داستان یک ماهی
چشمانم را می بندم
جنگ به پایان رسیده
و کرم خوش رقص سر قلاب
میان دو دندان نیشم نوش نشسته
سایه ات به آب سنگینی میکند
قلاب را آهسته تر برگیر
که این بوسه گاه مغرور
اینک به آخرین فطرات خونم آلوده است
بگذار آبشش بریده ام را
در هوای او که صید شدنم را می نگرد
پرو خالی کنم
که اگر به اندازه یک موج
قهر نمی کرد
تو اینک مرا بر سفره ات نمی نشاندی
آه ماهی سیاه ، ماهی سیاه
با تو ام ماهی خوش رقص دریای شور
یادت باشد که ما همیشه
بر گرد این صخره
در دل گرداب ، عاشق می شدیم
و تو پس از من
موج موج ماهی را به صیدگاه میآوری
دیگر نمی خواهم با تو ستیزه کنم
نه با تو
نه با سایه ای که برسرم
اینک سیاه تر از پولک های دلربای توست
وقتی که آفتاب بر فلس هایمان
از مشرق دریا طلوع می کرد
و من عاشقانه جلبک ها را
به شوقت می پیمودم .
همه عروس های دریایی
شاهدان عشق ما بودند .
قلاب را آهسته تر برگیر
ماهیگیر
بگذار طعم آخرین بوسه
با من بماند
تا سر سفره رنگین تو
ماهی کوچک قصه
امروز عصر که بر گشتم خانه حس خوبی نداشتم . مثل همیشه به همه جای خانه سرکی کشیدم و دیدم جام کوچکی که از عید ماهی کوچکی را در خودش جا داده بود از تلاطم تحرک ماهی غافل شده بود .
بله ماهی کوچک قصه امسال من مرده بود و چقدر دیدن این صحنه برای من دردناک بود و عجیب .ناگهان احساس کردم می شود که روزی در یک جام در و پنجره داروقتی همه از جام بیرون شدند بین یک صبح تا عصر با چشمهای باز ممکن است به اعماق فرو می بروم .
تصور خودخواهی من در نگه داشتن این ماهی بیچاره و هوای خانه به خوردش دادن و اینکه هیچ وقت یاد نگرفتم حتی آب جام را عوض کنم آزارم می داد .
در واقع ماهی کوچک قصه به من عادت کرده بود اما من به عادتش هیچ قدری قائل نشده بودم و آب جام خیلی کم شده بود و ماهی مرده بود .....
نگذاریم ماهی های زندگی آدمهایی که به هوای ما عادت کرده اند و در هوای ما نفس میکشند به گناه وابستگی مجبور به بودن در هر شرایطی شوند .
اگر کسی دوستمان داشت معنی اش این نیست که این مشکل اوست و بس . در واقع از لحظه ای یک موجود زنده ولو یک گیاه به ما دل می بندد در قبال او مسئولیم .
خیلی وقت است که مسئولیت ها را فراموش کرده ایم . یادمان می رود راحت روزن یک شمع را که همه دلخوشی پروانه است ناچیز ندانیم .
مائیم و آرزوهای بلندمان که خدا می داند گرده های چه کسی نردبان ترقی احساس و شخصیت ما می شود .
اما امروز حسابی برای ماهی کوچک قصه و همه ماهی های کوچک همه داستان های دنیا گریه کردم و این هیچ سهمی از گناه بی تفاوتی مرا کم نمی کند .
نظرات ()

