لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

رویای شاخه های رز شفابخش

کسالتی که از شب گدشته داشتم  کمی روحیه ام را تحت الشعاع قرار داده بود صبح منتظر آمدن مادرم بودم به این فکر می کردم چقدر خوب است که دستی روی پیشانی ام باشد و به من این را تلقین کند که بیماری بر من چیره نمی شود . مادر که آمد احساس کردم دست او می تواند این معنا را در من تلقین کند . اما دست تو چیز دیگری بود .

تمام مدت روز به دستهایت فکر می کردم که روی پیشانی من می لغزند و درجه تبم را حدس می زنند .

پیش خودم می گفتم که عصر که خسته شدم حتما می خوابم و ترس اینکه بیماری با خواب در من کهنه شود بیشتر خواب را از چشمم می شست .

تا اینکه پنجاه شاخه رز از در رسید . شاخه های گل ابتدا عجیب بود و فکر چینششان کسل کننده اما وقتی به گفته تو قرار شد رزها را در خانه پخش کنم انگار تبم برید .

با حوصله نشستم و شاخه های باغچه ای را که پر از تیغ بود جدا و مرتب کردم . انگار نه انگار که بیمار بودم تو با گلهایت انگار با شفا آمدی .

تمام لیوان های پافیلی را پر از آب کردم و شاخه ها را در هر لیوان پخش کردم چقدر انرژی بخش بود و قطرات آبی که با دست روی آنها پاشیدم ...

رزهای شفابخش الان روی میز ناهارخوری ، کنار مبل ها ، روی پاتختی و بالای تختم ...

تیغ هایی که در دستم فرو می رفت از خواب بیدارم می کرد چقدر یاد کردم از گلهای سرخ کتاب دزیره که آن ماری به زیباترین شکل زیرکانه آنها را در کتاب گنجانده بود .

کسی که یک بغل رز برای من می آورد به من روحی می بخشد که انگار خداوند دوباره در من خدایی می کند و من از استشمام عطر او هبوط میکنم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

امشب اشکی میریزد

گاهی اوقات ما آدمها سعی میکنیم با تمام سرعت رو به جلو حرکت کنیم ودرعاشقی از هم سبقت بگیریم . غافل از اینکه این رقابت ها از ما فردی حسود و تنها خواهد ساخت .
گاهی از یادمان میرود خدا از کوچکترین حرکات ما باخبر است .حتی از مکنونات قلبی ما و براحتی میتواند کتاب زندگی مان را برعکس ورق بزند .
فکر میکنیم اگر مانعی بر سرراهمان نیست یعنی خدا هم از مسیر ما راضی است .
ارزیابی حق از دیدگاه خود مطمئنا ما را راضی خواهد کرد اما واقعیت چیست ؟
باید از ریختن پر قناری هایی که در قفس یاد ما بی تابند بترسیم  که ممکن است روزی به جرم قناری بودن در حصاری که برایشان ساخته ایم بمیرند اما خدایشان هرگز نخواهد مرد .
تسلیم از سر رضابا سکوت از سر اجبار بسیار متفاوت است .

کاش نگذاریم هیچ اشکی در گوشه چشمی ولو با بی منظقی روان نگردد .

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧
comment نظرات ()