آسمان دلم برایت تنگ شده مثل یک بادبادک
گاهی دوست دارم ساعت ها به آسمان نگاه کنم . قدیمتر ها که کوه می رفتم فرصت بسیار مناسبی بود که نگاه را به دل آسمان بسپارم و به کلیشه ای معمولی مثل یک روز آفتابی یا ابری بسنده نکنم .
صبح موقع رفتن به محل کارم ، سرم را بالاگرفتم که آسمان را نگاه کنم احساس کردم هجوم ساختمان های اطرافم به حریم آسمان ، نمی گذاشت لذتی که همیشه می بردم این بار تجربه کنم .
چقدر دیدن این آسمانخراش ها که خیلی از ما را در خود جا داده اند وحشتناک و دل آزار است . رنگ سیمان و از همه بدتر سنگهایی که چون قبرهای ایستاده بر تن این قطار های واژگون از ابر ، جا خوش کرده اند .
دلم یک آسمان می خواهد بدون برج ، بدون برج نشینان که اغلب رنگ برج هایی بتونی ، افقشان را سیاه کرده است .
دلم یک آسمان می خواهد پر از پرنده و شوق رسیدن بهار ، نه دریاچه سرب
من به قدر انسان بودنم و حق تنفس ، مجالی می خواهم که دمی سبک و بازدمی سبک تر داشته باشم .
در همان چند ثانیه که به آسمان نگاه کردم ، از نگاه غاصبانه بشر به طبیعت بیزار شدم .
این شهر خیلی شلوغ است آسمانش بیشتر به کلاهک یک دودکش می ماند .
آقای برج ساز ، به آسمان رحم نمی کنی به کودکان قوطی کبریت نشین رحم کن .
به فرهنگ بسته بندی شده همسایه از همسایه خبر ندارد انگار
آسمان دلم برایت تنگ شده مثل یک بادبادک
ای همه آرامش از تو پریشانت نبینم
به آرامش کسانی که ما را آرام می خواهند فکر کنیم .
طبیعت انگار مادر آرامش است و خدا سر منشاء آن . هر بار سر سپردم به اجزای طبیعت لحظاتم مملو از سکون و معنا شده است .
مثلا عظمت کوه و یا جریان جاری رود حتی پروانه ای که ناگهان از سر مژه ات پر می گیرد و بالاتر می پرد .
دیروز صبح فرصت دوباره ای دست داد که طبیعت را از دست ندهم .
اما آرامشی که طبیعت به ما می بخشد با نخاله هایی که به او نثار می کنیم چندان پایدار نخواهد ماند .
قدر آرامشی که می گیریم را بدانیم این راحت خیال همیشه هم اینقدر آسان به دست نمی آید و این درباره آدمیانی که اطراف ما نیز هستند صادق است . قدر مهربانی ها و دستگیری ها و حتی نگاه های عمیق تسلی بخش را باید دانست ممکن است امشبی باشد و صبح فردایی نه .. البته هستند کسانی که می گویند دمی را دریاب اما دلآرامی نعمتی است که هر کسی شاید آن را نیابد .
خوش بر احوال آدمیان و آرام قلب شان
خوش بر احوال آرامش بخشان
خوش بر احوال جمله دل آرامان هستی
که پریشانی شایسته هیج انسانی نیست حتی جنگ افروزان .....
سفرنامه
گشت و گذار در طبیعت این فرصت را در اختیار انسان قرار می دهد که کمی خودش و عملکردش را بازبینی و ارزیابی کند .
صدای آرام آب که ذهن را به آرامش دوچندان می خواند و البته وزش نرم باد که خاطرات خیلی دور خیلی نزدیک انسان را برابر دیدگانش قرار می دهد .
به طبیعت که می روم قلبم را در دستم می گیرم تا تپش هایش را شماره کنم و بدانم هر شماره که اضافه می شود ماحصل دم و بازدمی است که جدی نمی گیرمش .
به طبیعت که می روم چشمان غبار گرفته ام را می شویم تا مژگانم سایه بان زلالی آن باشند و شرم گیاه را و معصومیت خار را نظاره کنم .
به طبیعت که می روم گوش هایم را پر و خالی می کنم و هر باز خالی تر و درختان را می شنوم پرندگان را بهتر و آب را جاری تر .
به طبیعت که می روم ریه ام در آغوش رخوتناک باد سرسره می خورد بوها همه بدوی و مزه ها همه خاک ا . نگار زبانش را می فهمم و زبانم را حس می کند .
به طبیعت که می روم دستهایم دست های همیشگی نیست . بوسه برگ را می فهمد و از حرارت مهربانی خورشید سرانگشتانم تنهای تنها می سوزد .
به طبیعت که می روم پاهایم از خودم جلوتر می روند و در خیال سرابی دل انگیز شعف شبنم های خفته به ناز بر گلبرگ های وحشی ترین گل را به لب های ناصبورم می رساند .
به طبیعت که می روم اقلیما را در گوشه دنج خانه جا می گذارم و یادی از اقلیمای جامانده نمی کنم . روحم را چون گندم ها گندمزاران دور به انتظار تموز می سپارم و جسمم را به جاده های باریک و سر به صعود کوهساران .
گزنه ها و بار گردو ها وخاطره گل های قاصد هم برای اقلیمای کنج نشین میآورم و یک دنیا راز مگوکه طبیعت در گوشم خوانده است ....
نظرات ()

