ماهی کوچک قصه
امروز عصر که بر گشتم خانه حس خوبی نداشتم . مثل همیشه به همه جای خانه سرکی کشیدم و دیدم جام کوچکی که از عید ماهی کوچکی را در خودش جا داده بود از تلاطم تحرک ماهی غافل شده بود .
بله ماهی کوچک قصه امسال من مرده بود و چقدر دیدن این صحنه برای من دردناک بود و عجیب .ناگهان احساس کردم می شود که روزی در یک جام در و پنجره داروقتی همه از جام بیرون شدند بین یک صبح تا عصر با چشمهای باز ممکن است به اعماق فرو می بروم .
تصور خودخواهی من در نگه داشتن این ماهی بیچاره و هوای خانه به خوردش دادن و اینکه هیچ وقت یاد نگرفتم حتی آب جام را عوض کنم آزارم می داد .
در واقع ماهی کوچک قصه به من عادت کرده بود اما من به عادتش هیچ قدری قائل نشده بودم و آب جام خیلی کم شده بود و ماهی مرده بود .....
نگذاریم ماهی های زندگی آدمهایی که به هوای ما عادت کرده اند و در هوای ما نفس میکشند به گناه وابستگی مجبور به بودن در هر شرایطی شوند .
اگر کسی دوستمان داشت معنی اش این نیست که این مشکل اوست و بس . در واقع از لحظه ای یک موجود زنده ولو یک گیاه به ما دل می بندد در قبال او مسئولیم .
خیلی وقت است که مسئولیت ها را فراموش کرده ایم . یادمان می رود راحت روزن یک شمع را که همه دلخوشی پروانه است ناچیز ندانیم .
مائیم و آرزوهای بلندمان که خدا می داند گرده های چه کسی نردبان ترقی احساس و شخصیت ما می شود .
اما امروز حسابی برای ماهی کوچک قصه و همه ماهی های کوچک همه داستان های دنیا گریه کردم و این هیچ سهمی از گناه بی تفاوتی مرا کم نمی کند .
نظرات ()

