کافه پیانیست ها
امروز عصر که برای خوردن لازانیا محبوب گیاهی ( جای همه دوستان علاقمند به این خوراکی سبز) به رستوران خانه هنرمندان رفته بودم تا پیش از آماده شدن غذا مشغول مرور دوباره کافه پیانو شدم .
همهمه ای که در کافه هنرمندان بود هم نتوانست تمرکز ذهنی ام را در خلال خواندن کتاب برهم بزند . حین مطالعه متوجه خانمی شدم که بالای سرم دوباری گفت : ببخشید خانم
قبل از اینکه سرم را بلند کنم منتظر بودم یکی از دوستانی که اتفاقی مرا دیده است را رویت کنم . با تردید سرم را بالا گرفتم . دختر خانم با لحن خاصی پرسید : ببخشید خانم ما می توانیم صندلی های میز شما را بر داریم ؟
حنده ام گرفت ، گفتم : بله خواهش می کنم .
بعد به اطرافم نگاه کردم و دور میزم را که هیچ صندلی نداشت . در حالیکه نگاهم را با زاویه کمی به دور و بر میز معطوف میکردم ، دیدم در واقع بغیر از میزشماره نه همه میزها شلوغ هستند و تنها میزی که خالی است دایره مرمرینی است که غیر از من و یک لیوان چای و قندان با قندهای جبه کله ای ( آنقدر بزرگند که در دهان جا نمی شوند ) چیزی نیست .
با خودم گفتم حتما خوردن لازانیای گیاهی به دیدن این صحنه دلهره آور می ارزیده که اینجایی !!!
روی هم رفته کافه پیانوی جعفری به شکل ویژه ای مرا مشغول ساخته ، از آن شکل هایی که نویسنده اش با وجود اینکه نگاه های تقلیدی به برخی رمان های معروف داشته است اما توانسته فضای خوبی را تداعی کند . ضمن اینکه معتقدم گاهی نو آوری ها در دل رونویسی ها نیز شکل می گیرند که البته نوشتار جعفری چنین نیست و نشانگر از نبوغ ذاتی نویسنده در پرورش داستانش می باشد .
خواندن کافه پیانو را حتما ، برای یکبار ، حتی چند سطری از نقدهایی که درباره اش نوشته اند به همه توصیه می کنم و به خودم
زودتر دست به قلم شدن بازنویسی آخرین شب بتهون که مدت ها پیش قرارش را با دوست خوب مترجمم آقای رضوی گذاشتم .
گاهی میزهای پر صندلی و صندلی های پر از آدم هم از تنهایی انسان ها کم نمی کند .
نظرات ()

