توانایی های موسیقایی گروه ، به ترکیب پندراگون بپیوندد .

این تغییرات بازهم ادامه شد وسرانجام جولیان خوش فکر اما آتشین مزاج تصمیم به ترک گروه گرفت. نیک و بارنی به زودی شروع به نوشتن کردند و نوای مشخص بارت/بارنی شکل یافت.قرار شد پیتر جی جایگزین جولیان گیتاریست شود اما هنوز تصمیم قطعی نشده بود که رابرت هم تصمیم به جدایی از گروه  گرفت به این ترتیب  وظیفه نواختن بیس را بر عضو جدید یعنی پیتر جی  بعهده گرفت! به حقیقت که بازی موسیقی و صندلی بود!

 

 برای مدتی اعضا ثابت ماندند... همراه با نیک، بارنی، پیتر و نایجل. گام بعدی یکی از مهمترین تغییرات در حیات پندراگون بود. در 1982 گرگ لاینز گروهی جدید به نام ماریلیون را برای اجرا در گلوسسترشر رزرو نمود، همراه با پندراگون به عنوان گروه پشتیبان. دو گروه با یکدیگر هماهنگ شدند و میک پوینتر (درامر ماریلیون، که اکنون عضو آرناست) از پندراگون خواست که گروه پشتیبان آنها در مارکی کلاب در لندن باشند.اجرا در مارکی کلاب مهیج بود و پندراگون ها چندین بار به همراه ماریلیون به اجرا پرداختند در حالیکه طرفداران وفاداری را برای خود دست و پا می کردند.

 در 1983 پندراگون در برابر 30000 نفر در ردینگ فستیوال اجرا کردند و برنامه زنده ای را هم برای تامی ونس در برنامه راک جمعه ها (رادیو بی بی سی) ضبط نمودند. تامی ونس چیز خاصی درپندراگون دیدو مخصوصا تحت تاثیر قطعه "شوالیه سیاه" که سالها به عنوان سرود گروه شناخته می شد قرار گرفت.

 با وجود نمایشهایی که گروه از انجام آنها لذت برده بود هنوز قراردادی برای ضبط در کار نبود و باید تصمیمات سختی گرفته می شد. کمک بارنی به گروه زیاد بود و تیم نویسندگی بارت/بارنی هم بسیار قوی، اما بارنی تصمیم به ترک گروه گرفت، این قماری بزرگ بود که کار روزانه اش را از دست بدهد و بنابراین در یک دوره استراحت او تصمیم سخت جدایی را گرفت. چطور می شد کسی را جایگزین او کرد؟ (بارنی اکنون می گوید: زمان همراهی من با پندراگون احتمالا شادترین دوران زندگیم بود، خوشحالم که هنوز از یک دوستی نزدیک با نیک لذت می برم و می توانم گیتارم را بردارم و با هم بنوازیم. آلبوم مورد علاقه من از پندراگون بدون شک "نه از این جهان" (2001) است).

به زودی  ریک کارتر با کمک جان آرنیسون (مدیر ماریلیون) به عنوان نوازنده کیبورد به عضویت گروه در آمدو پندراگون آلبومی کوچک به نام بلند پرواز کن، دور بیفت را ضبط کردو این پیش درآمد ضبط اولین آلبوم رسمی شان یعنی جواهر بود .

تورهای بیشتری با ماریلیون برگزار شد، و نخستین اجراهای اروپایی اما هنوز خبری از قرارداد نبود، اینها واقعا زمانهای نا امیدی بودند. با توجه به کمی بودجه شخصی و برنامه های خسته کننده تورها، تغییرات دیگری در اعضا به وجود آمد. نایجل گروه را ترک کرد و برای زمانی کوتاه با مت اندرسون، دوست ریک جایگزین شد. او هم به زودی جدا شد... و سپس ریک.

پس از این آلبوم گروه باید تلاش می کرد که جایگزین هایی برای جداشده ها پیدا کند .فاج اسمیت (از گروه لا هوست) به عنوان درامر و یک نوازنده کیبورد مقطعی به نام جیمز کولاه برای تکمیل تور آلبوم لایو 9.15  به عضویت گروه در آمدند.

 نیک، پیتر و گرگ مرتبا در رفت و آمد به لندن بودند، تا بتوانند بالاخره قراردادی را به ثبت برسانند. نیک با دوست قدیمیش کلایو نولن که اکون در اگهم،زندگی می کرد تماس گرفت، تا ببیند آیا می توانند در هنگام مراجعه به کمپانی های ضبط پیش او بمانند.

کلایو ونیک از 4 سالگی و از شروع مدرسه دوست بودند. هرچند نیک می دانست که کلایو کیبورد می نوازد اما فکر می کرد او مشغول تر از آن است که بتواند به عضویت پندراگون در آید. در یکی از مسافرتهای کوتاه به لندن آنها یک شب به گفتگو نشستند، و نیک از کلایو پرسید آیا نوازنده کیبوردی را می شناسد... کلایو گفت "من این کار را می کنم" و انگار قرار بود آن گفتگوی کوتاه ، پندراگون را تثبیت کند .

 سرانجام آلبومی رسمی توسط دیوید مانز (کسی که قراردادهایی را با جاس استون و... امضا کرده بود) در ای ام آی رکوردز در نوبت اجرا قرار گرفت، و شرایط در حال بهتر شدن بود. اما هنگامی که دیوید ای ام آی را ترک کرد، دمو نیز از دستور کار خارج شد. این ناکامی باعث ایجاد احساسی از "ساختن یا شکست" در میان گروه شد، و در همان زمان بود که تاف رکوردز تشکیل شد، در حدود سال 1987، و سپس دموی ای ام آی به اضافه چند ترانه دیگر اولین آلبوم تاف را ساختند، آلبوم سجده.

 اما نیک تصور می کرد که گروه وجهه متمایزی ندارد تا اینکه به طور اتفاقی یک سی دی کلاسیک از سایمون ویلیامز را مشاهده نمود که دارای تصاویر تاثیر گذاری در دفترچه و روی جلد بود.

 در سال  1991، گویی همه سیارات ردیف بودند... تاف رکوردز فعال بود، اعضا ثابت بودند وتصاویری هنری بدست گروه رسیده بود. هواداران زیادی هنوز معتقد بودند که پندراگون با آلبوم جهان شروع کرده است. این آلبوم در حقیقت سومین آلبوم رسمی آنان اما قطعا آغاز عصری جدید برای گروه بود .

 جهان غیر تجاری ترین آلبوم تا این زمان محصوب می شد ، اما در عین حال پر فروش ترین تا آن لحظه. آلبوم تحسین های بزرگی را شاهد بود که موج جدیدی از هواداران را به همراه داشت، حتی مطبوعات نیز شروع به درک این موضوع نمودند که پندراگون نیرویی بود که باید با آن مواجه شد.

 پس از پنجره زندگی، گروه اکنون محکم گره خورده با صدای باونکردنی شان روی غلطک بودند، سالهای اولیه وتغییر اعضاوسرخوردگی بتدریج محو شد .

تاف رکوردز هنوز موسسه کوچکی بود که در منزل اداره می شد، و موفقیت بهمن واری که آلبوم  کشف بالماسکه آورد، باعث شد که اطاق استراحت کلبه کوچک نیک پر از سی دی ها، کتابچه ها و کالاهای تجاری دیده شود که باید فرستاده شوند، و اعضای خانواده نیز به کمک آمدند در حالیکه نیک به تماسهای بی شمار برای مصاحبه و تبلیغات پاسخ می داد. کشف بالماسکه 60000 کپی فروش رفت، شاهکاری باورنکردنی. همکاری پندراگون و سایمون ویلیامز همراه با پنجمین عضو گروه کارل گروم که مهندسی صدای باشکوه پندراگون را انجام می داد باعث شد که گروه یکی از پرفروشترین گروههای پروگرسیو راک شود که تاکنون با هیچ کمپانی بزرگی قرارداد امضا نکرده بود.

 بهرحال طوفانی از حوادث هم برای پندراگون و هم برای شخص نیک در راه بود. نیک می گوید: عجیب بود چون هنگامیکه در حال نوشتن قطعه "سایه" (از آلبوم کشف بالماسکه) بودم خطی بود که اینطور شروع می شد:"مردی هست که مرا در تمام عمر تعقیب کرده است، برای تو آنیست که من نمی توانستم باشم، من او را ناامنی خود می نامم" به یاد می آورم که این را بسیار واضح نوشتم و احساس می کردم آن روز جو عجیبی بر استودیو حکم فرماست. اما نمی دانستم آن خط چقدر پیش گویانه بوده است.

 پنج سال وقفه مابین بالماسکه و آلبوم بعدی به نام نه از این جهان بود. دراین زمان نیک درگیر مشکلات شخصی و دردناکی همچون طلاق شد. "نه از این جهان "کاری تصفیه کننده بود، شاید بتوان آن را شخصی ترین واحساسی ترین کار گروه نامید . درحالیکه بسیاری آنرا بهترین اثر پندراگون می دانند. پس از انتشار "نه از این جهان" نیک جایزه بهترین گیتاریست سال 2001 را از جامعه راک کلاسیک انگلستان دریافت نمود.

 نیک در زندگی اش پس از طلاق ازنظر اقتصادی فلج شد، آلبوم بعدی مدتی به طول انجامید اما همچون همیشه پندراگون خود را بالا کشیده و دوباره به میان عام بازگشت.همچون 1991، که آلبوم جهان منتشر شد، نسیمی از تحول و احساسی از موفقیت زودرس وجود داشت. جامعه راک انگلیس در سال 2005 شاهد انتشار مجموعه ایمان بود، هفتمین آلبوم پندراگون که منعکس کننده نیروی جوانی تجدید یافته و دیدگاهی تازه برای گروه هم از نظر موسیقی و هم بصری بود.

 بار دیگر تغییرات اعضا چهره زشتش را نمایان نمود، و پس از 20 سال همراهی با گروه، فاج اسمیت با جو کراب تری 26 ساله به عنوان درامر جایگزین شد. گروه اکنون ترقه ای واقعی به عنوان درامر به همراه داشت که با پایه ریزی بخش ریتم نیازی مجدد برای جدال، هیجان و انرژی به گروه داد. گویی دوباره 17 ساله بودند.

 پندراگون بزرگترین توراروپاییشان را برگزار کردند و مجموعه"اکنون همه به سوی صحنه "منتشر شد.

گروه در سال  2007 شاهد گرامیداشت بیست و یکمین سالگرد انتشار آلبوم جواهر درمجموعه " گذشته و حال" بود، که شامل بیشتر نوازندگان آن روزهاست و نشان می دهد که چگونه این گروه سرسخت می تواند همچنان هیجان بیافریند، رشد کند و بر روی توانایی هایش پس از 28 سال سرمایه گذاری کند. کاری که بسیاری از گروه ها نتوانستند .

بالاخره در سال 2008 گروه در آستانه سی سالگی آلبومی بنام " ناب " را منتشر کرد . آلبومی که تکنوازی های ناب گیتارش یکبار دیگر توانست هوادارن را به هیجان بیاورد . شاید بتوان از لحاظ فنی آلبوم آخر گروه را ترکیبی از آثار جنسیس ، کینگ کریمسون و از لحاظ محتوایی نزدیک به کارهای ماندگاری مانند آی کیو و آرنا دانست .

بخشی از منتقدان معتقدند ، دیکتارتور ها توانستند در موسیقی پر رونق مدرن انگلستان به روشی شگفت انگیز و پیگیر و در واقع با واقع بینی و نبوغ ، جایی برای پندراگون باز کنند اما هواداران این گروه فکر می کنند دیکتاتور ها فقط هنر را به درآمد مادی ناشی از تولید موسیقی های تجاری ترجیح داده اند و تنها به هدف خدمات به هنر مدرن و مخاطبانش با دشواری بسیار در تمام این سالها به تولید آثار خوبی دست زده اند .

 شاید یکی از ویژگی های غیر موسیقیایی این گروه استفاده ازاشعار تاثیر گذار و قوی است . در ادامه ترجمه یکی از اشعار این گروه را می خوانید :

(مردی با صفات کوچ)

از آلبوم نه از این جهان


مردی هستم با صفات کوچ نشین

بادیه نشینی از تقدیر سرگردان

در عبور از صحرآها، و به سوی دریا

آنجا که روح من به من و دریا مبدل می شود

باری پرنده ای، باری کودکی

باری جانوری، باری وحوش

در تصرف اعداد، اشکال و حقایق

برای رهایی از زندان خود ساخته

از تاریکی و موشها

باری پرنده ای، باری کودکی

باری جانوری، باری وحوش

مردی هستم با صفات کوچ

و راهبه های بادیه نشین نجاتم می دهند

هرچه بکاری همان را درو می کنی

و به هنگام نمی دانی

که عقل بانگ بر می آورد

که آیا گوش شنوایی هست؟

و پایانی بر این داستان نیست

 جستجوی بشر در پی روشنگری راستین

آنجا که دیگران حقیقت را می بینند

سرابیست که من به وضوح می بینم

گاهی شک می کنم، که حق با کیست؟

در جهان دیوانه ای که بدان تعلق ندارم

مردی هستم با صفات کوچ

و راهبه های بادیه نشین نجاتم می دهند 

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()

موسیقی زندگی شما چیست ؟

نمی دانم ، نظرتان نسبت به موسیقی چیست ؟ برای من موسیقی یکی از اولویت هاست . به نظرمی رسد که هر بخشی از زندگیم موسیقی خاص خودش را دارد . درست مثل طبیعت که هر گوشه از آن موسیقی مخصوصی دارد . این روزها موسیقی زندگی من بسیار متنوع شده و علت این تنوع شاید نگرشهای متفاوتی است که نسبت به مسائل اطرافم و خودم دارم ... این تنوع را دوست دارم چرا که کمک می کند تا زندگی را با همه سختی ها و کج خلقی هایش تحمل کنم . از خواص درمانی موسیقی هم نباید غافل شد که بسیار سازنده است .

 

 

 

 

موسیقی آسیای شرقی ، ساعت های خوب صبر را برایم تداعی می کند ... موسیقی کلاسیک کشورم لحظه های نوستالژیک گذشته را ... و موسیقی مدرن با هر زبان و به هر ساز وقتی به نابسامانی های اجتماعی این دوره فکر می کنم ، مفید است ....

خلاصه اینکه زندگی ام با وجود بی نظمی هایش به گونه ای هارمونیک شده است ..

راستی موسیقی زندگی شما چیست ؟ هنوز پیدایش نکردید ؟ هنوز دیر نشده اینکار را بکنید ! آن وقت حس کارگردانی را دارید که روی صحنه های اصلی و موثر یک فیلم مستند ، موسیقی می گذارد ...

و اینکه اگر می خواهید به موسیقی زندگی دیگران گوش کنید در شبکه های اجتماعی مبتنی برموسیقی عضو شوید  .. یک جایی مثل اینجا یا اینجا

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

حماسه ای در قلب شماست

...

 شامگاهان :

راه جویانی که می جستند ، آرش را به روی قله ها ، پی گیر :

بازگردیدند:

بی نشان از پیکر آرش :

 با کمان و ترکشی  بی تیر

آری ، آری ، جان خود در تیر کرد آرش :

کار صدها صدهزاران تیغه بر شمشیر کرد آرش

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون :

به دیگر نیمروزی از پی آن روز  :

نشسته بر تناور ساق گردویی فرودیدند :

و آنجا را از آن پس :

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند .

      

                                       

                                                                        

 

 

 

 

حماسه یا ایفای سمبولیک شعر و موسیقی از دیرباز در اکثر فرهنگ ها و تمدن ها به چشم می خورد . این نوع ادبیات و موسیقی به مردم کمک می کند که با امید و دلگرمی بیشتری به زندگی خویش ادامه دهند و در واقع موضوع مذکور یک نوع تاثیر روحی روانی خاص بر بستر جوامع محتلف داشته است .

خواندن داستان گذر سیاوش از آتش و یا نبرد رستم و اسفندیار و یا حتی متون منثور ایرانی چون گرشاسب نامه نشان می دهد این فصل شگرف در ایران بسیار رونق داشته است . البته بد نیست که اشاره ای به این نکته داشته باشم که اول بار ادبیات حماسی و تمایلات اپیک در یونان شکل گرفت و مشهور ترین آنها ایلیاد و ادیسه هومر  است که مرجع بسیاری از آثار حماسی جهان و یکی از موثر ترین ها بر موسیقی حماسی است بطور مثال گروه منو وار گروهی که زمانی از محبوبیت عامه زایدالوصفی در دنیا برخوردار بود تاکید عجیبی بر افسانه های هومر داشت .

 بحثی را که در این یادداشت  بیان می کنم دارای چند بعد متفاوت است .

1-   پرداخت ادبیات و اشعار حماسی

2-   پرداخت نمایش حماسی

3-   پرداخت موسیقی حماسی  

در سال 2003 میلادی، گروهی ،  پروژه ای عظیم که بر پایه بیش از 30 مغز متفکر موسیقی در ژانر های مختلف از نوازندگان تا تهیه کنندگان تحت نام Aina را روانه بازار کردند و تحولی عظیم در ساخت نوع حماسی موسیقی ایجاد کرد .  تحولی که کمی پیش تر لوکاسن هلندی ( مدیر پروژه آیرئون ) آنرا یا ارائه آثاری شگرف پایه نهاد . 4 عنصر اصلی خلق این اثر که Days of Rising Doom - The Metal Opera  نام داشت در واقع موزیسین های خلاقی بودند بنام های

Sascha Paeth-Amanda Somerville-Robert Hunecke Rizzo-Miro                

                                    

این آلبوم بقدری هوشمندانه ساخته شده است که تمامی کسانیکه در این پروژه حتی بصورت مهمان حضور داشتند متفق القول این نکته را اذعان داشتند که در آثار قبلیشان چنین قدرتمند ظاهر نشدند .(در ذیل نام نوارندگان و خوانندگان بصورت یک صغحه جداگانه  وجود دارد برای اطلاع بیشتر در این قسمت بروی نام Aina  کلیک کنید . )

 

شاید تا به حال عبارت پرده خوانی یا نقالی به گوش شما خورده باشد در ایران بسیاری از آثار حماسی کهن چون شاهنامه به این شکل که درواقع نوعی تئاتر موسیقیایی  است اجرا می گردید که در گذشته از سازهای کوبه ای و البته سازهای بادی و پرده های مختلف داستان بر روی دیوار قهوه خانه ها و حوض خانه ها استفاده می شد و یک مرشد و نقال کل داستان را بصورت به هم پیوسته برای بینندگان و شنوندگان روایت می کرد اما امروزه به بنا به دلایلی که چندان هم مشخص نیست  این هنر یعنی حماسه خوانی به دست خاطرات سپرده شده است و تنها در موسمی خاص مشاهده می شود .

 

آلبوم مذکور با الهامات خاصی که از حماسه های باستانی شرقی گرفته است و آراستگی منطق عشقی غربی را در خود نمایان می سازد به اثری قوی تبدیل شده است که دارای ویژگی های خارق العاده است .

 

این اثر دارای 15 ترانه اصلی است که به بنا به سنت اکثریت مجموعه های پراگرسیو بصورت داستانی در ترانه اول مقدمه ای از شرح داستان ارائه می دهد و در ادامه در هریک از آهنگ های بعدی داستان را بسیار هنرمندانه به انتها می رساند و در واقع  موسیقی آرایش اصلی فراز و نشیب های این افسانه مدیریت می کند .

 

داستان روایت یک سه ضلعی عاشقانه است که البته این گونه مثلث های عاشقانه معمولا در آثار فولک جهان بیشتر به چشم می خورد و این گروه در واقع کاری را تهیه کردند که نمایه های متال اما در بستره اثری فولک می باشد که با بیانی اپیک و اپرایی اجرا شده است . می توان ادعا نمود که این بار ریف های هوی دست آمیزی است تنها برای ماندگار کردن اثر و ایجاد ارتباط روحی میان مخاطبان  خاص و نوایی که ذاتا ماهیتی کلاسیک دارد . به نظر می رسد ایجاد چنین پیوندی بسیار دشوار باشدچرا که جنس موسیقی متال فرسنگها با طبیعت آرام فولک فاصله دارد اما این نشان میدهد که تا چه اندازه انعطاف و نرمش پذیری درارائه  دیده می شود که به عقیده من تنها به دلیل ماهیت تغییر شکل یافته بلوز و جز در عصر جدید و پوست اندازی دوباره آن به هوی متال می تواند باشد.  چکیده ای از این داستان را برایتان نقل می کنم :

  افسانه آینا

                                                                                                                                                     آینا، داستان دو برادر به نامهای Torek و Talon فرزندان پادشاه آینا است.  هر دو برادر به زنی به نام Oria Allyahan  عشق میورزند. Torek روزی در می یابد که Oria زنی که دوست دارد و در فراقش اشک می ریزد با برادرش Talon  پنهانی رابطه دارند. Torek برای فرار از این اندوه و فراموشی این ماجرا به سرزمینی دور می گریزد. جایی که قوم وحشی و خشن به نام Krakhon  زندگی می کنند. کراخونها  او را تجلی خدای خویش Sorvahr گرفته و به رهبری خویش بر می گزینند. Torek با کمک آنها سرزمین جدید Naschtok بنیاد می نهد و با اندیشه انتقامجویی لشکری عظیم از کراخون ها  تشکیل می دهد تا آینا را نابود کند.

 

Torek به آینا حمله میکند و پس از کشتار و تخریب فراوان، Oria را ربوده و با خود به Naschtok می برد و مست از انتقام  به او تجاوز میکند. Talon نجات می یابد و با دختر خویش Oriana به تپه های دور دست می گریزد تا از حمله مجدد Sorvahr/Torek در امان باشد.

 

Oria از Sorvahr/Torek آبستن شده و فرزندی به نام Syrius می آورد. فرزندی که تحت تاثیر اندیشه های ویرانگرانه و شرارت آمیز پدر بزرگ می شود و با این حال Oria همچنان فکر میکند که فرزندش نهادی نیک و پاک دارد.

 

سالها بعد Syrius در سفر به اطراف Naschtok با Oriana روبرو می شود و هر دو بی خبر از هویت دیگری به یکدیگر دل می بازند. در همین زمان Sorvahr/Torek به فکر نبرد نهایی برا نابودی آینا می افتد و فرزندش Syrius را فرامی خواند تا در نبرد با او همراهی کند.

Talon نیز از حمله قریب الوقوع آگاه شد و دختر جنگجوی خویش Oriana را در کنار خویش مسلح میکند و اینگونه است که دو عاشق در میدان جنگ رودرروی یکدیگر قرار می گیرند.

Syrius  چندان تمایلی به جنگ نشان نمیدهد و به هر دو طرف اعلام متارکه میکند.

Sorvahr/Torek که اکنون قدرتمندتر از پیش است و قومش او را چون خدا می پرستند فرزند خویش را به قتل می رساند و خود به میدان می شتابد. Oriana  در اخرین لحظات مرگ Syrius فرا می رسد و با آنچه عاشقش در واپسین دم می گوید پی به رابطه خویشاوندی شان می برد و Syrius بر بازوهای او زخمی بیهوش می شود.

Oriana به معجزه عشق جان Syrius را نجات میدهد. پس هر دو در نبردی سهمگین Sorvahr/Torek را از بین برده و سرزمین آینا دیگر باره روزهای آرامش و خوشی را می آغازد.

بعد از مطالعه درباره این آلبوم و آلبوم های مشابه این فکر به ذهنم رسید که چقدر خوب بود اگر موزیسینی در ایران شاهنامه را به سبکی نو و مدرن که برای جوانان و نوجوانان جذابیت های شنیداری ایجاد می کرد ، ارائه می داد .

مطمئنم با توجه به کمال یافتگی حماسه در ادبیات ، فرهنگ و نگاه مذهبی ما به این ژانر ، اثر تولیدی به احتمال زیاد به سرعت در میان مردم نفوذ می کرد و این دوباره خوانی حماسه حس خوبی  را در شنونده بوجود می آورد چنانکه در حال حاضر ظرفیت این وجود دارد که با موضوع  دفاع مقدس و سالهای افتخار آفرینی مردم و رزمندگان ، آثار بسیار خوبی تولید شود .....

....

 

آفتاب و ماه را درگشت :

سالها بگذشت

در تمام پهنه البرز :

وین سراسر قله مغموم خاموشی که می بینید :

وندرون دره های برف آلودی که می دانید :

رهگذرهایی که شب در راه می مانند :

نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند :

و نیاز خویش می خواهند .

با دهان سنگهای کوه ، آرش می دهد پاسخ :

می کندشان از فراز از نشیب جاده ها آگاه :

می دهد امید !

می نماید راه .

در ادامه مطلب می توانید معرفی موسیقی این آلبوم را بخوانید:

ادامه مطلب
   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

پرونده ای برای کوین مور عضو جداشده دریم تیاتر

از میان یادداشت های قدیمی موج موسیقی

کوین مور (متولد 1967) نوازنده کیبورد، آهنگساز و پدر پروژه موسیقایی Chroma Key است. موسیقی او دارای دو ویژگی حائز اهمیت می باشد روان گویی همزمان با ساخت فضا و تکنیکی که ترکیبی از انواع متفاوت ژانر های موسیقی و آراسته به انحصاری ترین افکت هاست .

 فعالیت حرفه ای کوین مور در دنیای موسیقی در لانگ آیلند نیویورک در گروه Majesty  آنجا که گیتاریست جان پتروچی، بیسیست جان میونگ، درامر مایک پورتنوی و خواننده کریس کالینز (که سپس با چارلی دومینیچی تعویض شد) جضور داشتند ، آغازشد  و  این گروه  بعدها به Dream Theater مبدل گردید .

حضور هشت ساله کوین در دریم تیاتر درست در دوران اوج گیری این پروگرسیو راک آمریکایی منتهی به انتشار ۳ آلبوم :When Dream and Day Unite ،Images and Words ،Awake که بیشتر علاقمندان به این گروه اذعان دارند که Images and Words ،Awake ماندگار ترین های گروه محسوب میشود .

او تصمیم به ترک Dream Theater برای پیگیری بلندپروازی های موسیقایی دیگر گرفت.  بعدتر ها که موسیقی کوین مور شنیده شد شاید علت این تصمیم گیری بیشتر مشخص شد . مور بدنبال فضایی کمتر تجاری و بیشتر تجربی بود تا روی جنبه حسی موسیقی اش بیشتر کار کند فضایی که در دریم تیاتر در اوج و گرفتار تکنیک های فردی شاید حتی بعد از جدایی نابغه ای دیگر بنام درک شرینیان مطلقا قابل مشاهده نیست . کوین مور از مایکل آنجلویی بودن و موسیقی با تکنیک اما یکطرفه فاصله داشت و مدتهای مدیدی طول کشید تا ریسک تولید موسیقی را تجربه کند . بر طبق گفته های پورتنوی درامر شاخص دریم نیانر ،که بنظر منصفانه تر است  مور شخصا از دیگر اعضای گروه دور شده بود، و از دیدگاه موسیقی گروه ، او بیشتر علاقه مند به استقلال کاری بود که در مقابل همکاری در محیط کار گروهی قرار داشت. او به سانتا فه در نیو مکزیکو نقل مکان و شروع به نوشتن کارهایی برای اولین آلبوم انفرادی اش کرد. آلبوم انفرادی که منجر به خلق عرصه ای نو به نام Chroma Key  شد .

پس از نوشتن و اجرای آزمایشی کارهای مختلف، او آلبوم Dead Air For Radios را تحت نام Chroma Key منتشر کرد. مارک زاندر از گروه Fates Warning و استیو تاشر به عنوان نوزاندگان پشتیبان آلبوم استفاده شدند. آلبوم صدایی در سبک dark ambient electronic داشت، که بیشترنزدیک به Depeche Mode بود تا سبک پیچیده Dream Theater. این مز مزه موفق اما ساده  ، کوین را واداشت تا Chroma Key  را ادامه دهد و با Chroma Key تجربه کند و این را شاید بتوان بزرگترین حسن Chroma Key دانست .

هواداران Dream Theater به این نکته توجه کردند که مور این سبک آهنگسازی را به طرز زیرکانه ای در یکی از آهنگهای Dream Theater انجام داده است. ترانه به یاد ماندنی Space-Dye Vest، و آهنگ On The Page گروه Chroma Key در واقع دنباله ای بر Space-Dye Vest بود.

در 2000، مور به لس آنجلس نقل مکان کرد، و در آنجا آلبوم You Go Now که تمی دیجیتال داشت را ضبط کرد. اعضای گروه برای این آلبوم شامل مور، دیوید ایسکوو (گیتار)، و استیو تاشر (پروگرمینگ) بود.

پس از پایان کار این آلبوم، او به کاستا ریکا مهاجرت کرد، جایی که در آن برای رادیوی بین المللی صلح کار کرد، و تهیه کنندگی یک برنامه فعال دو هفتگی را بر عهده داشت. ارتباط تفکر ناشی از روان شناختی هنر در مخاطب کار او را در ارائه تجربه ای دیگر با Chroma Key راحت تر نمود .

در 2003، گتاریست Fates Warning جیم ماتیوز ، مور را برای کار روی یک پروژه جدید دعوت کرد که شامل درامر Dream Theater مایک پورتنوی، و بیسیست Cynic شان مالون نیز می شد. این اولین باری بود که مور با پورتنوی پس از ترک Dream Theater در 10 سال پیش کار می کرد. نام گروه تازه شکل گرفته OSI بود. و آنها آلبوم Office Of Strategic Influence را منتشر کردند. از نظر موسیقی، این آلبوم را می توان به عنوان مخلوطی از تمرکز ملودیک و تیره Chroma Key همراه با گیتارها و هوی بودن Fates Warning و Dream Theater توصیف کرد. کوین وظیفه خوانندگی در OSI را بر عهده گرفت. البته نمی خواهیم به این پروژه بپردازیم اما بد نیست که این نکته را خاطرنشان کنم  Office Of Strategic Influence یکی از شاهکارهای ماندگار در تاریخ موسیقی مدرن جهان است چرا که ما ، فضایی بسیار بسیط از جهت تکنیک اما منسجم با در نظر گرفتن حجم شنوایی مخاطب پیش رو داریم و این کار را بی هیچ خستگی برای مخاطب که اغلب در آثار بزرگان  پروگرسیو نیز شاهد آن هستیم ، می شنویم .استیون ویلسون از گروه Porcupine Tree نیز به عنوان خواننده و شاعر مهمان برای آهنگ shutDOWN استفاده شد.

مور موسیقی اش را به نزدیکی خاورمیانه  آورد و به بهانه ساخت موسیقی متن فیلمی بنام  Okul که متعاقب آن به عنوان آلبومی انفرادی تحت نام Ghost Book انتشار یافت در 2004،  به استانبول ترکیه مهاجرت کرد  این تجربه الهام بخش برداشت جدیدی برای آلبوم بعدی Chroma Key شد.

 مور فیلمهای عمومی را برای پیدا کردن فیلمی که بتواند احساس خاصی را بر انگیزد جستجو کرد، با این هدف که بتواند موسیقی متن ساختگی برایش بسازد. فیلمی که او انتخاب کرد Age 13 بود، فیلمی آموزشی از دهه 1950، که در اصل برای مدارس استفاده می شد. او فیلم موجود را گرفت، آنرا به سرعت نصف رساند، و به آن اجازه داد که حال و هوا، ساختارها و حتی زمان ترانه هایی را که می نوشت دیکته کند. آلبوم ماحصل Graveyard Mountain Home نام دارد. ایم آلبوم حکایتگر پسرکی است که برای زنده نگه داشتن مادرش بفکر تعمیر رادیو مورد علاقه مادرش می افتد در این آلبوم مور بیش از همیشه سعی در ساخت تصویری حقیقی از رنج دوست داشتن و دوست داشته شدن دارد .

در آوریل 2006، مور و ماتیوز دومین آلبوم OSI با نام Free را منتشر کردند، یک همکاری آسان شده بوسیله مهاجرت مور به مونتریال کانادا.

موسیقی کوین مور سراسر احساس اما منظم است شاید تسلط او به نوازندگی کیبورد این امکان استثتایی را برای او فراهم ساخته تا فراز و نشیب های موسیقی اش برای شنونده تاثیر گذار تر ودر عین حال  کلی تر باشد . کلی تر بودن به معنای کلی گویی موسیقیایی نیست بلکه او شنونده را در آرامشی مثال زدنی با تکنیک های کارش تنها می گذارد . او را می گذارد تا تصمیم بگیرد که با ترانه های آلبوم هایش هر حسی را که می خواهد داشته باشد و حس را از موسیقی نمی گیرد بلکه موسیقی را بستری برای سلیقه احساسی شنونده می داند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چرا کارهای محسن نامجو را دوست ندارم

کلی به این مسئله فکر کردم و کم کم دارم نتایجم را کامل می کنم .

شما نظرتان چیست ؟

اگر دوست دارید چرا و اگر ندارید چرا ؟

در یادداشت های بعدی را به پاسخ های خودم و دوستانی که نظر دادند می پردازم .

دیگر نوشت : بعد از یادداشت شب یلدا و جشن همچنین با جمع آوری نظرات علاقمندان به موضوع این یادداشت ، مطلب را کامل خواهم کرد .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تداعی از یک تداعی آزاد

سه سال پیش آن موقعی که بیشتر موسیقی می نوشتم ، متنی را بر اساس آلبوم سال ٢٠٠٢ گروه امپایریوم که آن زمان یکی از شگفت انگیز ترین موسیقی هایی بود که شنیده بودم نوشتم . امروز نا خودآگاه به یاد این متن افتادم و حسی که از شنیدن این موسیقی پیدا کردم .

  

 

 

 

 

 

 

<<<عصر زمستانی سرد و فضای سردتر تنهایی ، آنچه از ابتدای تولد تا انتهای مرگ با انسان همراه است واین فریده نابسامان در انکار این تنهایی کماکان در تلاش است.

 

به آینه می نگرم و در آن هیچ نمی بینم الا ماهیتی ناشناخته آنچه تا لحظه مرگ در تکاپوی لمس آن هستم و پشت سر هیچ نوائی به گوش نمی رسد مگر سکوت  که در انحصار تنهایی های بشری ملتهب از ناشناخته هاست .

 

اینک Empyrium – Weiland

 

صدای فلوت از جنس تنهائی است . دامنه کوههای سر به فلک سائیده که چکادی برف پوش و دامنه ای زمردین دارند ، رمه ها به نوای شبان در گردشند و من اینک بر قهقهرای روح خود به افق آن چوپان سرمست می نگرم . آنچه مرا بیش از گذشته به خود می خواند نسیمی است که از سوی دهکده ای در سیلان است و روح من در راستای این سروه ، ناخودآگاه چون شاهینی بال بسته و پرشکسته عزم رسیدن به این مأمن را دارد .

 

بر روی علفزارها گام بر می دارم ، صدای هو هوی با مرا هدایت می کند . هو هو هو ! چقدر نرم بر بستر آنچه از سیمهای گیتار به گوش می رسد آرام گرفته ام و موسیقی تخت روان من است تا پایان رویای صادقانه ام .

 

به خود میایم هنوز در آینه می نگرم و هیچ نمی بینم از آن ماهیت و چشم های نمناک خویش را بسوی آینه ام نی بندم . هو هو هو !!!! مرا به گورستان می کشاند وای چه جذاب و چه عزیز : ریتم ها سرعت می گیردند ، من در کجای ترانه ام : Forgang   از کنار گورهای عبور می کنم نامهای آشنا مرا به خود می خوانند ، من می ترسم ، هجوم خاطرات مرا در خود غرق می کنند ، دیگر تاب مقاومت ندارم . شکوه ذهن من بسان ملعبه ای  بدستان موسیقی است و من همچنان در میان اندوهم پیش می روم .....

 

از Chapter 1 به Chapter 2  ، فرار می کنم همان سان که از کودکی به نوجوانی فرار می کنم و این بار Waldpoesie مرا بی رمق تر از پیش مسخر می سازد و دیگر یارای دور شدن از خود را در خویشتن گم گشته ام ، نمی بینم .

 

چون قاصدکی نرم در آغوش نسیم به حرکت درمیایم و به انتهای گورستان می رسم و چه حیف اگر این موسیقی به پایان برسد که اندوه من دوچندان خواهد شد .

 

بخوان مرا بنام همه نوجوانی من ، در انتهای گورستان قبری است که نامی بر آن نیست و در کنار آن درختی است تنومند ، این درخت به تنومندی نادانسته های من است و آن قبر به اندک مجال من بر دانائی می ماند .

پرندگان از لابلای فکر من عبور می کنند آنها مغز مرا می شکافند و می گذرند ، آه ! خدای من ! آمدند آنچه من تاکنون از آنها گریخته ام آمدند همچون گناهکاری و چون طفل وحشت زده ای از آنچه تاکنون بر من گذشته ، متواری ام .

 

عرق کردم ، عرق کردم سرد سرد . نفس نفس ، نفس دیگر حتی نفسم هم مجال بالا آمدن ندارد ، مدرسه ، نیمکتها ، همکلاسانم و آن کوچه که هرروز از آن می گذشتم و پاهایم که تا چندی دیگر از آن من نیستند و دوستان نداشته ام مرا محاصره می کنند . من به جسمی بی روح می مانم ، جسمی که حتی قدرت پوسیدن ندارد آه ! ای خنکای غروب در کجای زمینی ، مرا در برگیر ، مرا به آب بسپار تا مرا بپوساند و این ذهن مشوشم را از قعر سیاهچاله محدودیت هایم برهان .

 

10 سالگی ، 13 سالگی ، 15 سالگی و 20 سالگی و اینک .....  گورم نیز مرا پذیرا نیست از فرط نادانی ام و از نداشتن وقوف به آنچه در من نهفته است .

 

نمی دانم چرا موسیقی قطع شد و این بار پس از مکثی کوتاه خود را باز در دامنه آن کوه می بینم . من از جنگل عبور کرده ام بی هیچ درختی و بی هیچ بیشه ای و صدای سحرانگیز رودخانه ایBlackmor's Kingdom مرا باز به خود می رساند ، آنچه گرفتنی بود و این چه رها کردنی ، اما هنوز آن نسیم احساس مرا همراهی می کند.

شبان رمه هایش را بسوی دهکده باز می گرداند و من با Unquest Grave   تنها می مانم ، روح شرقی مرا به سکون می خواند آری خورشیدی که از شرق ترانه طلوع می کند ، بی هیچ صدایی بازهم فلوت بازهم و بازهم گیتار ، چه حس مشترکی بین این موسیقی و موسیقی قبلی جاری است . هر دو مرا با خودآشتی می دهند ، بسراغ A Maid Beddlam می روم . غروب گذشته است تاریکی اطرافم را فراگرفته است حسی که پدران من نیز بر آن کوشیده اند و اینک در من ظهور کرده است و شمیم شامگاهی مرا به یاد آینه ام می اندازد و دوباره به آینه می نگرم ، کاش Sovay  پایان نگیرد و من در آینه نمایان نشوم و چه افسوس که نمایان شدم . مرا با خود اسراریست که ای کاش هرگز آشکار نگردد . درآینه اینک ماهیتی است با موهایی پریشان ، چشمان گرم ترسیده و نمناک ، نه نمناک نه ، مستغرق و لبهایی لرزان که با خود نجوا می کنم تنها یک موسیقی کافی است تا تحولی درونی در انسان رونق گیرد نه اینکه شکل گیرد که انسان هر قالبی را در خود نهفته است و فعلیت آن اهمیت دارد و این نگریستن با Sylvie  پایان می گیرد .

 

 

این نوشته تقدیم به تمام کسانیکه از موسیقی به شگقتی بزرگ دست میابند و پدیده حس آمیزی را در موسیقی با نواهائی هرچند ساده درک می کنند که موسیقی هرچه خارق العاده تر حس آمیزی آن نیز بیشترو نوازندگی نوازنده  هرچه شگرف تر ، دلدادگی روح به آن نوا بیشتر . این متن تنها بر پایه انتقال حس موسیقی نوشته شده است و هیچ بنایی بر تاثیر اشعار ندارد .

 

آنچه شما می دانید و من نمی دانم همان است که می توانید مرا بدان رهنما باشید چون نوری در دل شب . >>>

 

خواندن دوباره این متن مرا متوجه رشدی که در خلال وبلاگ نویسی داشته ام کرد . ضمنا شما می توانید موسیقی نوشت هایم را در موج موسیقی بخوانید .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

از آوازها و ترانه ها

اجرای موسیقی سهیل نفیسی خالق آلبوم ری را بسیار عالی و شور انگیر بود .

شاید تالار آبی نیاوران کمی کوچک به نظر می رسید برای چنین کنسرتی اما سادگی مثال زدنی نفیسی خیلی از مناظر عجیب و غریبی که در تالار به چشم می آمد را از ذهن دور و دور و دورتر می ساخت .

کنسرت در دو پرده اجرا شد . پرده اول، سپید با غزلی از حافظ که گویی بخت از دهان دوست نشانی نمی داد و پایانی برای پرده اول با ترا من چشم در راهم نیما .

در پرده دوم ، سیاه ، شعر مشهور راز از شاملو سرآغاز اتفاقی بود که به ری را ختم می شد .

در این اجرا  سه شعر از شاملو ، دو شعر از اخوان ثالث ، دوشعر از نیما یوشیج و هفت شعر از ابراهیم منصفی با گویش جنوبی بیشترین ترانه ها را به خود اختصاص داده بود .

شاید شنیدن ترانه لحظه دیدار از اخوان ثالث

لحظه دیدار نزدیک است .
باز من دیوانه ام، مستم .
باز می لرزد، دلم، دستم .
باز گویی در جهان دیگری هستم .
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل !
- ای نخورده مست -
لحظه دیدار نزدیک است


مرا تا خاطره ای در سالهای نچندان دورم برد
و البته قطعه ای که هم اکنون بر وبلاگ قرار دارد نیز اجرا شد .
نیابد از یار عزیز ابراهیم منصفی هم غافل شد .
گیتار نوازی بی خش و آواز صاف و پراز تکنیک های ایفایی از دیگر نکات ارزنده این کنسرت بود همچنان که اجرای قطعه بیست و یکم به افتخار تماشگران به (( رقصم گرفته بود )) رسید .
(در نهایت موقع حروج از سالن دختر و پسر حوانی باهم صحبت می کردند . دختر خانم معتقد بود که ترانه های اجرا شده به لحاظ زمانی کوتاه بوده است و آقا پسر چهره متفکرانه ای به خود گرفت و گفت این دوستان اعتقادی به بسط موسیقی ندارند )
و اینگونه من فهمیدم که دوستان بسط موسیقی را به زمانش نسبت می دهند و لاغیر ...
به هر حال موسیقی مبتنی بر تجربه دقیقا نیازی است که امروز در کشور ما احساس می شود  و پرهیز از تقلید صرف و ارائه ایده های نو می تواند بسیار راهگشا باشد .
ای کاش موسیقیدانان جوان کشور به جای عجله در ارائه آلبوم هایی که اغلب حتی طرفداران موسیقی پاپ را هم راضی نگه نمی دارد شانس خود را در ساخت آنچه در سازها و فضا ها جستجو می کنند ، امتحان کنند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کنسرتی که انتظار میکشم برایش

از هفته پیش که یکبار بلیط کنسرت سهیل نفیسی را گم کردم تا این هفته که به لطف دوست وبلاگنویسی دوباره امکان حضور در کنسرت او را پیدا کردم مثل بچه هایی که روز موعودشان همیشه دیر می رسد احساس دیر شدن دارم .

در واقع وقتی یادداشت ری را (ایران) را از موج موسیقی اینجا باز نویسی کردم هرگز باور نداشتم که در کمتر از یک هفته خبر برگزاری کنسرت این موسیقیدان را بشنوم و بخوانم .

ری را یکی از بهترین آثار موسیقی است که در سالهای اخیر با وجود نبود فضای خوب برای ارائه کارهای ماندگار ، با شناخت و سادگی مثال زدنی تولید شده است .

جایی شنیدم که دیگر ماندگاری در موسیقی معنی ندارد اما من هنوز هم معتقدم اگر هنرمندی بخواهد کاری در خور شنیدن و به ذهن سپردن تولید کند می تواند به خصوص در این شرایط که کارهای تجربی کم و رونویسی زیاد  ....

سهیل نفیسی ترانه هایی را آهنگسازی و نوازندگی کرده است که از قلم بزرگان شعر معاصر ایران جاری شده است .

برای سهیل نفیسی آرزوی موفقیت دارم و از دوستانی که ری را هنوز برایشان آشنا نیست دعوت می کنم حتما این آلبوم را بشنوند .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

ری را

ازوبلاگ  موج موسیقی

انتشارات هرمس مدت مدیدی است که اهتمامی خاص در تولید و انتشار انواع آثار موسیقیایی متفاوت و با رویکردی بومی داشته است . از این جمله می توان به آلبومهایی چون مجنون ، گفتگو ، چهره نما،سه گانه پارسی ، آلبا ، باراد ، جزیره قشم و ... و بالاخره ری را

از این میان ری را یکی  از ماندگارترین هاست . این  اثر حاصل تفکر منسجم  سهیل نفیسی  موسیقیدان چهل ساله ایرانی که با صدای خاص و نحوه اجرای روایت گونه اش چنان تداعی زیبایی از اشعار و موسیقی در ذهن می پرواند که به سختی می توان پس از شنیدن آن در طی روز ری را را پی در پی احساس نکرد . تنظیم زیبا و هوشمندانه کریستف رضاعی که به اوج کارش  می توانم در آلبوم غرورانگیز آلبا با گروه نور نیز اشاره داشته باشم . جلوه های ویژه هنری و صوتی از رضاعسگرزاده  همگی و همگی تاثیراین موسیقی را بر شنونده دوچندان ساخته است . و بالاخره انتخاب اشعار و تضمین سازها بر قطعات انتخابی .

آی آدمها ... که بر ساحل بساط دلگشا دارید ..... گیتار  حس امواج را بخوبی به گوش می رساند موسیقی اما ساده و بشدت القا کننده سردی طبیعت دریایی . و شاید بهترین اجرا بر این اثر ماندگار تندیس یوش . در ادامه  می تراود مهتاب که نزدیکی این اثر به کارهای فولک دامنه های آلپ مرا به فکر فرو برد و .... سهیل نفیسی موسیقی طبیعت را بخوبی درک کرده است دریا در کارش موج می زند و مهتاب ملموس . نخل ها سبز و بلند خوشه هاشان پربار ....و سرانجام نیما  ری را :گویا کسی است که می خواند .... اما صدای آدمی نیست .....در گردش شبانی سنگین ..... یک شب درون قایق ......ری را ری را هوای آن دارد تا که بخواند در این شب سیاه .... اما خواندن نمی تواند . داروگ با فوت سحرآمیزش باز مرا به دامنه های جنوبی رشته کوهی بلند و سراسر درخت و سراسر رمه می برد : داروگ کی میرسد باران .... بقدری این فضا ساده است که  پیر بارانژه و فلوتش بخوبی خود را نشان می دهند .

پریای احمد شاملو تاکنون دو سه باری اجرا شده است اما روایت پریا با صدای نفیسی بسیار شنیدنی است بخصوص عید مردماست دیب گله داره دنیا ماله ماست دیب گله داره انگار مرا میبرد تا مرز انقلاب مشروطه . هنر نمایی گیتار پویا محمودی در اواخر اثر ... خب پریا قصه مرغای پرشکسته ..... دنیای ما هی هی هی عقب آتیش لی لی لی . .... چیزی به شب نمونده ..

شاملو را باز با عاشقانه اش می شنویم آنکه می گوید دوستت میدارد ..... و آکاردئون روح بخش :هزار کاکلی شاد در چشمان توست .... عشق را  ای کاش زبان سخن بود ......هزار آفتاب خندان در خرام توست ...

و بالاخره ترانه همسفران و شاملو : سر دوراهی یه قلعه بود .... سه خشت از شغال یه خشت از پرنده .

منوچهر آتشی را هر کسی نمی تواند آواز کندچراکه طبیعتی که در اشعارش متصوراست بسیار از طبیعت  ملموس  دورتراست وتم هندی این اثر واقعا انسان را به قلعه ای در کنار یک رودخانه میکشاند .

از ظلمت رمیده  خبر میدهد سحر...... از رفته و رمیده خبر میدهد سحر . دیگر به سراغ هوابس ناجوانمردانه سرداست کسی نرفته در این اثر مهدی اخوان ثالث و شهابهایش و شبهایش و ... آن پرده ها دریده خبر میدهد سحر ...بستر موسیقی این آهنگ فریبزر لاچینی را در ذهن نمودار می کند .

سه قطعه از ابراهیم منصفی در این اثر می شنویم که سهیل نفیسی آوازهای شعر این شاعر را در سوئد منتشر نموده است : رقصم گرفته بود مثل درختکی در باد .... من و خیال و تنهایی

ری را گزیده اشعاری است از گزیدگان ادب نوین ایران و موسیقی آن روان که هو هوی باد و سایه سایه ابر در آن حس میشود . چشمه نزدیکی قلعه خشتی و شهابهایی که به شب شاعر ثاقب شده اند . و .....

ری را را حتما بشنوید و آنچه بیش تر در آن یافته اید را دریغ مدارید .

 


   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

مدیریت و موسیقی

در گزیده مدیریت می خواندم ، لوییس چکناواریان رهبر ارکستر های بین المللی بزرگی چون ایران ، اتریش ، انگلیس ، کانادا و مجارستان ، درباره موسیقی و مدیریت نظرات جالبی داشتند .

ازجمله این که:

حرف ساخته شیطان است و موسیقی زبان خداوند

اگر سیاستمداران به جای اینکه حرف می زدند ، می خواندند دیگر جنگ نمی شد ولی حرف می زنند و حرف بزرگترین دشمن آدم است .

طبیعت هم از روی موسیقی ساخته شده است . هر برگی و هر درختی صدایی دارد .

 

میلیاردها صدا در اطراف ماست که تماما به صورت یک هارمونی تشکیل شده است .

زبان موسیقی بقدری قوی است که نیازی به مترجم ندارد .یک زبان بین المللی است

بهترین مدیران کسانی هستند که کارمندانشان بدانند او سختگیر اما با عدالت است .

به تنهایی نه مدیر به درد می خورد و نه آن کسی که دستور می گیرد . هر دو باید باهم هارمونی داشته باشند .

خیلی مهم است که بین آن کسی که دستور می دهد و آن کس که دستور می گیرد احترام متقابل وجود داشته باشد .

همان طور که ارکستر خوب با رهبر بد ، خوب نیست ، رهبر خوب هم با ارکستر بد ، خوب نیست .

 

نظرگاه :در تکمیل موارد بالا اضافه می کنم  که نقش یک رهبر ارکستر همانند مدیران در سه سطح است یعنی صف و ستاد و میانی را باید در یک مدیر خلاصه کرد . ایجاد هماهنگی میان نوازندگان یکی از نقش های  رهبرارکستر است . درواقع چه پیش از اجرا و چه حین اجرا اگر رهبر ارکستر توانایی مدیریتی نداشته باشد شکل خوبی از موسیقی پیچیده ، رنگدار و دارای حس بیان و لهجه را نمی تواند به نمایش بگذارد .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()