شرح در متن
امروز هم مجبور شدم بروم و مدل های دیگری که فروشگاه داشت بخرم( همین چهار مدل بود ) اگر کسی از دوستان خبری از :دی دارد اطلاع دهد و بار سنگین امانت را از دوش ما بردارد ...ممنونم
چهار چهره دوست داشتنی که مارا از یادداشت های خودمان دور کرده اند بسیار ....

بهانه ساده لبخند
چند روزی بود که به دلیل فشردگی کاری ، دچار بی حوصلگی شده بودم . احساس ناتمامی و یک دنیا پرونده گشوده ذهنی .
همه راههای ممکن را امتحان کردم از خواندن کتاب های نویسندگان مورد علاقه ام گرفته تا شنیدن ترانه های خوب و اثر گذار اما دریغ و ..
امروز که از محل کارم بیرون آمدم عجیب درگیر فکر خودم بودم که از جلوی چند مغازه رد شدم و زیاد دقت نکردم . یکدفعه انگار چیزی از پشت ویترین مغازه آخر نگاهم را صید کرد .
بدون سلام رفتم و به مغازه دار گفتم قیمت این اسمایلی ها ؟
بنده خدا کلی به خودش فشار آورد که از شوق کودکانه من نخندد و قیمت را گفت
خریدمشان هنوزبیرون نیآمده بودم احساس می کردم چقدر حال روحی خوبی دارم و از فروشگاه که خارج شدم به خودم گفتم اگرمی دانستم با این رقم می توانم تغییر روحیه بدهم قطعا زودتر وارد عمل می شدم .
شما را هم میهمان بهانه ساده خندیدنم میکنم :

زندگی مجازی انگار به زندگی حقیقی طعنه میزند ...
نظرات ()

