لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

به همین سادگی

به همین سادگی  از جایی شروع می شوی و در جایی دیگر به پایان می رسی و من همه شروع های بی پایان را دوست دارم ، درست مثل ابدیت و جاودانگی روح .مداد نرم و ذغالی من ! این آخرین باری است که تو را خواهم تراشید چون تمام می شوی و همه نوشته هایم تو را جاودان می کنند .

 

از اهالی فن توقع دارم اظهار نظر کنند ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

زنده باد قلم زنده باد مهر

روزاول مدرسه را هیچ وقت فراموش نمی کنم .

مانتو و شلوار و مقنعه خاکستری . از دوستان  مهدکودک و آمادگی (بغیر پسرها) با اکثرشان همکلاس بودم . زهرا ، ندا .. روز اول که مادرم دستم را گرفت و برد اصلا احساس خاصی نداشتم اما به محضی که دوستانم را دیدم اولین سوالی که پرسیدم این بود ؟

مامان پیام کجاست ؟

: مامان جان پیام مدرسه دخترونه که نمی تونه بیاد اون رفته مدرسه پسرا

تا مدت ها جدا شدن از هم بازی دوران آمادگی برایم قابل قبول نبود . اما کم کم عادت کردم . هر بار که از مدرسه برای آخر هفته برمیگشتم خانه مادر بعنوان جایزه مهمانی دوسه نفری برای من و پیام و ندا داشت .

معلم کلاس اول را هم فراموش نکردم . خانم محقق که چقدر صبور بود و ما را تحمل می کرد .

یکی از خاطرات شیرینم ماجرای نوشتن مشق است .من از زمانی که نوشتن را یادگرفتم عاشق نوشتن بودم ساعت ها خودم را با نوشتن مشغول می کردم . معلم 2 صفحه مشق میداد من فردا 6 صفحه تحویل میدادم . سرآخر معلممان از دستم عصبانی شد و یک روز با ناراحتی گفت : از این به بعد بیشتر از مشقی که من می گم بنویسی دیگه از ستاره های دفتر املا خبری نیست . ( به ازای هر 5 نمره بیست یک ستاره می زدند به دفتر املا) .

من از ترسم که ستاره ها را از دست ندهم مجبور شدم دفتر دیگری رابرای نوشتنم بگذارم و همان تعداد صفحاتی را که معلم مشق میداد نشانش دهم که البته یک روز به لطف یکی از همکلاسی ها این موضوع هم لورفت و تا آخر سال خانم معلم سخت گیر اما دلسوز ما دیگر به من ستاره نداد .

من هنوز ستاره های دفتر املا را دوست دارم . گاهی نگاهی به دفتر املایم می کنم و شکر می کنم که نوشتن را یادگرفتم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()