بهانه ساده لبخند
چند روزی بود که به دلیل فشردگی کاری ، دچار بی حوصلگی شده بودم . احساس ناتمامی و یک دنیا پرونده گشوده ذهنی .
همه راههای ممکن را امتحان کردم از خواندن کتاب های نویسندگان مورد علاقه ام گرفته تا شنیدن ترانه های خوب و اثر گذار اما دریغ و ..
امروز که از محل کارم بیرون آمدم عجیب درگیر فکر خودم بودم که از جلوی چند مغازه رد شدم و زیاد دقت نکردم . یکدفعه انگار چیزی از پشت ویترین مغازه آخر نگاهم را صید کرد .
بدون سلام رفتم و به مغازه دار گفتم قیمت این اسمایلی ها ؟
بنده خدا کلی به خودش فشار آورد که از شوق کودکانه من نخندد و قیمت را گفت
خریدمشان هنوزبیرون نیآمده بودم احساس می کردم چقدر حال روحی خوبی دارم و از فروشگاه که خارج شدم به خودم گفتم اگرمی دانستم با این رقم می توانم تغییر روحیه بدهم قطعا زودتر وارد عمل می شدم .
شما را هم میهمان بهانه ساده خندیدنم میکنم :

زندگی مجازی انگار به زندگی حقیقی طعنه میزند ...
نظرات ()

