لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

همه تنهایی های دنیا را عاشقانه دوست دارم

همه تنهایی های دنیا را

عاشقانه دوست دارم

که من در تنهایی

همیشه عاشق ترم

می دانی

چه سهمگین بر من تاخته است

طوفانی فکرت

و من آسمان دلم ابری و ابری و ابری است

اما با این حال

مرا تنها رها کن ، یا نه اصلا تنهاترم کن

که من در تنهایی

به تو عاشق ترم

اینجا صدای تو نمی آید

اینجا یک فنجان قهوه تلخ

اینجا یک لیوان آب سرد

و چند حبه قرص آرام بخش

که هرگز خوابم نمی کند

سکوت یعنی صدای تو در این لحظه

و من تشنه شنیدن بی دریغ توام

همه تنهایی های دنیا را

عاشقانه دوست دارم

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من به سی رسیدم و وبلاگم سه را تمام کرد

امروز وارد سی سالگی شدم . شاید ده ، پانزده سال پیش تصور سی سالگی برایم عجیب و غیر قابل باور بود اما خب بالاخره رسید ... شاید با خوش بینی بشود ادعا کرد که نیمی از مسیر را طی کرده ام و نیمی دیگر مانده است . البته خدا می داند شاید اینطور نشود .

امروز تولد وبلاگم هم هست سال ٨۶ اولین یادداشت این وبلاگ را در چنین روزی نوشتم .  وبلاگم را خیلی دوست دارم چرا که همیشه سهم تنهایی مرا با خود پر کرده است .

اغلب روزهای تولدم دلگیراست نمی دانم چرا اما امسال برایم دلگیر تر است . آقای بوترابی که بودند سنت خوب تولد گرفتن برای وبلاگ نویسان را بین ما گذاشتند و هر سال  پرشین بلاگی ها این روز را با یکی دو  روز تاخیر برای من جشن می گرفتند اما امسال اصلا رمق این داستان را ندارم .

خلاصه اینکه دوستتون دارم و همیشه از اینکه بیادم هستید شادم ... این هم تقدیم به شما :

آرزوی بهاری

دختری از بهار

با چشمانی خزانی

و قامتی زمستانی

همه آرزویش تابستان دست های توست .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

شاعری در توفان گل رز

شاعری که در ٢۵ ژوئن  ١٩٢۶ در جنوب شرقی اتریش در شهر کوچکی بنام کلاگن فورت اینگه بورگ باخمن نام داشت .سال های بعد از فارغ التحصیلی اش در رشته فلسفه از دانشگاه وین ، بیشتر به مسافری می ماند که شعر هایش را در مسیر سفرش می سرود .

آثار باخمن را دوست دارم به دلایل زیادی دوست دارم اما دلیل اصلی آن حسی است که شعرهایش جاری است مثل رودخانه ای تابستانی یا کوهستانی که مملو از پرواز پرندگان کوهستانی است .

او معتقد بود که آنکسی که شعری می نویسد  شکلهایی  را در ذهن ما حک می کند و خودش در شکل هایی که در ذهن ما می سازد ناپدید می شود .

باخمن در خودسرگذشت نوشته اش در بخشی که رم را توصیف می کند جملات بسیار موثری دارد که حاکی از مشکلات اجتماعی آن روز ایتالیا و تناقضاتی است که شاعر در واقعیات اجتماعی و شنیده هایش مشاهده کرده است  . ( در رم البته ، من شنیده ام که بسیار کسان نان دارند اما دندان ندارند و این که مگس ها اندرونه ی اسب لاغر را نیش می زنند . به یکی هدیه های بسیار می رسد ، به دیگری هیچ ، و این که کسی که چیزی را به شدت بکشد ، پاره اش خواهد کرد ، و دیگر اینکه فقط ستون سنگی است که خانه یی را صدسال برپا نگه می دارد . من شنیده ام که در دنیا زمان بیش از حد ادراک است ، اما چشمان را برای دیدن به ما سپرده اند . )

با وجودیکه نزدیک به ٣٧ سال از مرگ او می گذرد اما خواندن اشعارش تازه و جذاب است . وجود تعابیر اجتماعی ویژه در فضای شعری اینگه کمک می کند حس خوبی داشته باشی بدون آنکه واقعیت اجتماعت را فراموش کنی ....

فواد نظیری ترجمه ای از اشعار باخمن ارائه داده است تحت عنوان در (در توفان گل سرخ ) که خواندن آن را به همه دوستان خوبم توصیه می کنم ..

در ادامه قطعه ای از مجموعه شعر آواز پرواز این شاعر خوب اتریشی برایتان نقل می کنم :

قطعه ١٢

دهانی که در دهان من خفته است

چشمی که از فراز چشم من نگاه کرده است ر

دست -

و چشمانی که رخنه کرد درون ام

دهانی که حکم را بر زبان آورد

دستی که مرا آویخت !

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

این چنین زیستن نتوانم

من چنان پروانه ، بی پروا

زیستن نتوانم

حال پرسوختنم می دانی

اینچنین سوختنی نتوانم

 

زندگی ، مرگ ، همه نام تو بود

من که طوطی صفتم

سرسبزم را دادم بر باد

اینچنین راکد و تنها در کنج قفس

هیچ ، پر ریختنی نتوانم

 

عشق تو ، عشق تو بود

تو چه دانی که همه بود منی

اما من

ناگزیر

اینچنین زیستنی نتوانم

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شب یلدایی که گذشت

یلدایی که گذشت

گیسوانت در قیر شب

فرو خفت

و صبح تو را مهر

بازآفرید

یلدایی که گذشت

آرزوهایم با تو

در شب

فروخفت

و سپیده دمان

همراه نسیم ملس دی گاهی

در گیسوان دخترکی

پیچیدی

چه خوب است

تو شب باشی و من یلدا

چه خوبتر

تو خورشید و من آرزو

 

پی نوشت : دلم برایت به اندازه همه شبهای یلدایی تنگ است که در یلدایی چنین ((دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد ))

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

چشمان تو در وبلاگ من

در برابر چشمانت

چه می توانم بکنم مگر

سکوت !

هر روز به شب می رسم

تا شعری  تر و تازه بخوانم

از دوسیاهی دور

 در بی پایان هستی

و این وبلاگ

تنها جایی است

که پس از سرودن

برای آن دو گوی درخشان

که آتشم می زنند

به آن پناه می برم

در برابر چشمانت

سکوت نکنم

چه کنم ؟

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

روز تو

امروز روز تو بود

روز تلفن های بی پاسخ

روز خمیازه های اشک

روز ساده عشق با ، یک لیوان قهوه سرد

روز آخرین ستاره عقرب

روز دوستت دارم های فروخورده

روز سرد خانه تکانی

خلاصه امروز روز تو بود

شنبه یکی مانده به تو

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

مولای ماندگار شعر و حکمت

امروز روز بزرگداشت مولوی بود شاعری که شعرش همه حکمت بود و زندگی و هیچ وقت انگار این کلمات به پیری نمی رسند .

دو سال پیش حضور در یک  جلسه  وبلاگی وادارم کرد که بازهم به عشق فکر کنم شاید اگر بگویم بیشتر فکر کنم صحیح تر باشد چرا که عشق هم مانند زندگی چیزی نیست که از یاد برود و جاری است . البته بسیار یاد کردم  از مولوی و علامه محمد تقی جعفری .

اولین بار که با کلمه عشق مواجهه اساسی داشتم برمی گردد به نقدو تحلیل مثنوی معنوی به قلم پر توان استاد محمدتقی جعفری . و البته هر بار که یاد این مواجهه کردم(جوان شدم ).

استاد در بیانی ساده ، گویا معتقد بودند که عشق پدیده ای روانی است که قابل مشاهده نیست  و معرفت به آن از طریق دیگر پدیده های روانی آسان می گردد  و تناقضات را یا حل میکند و یا اینکه در خود هضم می کند . گاهی زیبایی های جهان را به چشم میآورد و برای روح عاشق تحفه ای جز حساسیت ندارد . عاشق را تا بی نهایت بزرگ می کند اما همچنان پدیده ای است اجتماعی .

من عجیب به این تعابیر معتقدم و بی تردید عشق را به کلمه معنا نمی کنم و سعی در معنای تازه ای بخشیدن به این کلمه ندارم . به نظر می رسد اگر بخواهیم عشق را دو قسم بدانیم آن وقت می بایست انسان را نیز به همان اقسام در نظر بگیریم . عشق کلمه ای است و بس.

بیماری و دردی درونی که عاشق را مبتلا می سازد بیماری ای خود خواسته و دلخواه . دچار بودن انسان را از درون نگری های متداول دور میدارد اما اگر وجه انسانی را نفی کند از داستان عشق خارج است .

این ابتلا هیچگاه مانع از بروز صفات عالی انسانی نمیشود بلکه انها را غنی تر و بی غایت می سازد .

اما  فرهنگ و ادبیات فارسی هیچ گاه شاخص و اندازه ای برای تعیین میزان عشق نداشته است . ادبای ما گاه با دیدن کوچکترین صحنه هایی که همان صفات عالیه را برجسته می داشته شاهکارهای بزرگ ادبیات فارسی را خلق کرده اند .

اصرار بر رنگی روحانی به عشق بخشیدن عین این می ماند که ما بخواهیم برای عشق انواع معانی را قائل باشیم . این ما هستیم که مانند چوبی رها شده بر موج عشق سوار می شویم ، بی آنکه بیم موج و طوفان های حائل را داشته باشیم و آنگاه که در این موج سواری به صخره های سخت حقیقت و مصادیق صفات الهی که نزدمان به امانت نهاده شده است بر می خوریم سرسختانه مشق توجیه رقم می زنیم و نفوذ مجازی را در عشق خلل و رخنه ای می دانیم .

طبیعت آموزگار بزرگی است درس می دهد و پی در پی درس می دهد و خداوند عالم بارها و بارها ما را به نظاره و تفکر در طبیعت فرامی خواند .

و همان گونه خداوند در ستایش و پرستش خویش انسان را بغیر از وسع او مکلف نکرده است در عشق و  پیمایش این حقیقت انسانی نیز هیچ انسانی بیش از توانش مکلف نیست . شاید توان من در یک لبخند و دریافت عشق از لبخند است و دیگری نه در گرفتن دست محبوب . بر هیچ انسانی نقصانی وارد نیست که دوست داشتن را به کمال نرساند مگر همه آدمان تکلیف دارند آدمیت را به کمال برسانند ؟

و در آخر به یاد صحبتهای هنرمندی افتادم که این اواخر با او هم کلام شدم ، می گفت دو نفر که با هم شروع می کنند اگر با هم پیش نروند و دیگری بخواهد برای اثبات عاشق بودنش ده گام به جلو برود در واقع این را درک نکرده است که فرصت ده گام مشترک را از خود گرفته است و انتظاری باطل را بر معشوق خود تحمیل ساخته است و من در تکمیل معتقدم نه اصلا این عاشق دچار تغییر نقش شده است چرا که انتظار خاصیت معشوق است .

و در آخر هدیه من به همه دوستان وبلاگی ام

چــشــم تـو خــواب مـیـرود یـا کـه تو ناز میکنی

 نـی بـه خــدا کــه از دغــل چشـم فراز میکنی


چــشـم ببســته ای که تا خواب کـنی حریف را

چونـکــه بـخـفـت بــر زرش دســت دراز مـیکنی


سـلسـله ای گــشــاده ای دام ابد نــهـاده ای

بـنـد کــه سـخـت مـیـکـنـی بـنـد که باز میکنی


عاشــق بی گـــنـاه را بـهـر ثــواب می کــشی

بر ســر کـــوی کـشتــگان بانـگ نماز می کنی


گـــه بـه مـثــال ساقـیان عـقـل ز مغز می بری

گــه به مـثـال مـطـربان نـغـنـغـه ساز می کنی


طـــبـــل فـــراق مـی زنـی نـای عــراق مـیـزنی

پـرده بــوسـلـیـک را جـفـت حــجــاز مـی کــنی


عشق منی و عشق را صورت و شکل کی بود

ایـنـکــه بـصــورتی شـدی ایـن به مـجـاز میکنی

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

اصفهان با طعم فرانسه

ویلهلم آپولیناریس دوکسترویتسکی (( گیوم آپولینر )) از تلاقی دو فرهنگ لهستانی و ایتالیایی در رم به جمع شاعران اروپائی قرنی که گذشت پیوست .

همیشه در سفر و دلباخته شعر صادقانه اما تلخ .

شاید چون اغلب مسیر زندگیش را در دلدادگی سپری کرده است زیباترین غم سروده های عاشقانه را از او امروز می خوانیم اما آنچه در شعر موج می زند حذف نکاتی از شعر بود که همیشه کار یک شاعر را به کلیشه های سطحی مبدل می ساخت .

پیوستگی در شعر و نیز آب و رنگی که تنها یک نقاش می تواند به لحظه ها هدیه کند از مشخصه های دیگر آثار اوست .شاید نزدیکی بیش از اندازه به نقاشان همدوره اش و نیز دوستی نزدیک با سندرار دلیل دیگری بر ارائه آثار شعر-نقاشی چون (کالی گرام ) بود .

گوشه هایی از شعر اصفهان را از مجموعه آثار آپولینر به ترجمه محمدتقی غیاثی برایتان نقل میکنم :

اصفهان

به خاطر گل سرخت

حاضر بودم سفر دور و دراز تری در پیش گیرم

آفتاب آن خورشیدی نیست

که در سرزمین های دیگر می تابد

ونغمه های سازت

که با سپیده دمان هماهنگ می شود

از این پس ، برای من

معیار هنر است .

ای چهره معبود !

من شعر خود و همه هنرها را

با خاطره آنها خواهم سنجید

اصفهان

با آن نغمه های بامدادی خود

رایحه گلهای سرخ باغهایش را

بیدار می کند .

من روانم را ،در همه عمر خویش

با گل سرخ عطرآگین ساخته ام

اصفهان ، ای شهر خاکستری

با آن کاشی های نیلگونت

گوئی تو را با تکه های آسمان و خاکت

پدید آورده اند

و در میانه روزنی از نور نهاده اند ....

من ، اینجا برادر صنوبران هستم

ای صنوبران زیبا، ای برادران لرزانم

که در شرق نماز میگذارید

فرزندان غربی خود را بازشناسید .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

عید و باران نرم شهریور و قیصر

این دو سه روزه ، باران نرم و دلچسب تر از هر وقت دیگر سال بود و مرا می برد تا خاطرات دلچسب کودکی و نوجوانی و شیراز و باران های تابستانی اش . مرداد و شهریور که گه گاه  میهمان خانه مادربزرگ بودم ، هوای شیراز  بارانی می شد  شب ها تا صبح بیدار می ماندم  تا مبادا لحظه ای از فروافتادن قطرات باران را از دست ندهم .

اما حالا دیگر کودکی گذشته و چیزی  غیر از خاطرات گنگ و کم رنگ آن برایم نمانده است  .

این روز ها ، دلمشغولی ام بیش از حتی چند ماه گذشته است  که  عمده آنها مربوط به پرشین بلاگ و مسائل حاشیه ای آن می باشد اما خب گاهی پیش می آید که من علاوه بر راهزن روز ، رهزن شب هم پیدا می کنم . این اواخر هر شب چند ساعتی  اشعار مرحوم قیصرامین پور را بازخوانی می کنم و لذت می برم  از آثارش خیلی بیش از گذشته و هر شب می رسم به این شعر که سالهای نچندان دور مرحوم ناصر عبدالهی آوازش را خوانده بود :

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم
اگر خنجر دوستان,گرده ایم
گواهی بخواهید:اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

به هر حال شب ها کماکان با مشغولیت های دیگری سپری می شود . عقربه های ساعت که از نیمه شب می گذرد دلم هوای نقاشی می کند و این محبتی است که خدا در حقم روا می دارد چرا که در این شرایط تمرکز عجیبی به ذهنم می دهد و نجاتم می دهد از هر چه روز مرگی است ....

امشب شب عید است برای همه تان دعا می کنم که روزهای آتی روزهای بهتری باشد برای شما و می خواهم که برای من هم دعا کنید . شاید روزهای پیش رو سخت تر یا آسان تر شود اما به هر حال از گردش ایام گریزی نیست ....

دوباره بارانی است در چشمانم

که دو ابرویم را به  هم نزدیک می کند

و هلال شان را هلال تر

این دو قطره باران که ببارد

از تو تنها نشانه ای که خواهد ماند

آنی است که آدمیان نخواهند دید

قلبی تپنده  است در سینه ام

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

سپیده رمضان سر زد

ماه رمضان هم از راه رسید . فرصتی برای دوباره نگاه کردن به خود و البته کارنامه یکسال گذشته ... البته اگر همیشه این روش را داشته باشیم نیازی نیست سالی یکبار فقط اتفاق بیافتد اما خوب انسان است و فراموش کاری های خاص خودش ...

از حالا به شبهای قدر فکر می کنم و اینکه آیا قدر این همه که بر من بخشیده است را دانسته ام ...

و اما سخن آخر یک قطعه کوتاه شعر

من در ابتدای

همه مسیر های یکطرفه دنیا

ایستاده ام

و همه بن بست ها را

انتظار می کشم

من این راه را تا آخر دیوار

تنها خواهم رفت

تو اما هنوز فکر می کنی

آن سوی دیواری

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تعریفی از یک شعر

نظر شما در مورد شعر سپید چیست؟

اصلا چه تعریفی دارید برای  شعر سپید ؟

قشنگترین شعر سپیدی که خواندید کدام شعر بوده ؟

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شعر کوتاه سکوت

یک سکوت لعنتی

باور کردنی نیست

میان من و تو

تنها

یک سکوت !

باورکردنی است

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

نوبت عاشقی

نوبت عاشقی ما فرا رسید

تو دل به پرنده های کوچک می بندی

من دل به حرفهای تو

خدای من

هوا را از من گرفته است

این نفس تنگی لعنتی

و ریه ای پر از چرک و خون

حالی برای دیدن خنده هایت

نمی ماند

وشاید فرصتی نمانده باشد

این جا

واژه ای جان می دهد

نه برای ترانه شدن

که برای در بغض فرومردن

گفته بودی

همه چیز به نوبت

نوبت ، نوبت عاشقی من و توست

بلند فریاد زدی

من فعلا هستم

آهسته در دلم گفتم

تو همیشه هستی

مثل عصرهای یکشنبه

به طعم یک لیوان

معجون شیر و پسته

دیدی

بالاخره نوبت عاشقی من هم رسید

و به مسلخ خواهم رفت ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

از زندگی نسخه پشتیبان میگیرم

از همه خاطرات خوب و بدم

از همه دوستی ها

از همه عاشقی ها

از همه من منتظرم تو کی می آیی

از همه تو عصبانی می شوی برای ندانم کاری های من

از همه زندگی

از همه ما ها

از همه شما ها

تصویر همه خیابان ها

خاطره همه مغازه ها

حتی از وبلاگم هم

نسخه پشتیبان می گیرم

شاید روزی به کارم آمد

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

سوختن و ساختنم بهر تو بود

داغ تنهائی رهی معیری یکی از زیباترین تصانیفی است که علیرضا افتخاری در آلبوم هوای تو اجرا کرده است :

میهمان امشب او باشیم که رفت :

 


آنقدر با آتش دل ، ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان ، یا ساختم یا سوختم
سرد مهری بین ، که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سرا پا سوختم
آنقدر با آتش دل ، ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان ، یا ساختم یا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام ، کز داغ تنهائی بصحرا سوختم
سوختم از آتش دل ، در میان موج اشک
شور بختی بین ، که در آغوش دریا سوختم
آنقدر با آتش دل ، ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان ، یا ساختم یا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام ، کز داغ تنهائی بصحرا سوختم
سوختم از آتش دل ، در میان موج اشک
شور بختی بین ، که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند
در میان پاکبازان ، من نه تنها سوختم
من نه تنها سوختم
من نه تنها سوختم

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بهانه

بهار

بهانه ای بود

برای نگاهی دوباره

به کهنه قابی که از تو

بر طاقچه

جا مانده است

انگشتانم را

بر خاک چهره ات

می کشم

تمام چروک های صورتت

باز می شوند

چقدر جوان شده ای

درست مثل

شانزده سالگی

و  غروب آن روز دریا

وقتی که صخره ها

تو را موج موج فریاد زدند

و تو راهت را به آسمان

کج کردی .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

من هم عاشقی بی دلم انگار

سعدی خاطره ای خوش از غزل و عشق ( به بهانه انتشار آلبوم جدید علیرضا افتخاری عاشقا سلام ، عاشقا درود )

شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سو ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

فکرش را کرده ای؟

فکرش را کرده ای ؟

در تمام نقاشی های نکشیده ام

حضور داری ؟

روی قلمو سر می خوری

و رنگ به رنگ می چکی

بر بوم دلتنگی هایم

یادت هست

از کبوترهایم برایت گفتم

امروز کبوتر ها سراغت را

از بهار میگیرند

ومن قلبم را با کاردکی

از روی نقش قلب تو

می تراشم

میخواهم دوباره

که نه صدباره

نقاشی ات کنم

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نقشه راه تو

این نقشه یادگاری

از دوران جغرافیای مدرسه

زنگ  بی حوصلگی های جلگه و رود

بعد از نگاه تو

مهربانترین دوست کم ، گوی من است .

با این خطوط پر خم سیاهش

که لحظه سفر بر آن می دوانی ام

و همه راه های شوسه را

 به شهر تو ، دریای تو ، خود تو

باز می رساند .

همه دلخوشی من همین نقشه است

که فاصله میان من و تو را 

 کوتاه میکند

تا انگشت کوچکم را بر نقطه شهرم میگذارم

در یک وجبی کمتر ، بسوی تومی ایستم

و عطر دلچسب دستانت را

بو میکشم

کوه ها ، دشت ها ، دره ها

و شرجی دریا را

با چشمانم پویش می کنم

درست در نزدیکی رسیدن به تو

کامیون ها از پیچ موهایم بالا میروند

با دنده ای سنگین و نفس گیر

چشمهایم می سوزد

در آستانه شهر

خودم را چون خمیره ای از قیر

سیاه و سیاه

با آستانه ات میرسانم

تو اما صبور

در انتظار بهاری

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نزار قبانی شاعر عشق و حماسه از مظلومیت قانا میگوید... به یاد غزه

بی شک اتفاق غزه مرا به یاد قانا و کودکان سوخته اش می اندازد و حتی تصاویر مبهمی از کودکی ام و سردشت و حلبچه .........

قانا،  روستائی در جنوب لبنان است که اسرائیل در اوائل سال 1375، با بمب فسفری، تعدادی از کودکان و زنان و پیرمردان آواره و پناهنده را در یک پناهگاه سازمان ملل با آتش بمب بسوزاند!

چهره ی قانا ( تراژدی قانا)


پریده رنگ، همچون سیمای عیسی
و هوای دریا در ماه آوریل...
باران های خون و اشک...

٭

بر روی اجسادما
وارد قانا شدند
و پرچم نازیان را
بر فراز سرزمین جنوب بر افراشتند
و ایّام آدمسوزی را باز گردانیدند...

هیتلر
آنان را در اتاق های گاز به آتش کشید
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را به آتش بکشند

هیتلر
آنان را از شرق اروپا راند
و آنان ما را
از سرزمین خودمان راندند

هیتلر
زمان نیافت تا ریشه کنشان کند
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را ریشه کن کنند!

٭

مثل گلّه های گرگ های گرسنه
وارد قانا شدند...
تا در خانه ی مسیح
آتش بیافروزند
و بر جامه ی حسین
و بر خاک عزیز جنوب
لگد بکوبند

٭

گندمزاران را
و درختان زیتون را
و بوته های تنباکو را
در هم کوبیدند.
و آوای بلبلان را...

کنفسیوس را
در مرکبش در هم کوبیدند
دریا را درهم کوبیدند
و افواج مرغان دریایی را.

حتّی بیمارستان ها را هم در هم کوبیدند
حتّی مادران شیرده را
و کودکان مدرسه یی را.

زیبایی زنان جنوبی را در هم کوبیدند
و باغستان های چشم های عسلی را
به غارت بردند

٭

و ما اشک را
در چشمان علی دیدیم
و صدایش را شنیدیم
وقتی که در زیر باران های آسمان خونین
نماز می خواند...

٭

چه کسی هرگز
داستان قانا را خواهد نوشت؟
بر روی کاغذ های پوستی.
این، کربلای دوّم بود...

٭

قانا
راز های نهان را
آشکار کرد

و دیدیم آمریکا را
که لباس کهنه ی حاخامی یهودی را بر تن کرده است
و این قصّابی را راهبری می کند

و بر روی کودکان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی زنان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی درختان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی اندیشه های ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی...

آیا در قانون اساسی آمریکا
ـ این سرور عالم ـ
به خطّ عبری نوشته اند
که باید اعراب را به خاک ذلّت نشانید ؟

٭

آیا هر فرمانروایی در آمریکا
که رؤیای شیرین ریاست جمهوری را به سر دارد
باید ما عرب ها را
کشتار کند؟

٭

منتظر آمدن یک عرب ـ عربی واحد ـ بودیم
تا خنجر را از گردنمان بردارد

منتظر یک بنی هاشمی بودیم
منتظر یک بنی قریشی بودیم
منتظر یک دن کیشوت بودیم

منظر یک پهلوان ملّی بودیم
که سبیل اورا نتراشیده باشند

منتظر خالدی بودیم
یا طارقی
یا عنتره یی...

امّا
جفنگ و یاوه ی بی سر و ته خوردیم
امّا
جفنگ و یاوه ی بی سرو ته نوشیدیم

برایمان فاکسی ارسال کردند
بعد از تقدیم مراتب تأثّر و همدردى
و بعد از آنکه کار به قصّابی کشتنمان
به انجام خود رسیده بود !

٭

چرا هراس داشته باشد اسراییل
از فریاد های ما ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از "فاکس بازی ها"ی ما ؟
"جهاد فاکس"
از ساده ترین جهادهاست:
متن واحدی می نویسیم
برای همه ی شهیدانی که رفته اند
و همه ی شهیدانی که خواهند آمد !

٭

چرا هراس داشته باشد اسراییل
از ابن مقفّع ؟
از جرید؟
و فَرَزدَق؟
و از خنساء
که شعرش را دم در گورستان می خوانَد ؟

چرا هراس داشته باشد اسراییل
از لاستیک آتش زدن ها ؟
و امضای بیانیّه ها ؟
و ویران کردن مغازه ها ؟

او می داند که ما امیران نبرد نبوده ایم
بلکه امیران جفنگ و یاوه ی بی سر و ته بافی بوده ایم...

چرا هراس داشته باشد اسراییل
از بر طبل کوبیدن ها ؟
و از پیراهن، چاک کردن ها ؟
و از خراش دادن گونه ها ؟

چرا هراس داشته باشد اسراییل
از اخبار عاد و ثمود ؟

ما
در تاریکی ملّی فرو رفته ایم
و از آن اعصار و روزگاران فتوحات
حتّی یک نامه هم دیگر
به ما نرسیده است

٭

ما
ملّتی هستیم ساخته شده از خمیر.
هرچه اسراییل بر تروریسمش و بر کشتارش بیافزاید
ما بر سستی و بی خیالی و خونسردیمان می افزاییم

٭

یک وطن ِ خفه شده
یک لهجه ی محلّی
که در قباحت و سخافت است که پرورش خود را می جوید.
یک وحدت سبز
که در انزوا و تفرقه است که تحقّق یافتن خود را انتظار دارد.
درختی که در تابستان
عقیم و بی ثمر
در خود خمیده است.
و مرز هایی که هر وقت هوس کردند
مرز های دیگر را پاک می کنند !

٭

چرا اسراییل، ما را ذبح نکند ؟
چرا هشام و زیاد و رشید را محو نسازد ؟
وقتی که:
بنی ثعلب
با زنانشان مشغولند
و بنی مازن با غلامبچگانشان.
وبنی هاشم 
سرگرم مغازله اند

چرا باید اسراییل، از اعراب بترسد
وقتی که بعضی از آن ها
یهودا شده اند ؟

نزار قبانی در شعری بلند تراژدی قانا را توصیف کرد و آن را در تاریخ قانا کربلای دوم دانست . شاید بتوان سراینده این شعر را یکی از چهار راس شعر مقاومت عرب در عصری که گذشت ، دانست . محمود درویش ، انسی الحاج ، آدونیس وقبانی که کلمات را به زیباترین شکل در کنار هم قرار دادند و بیش از هر پیامی اشعارشان نماینده عشق به بشریت و نوع دوستی و حتی گاهی با دیدی  بسیار ظریف و عاشقانه تصویر سازی از وقایعی که سالها در فلسطین ، لبنان و سوریه اتفاق افتاده است . شاید به همین دلیل مرز بین شعر سیاسی ، شعر عاشقانه و شعر حماسی در ادبیات مدرن عرب کم رنگ تر شده و گاهی در یک اتفاق مشترک تمام خصایص جامعه انسانی را به شورانگیز ترین شکل عرضه داشتند . نزار قبانی را مردی از تبار کلمه می دانم که هیچ گاه حتی لحظات سخت مبارزه ( نظامی بود)  عشق را فراموش نمیکرد و اصرار داشت همه این جانفشانی ها برای رسیدن به آزادی ، و آزاداندیشی است . شاید اگر وسوسه کلامش نبود امروز سراغ بازخوانی سرنوشت تلخ قانا ، نمی رفتم .

شعر دربطن شاعر وقتی نطفه می بندد که حقایق را عریان تر از پیش با خود واگویه می کند و آنچه ظلم است ، آنچه انسانی نیست را در درونیش سانسور نمی کند .

شعرای مقاومت عرب در این سالها نشان دادند که مقاومت از زندگی جدا نیست و رسیدن به مرز آزادی بخشی از زندگی است .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

لیلی تنها شده است

دلم برای لیلی تنگ شده است

سراغش را از باد گرفتم

و ازستاره ای که مجنون برایش ، دستچین کرده بود

گندمزار مرا بیادش می اندازد

خوشه خوشه ناز

ساقه ساقه نیاز

خرمن خرمن سوز و گداز

کسی از دل لیلی خبر دارد ؟

لیلی در دلش کز کرده

مجنون اما دنبال بچه آهویی است

که چشمانی لیلی وار دارد

لیلی چه تنهاست

وثانیه ها در او تکرار میشوند

 عاشقی را حسرت می کشد

صحرا می گوید :

لیلی ، همیشه معشوق بوده است

اما روزی دلش چیز دیگری زمزمه کرد

لیلی عاشق شده

و این خلاف سنت خوبرویان است

لیلی تنها شده

و این حاصل سنت شکنی است .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

21آذر


احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز 21 آذر در خانه‌ی شماره‌ی 134 .خیابان صفی‌علیشاه تهران متولد شد.

او می گوید :

من بامدادم سرانجام
خسته
بی آن که جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.
هرچند جنگی از این فرساینده تر نیست،
که پیش از آن که باره برانگیزی
آگاهی
که سایه ی عظیم کرکسی گشوده بال
بر سراسر میدان گذشته است:
تقدیر از تو گدازی خون آلوده در خاک کرده است

و تو را
از شکست و مرگ
گریز
نیست.

من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نسبم با یک حلقه به آوارگان کابل می پیوندد.
نام کوچک ام عربی ست
نام قبیله یی ام ترکی
کنیت ام پارسی.
نام قبیله یی ام شرمسار تاریخ است
و نام کوچک ام را دوست نمی دارم

تنها هنگامی که توام آواز می دهی
این نام زیباترین کلام جهان است
و آن صدا غمناک ترین آواز استمداد.

در شب سنگین برفی بی امان
بدین رباط فرودآمدم
هم از نخست پیرانه خسته.

در خانه یی دل گیر انتظار مرا می کشیدند
کنار سقاخانه ی آینه
نزدیک خانقاه درویشان
بدین سبب است شاید
که سایه ی ابلیس را
هم از اول
همواره در کمین خود یافته ام.

در پنج ساله گی
هنوز از ضربه ی ناباور میلاد خویش پریشان بودم
و با شقشقه ی لوک مست و حضور ارواحی خزندگان زهرآلود برمی بالیدم
بی ریشه
بر خاکی شور
در برهوتی دورافتاده تر از خاطره ی غبارآلود آخرین رشته ی نخل هابرحاشیه ی آخرین خشک رود.

در پنج ساله گی
بادیه بر کف
در ریگ زار عریان به دنبال نقش سراب می دویدم
پیشاپیش خواهرم که هنوز
با جذبه ی کهربایی مرد
بیگانه بود.

نخستین بار که در برابر چشمانم هابیل مغموم از خویشتن تازیانه خورد شش ساله بودم.
و تشریفات سخت درخور بود:
صف سربازان بود با آرایش خاموش پیادگان سرد شطرنج،
و شکوه پرچم رنگین رقص
و داردار شیپور و رپ رپه ی فرصت سوز طبل
تا هابیل از شنیدن زاری خویش زردرویی نبرد.

بامدادم من
خسته از باخویش جنگیدن
خسته ی سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته ی کویر و تازیانه و تحمیل
خسته ی خجلت ازخود بردن هابیل.

دیری است تا دم برنیاورده ام اما اکنون
هنگام آن است که از جگر فریادی برآرم
که سرانجام اینک شیطان که بر من دست می گشاید.

صف پیادگان سرد آراسته است
و پرچم
با هیبت رنگین
برافراشته.
تشریفات در ذروه ی کمال است و بی نقصی
راست درخور انسانی که برآن اند
تا هم چون فتیله ی پردود شمعی بی بها
به مقراضش بچینند.

در برابر صف سردم واداشته اند
و دهان بند زردوز آماده است
بر سینی حلبی
کنار دسته ای ریحان و پیازی مشت کوب.

آنک نشمه ی نایب که پیش می آید عریان
با خال پرکرشمه ی انگ وطن بر شرم گاهش

وینک رپ رپه ی طبل:
تشریفات آغازمی شود.
هنگام آن است که تمامت نفرتم را به نعره ای بی پایان تف کنم.
من بامداد نخستین و آخرینم
هابیلم من
بر سکوی تحقیر
شرف کیهانم من
تازیانه خورده ی خویش
که آتش سیاه اندوهم
دوزخ را از بضاعت ناچیزش شرمسار می کند.
یادش گرامی تر از خیلی از یادها باد

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

شاملو مردی که همیشه دوستش دارم

تقدیم به تو که دیر شناختمت

 

 

این همه آهن ، یک دل احساس

مرثیه خوان غنچه ها  در دل رهگذران

گریسته از ابر

بر ارغوانی یک مزرعه برده

که به لای لای مادران در خواب

وگونه های زرد من

شکوهمند و فریبنده زیستن را فریاد می کند

از شب ناله های مرغکی حزین

تا رنج نامه ها به قلم جان بردگان به در

این همه آهن ، یک دل احساس

انگار هنوزبه گوش میرسد

بیست و سه بار

ضجه بر پیکر دختری که پا نداشت

لبانش پر خون

و صدف دندان هایش بیگانه

این قطعنامه ای است

برای تصرف همه مرداب های ساحل

و نی زار های درهم

امشب برای دل زردپوستی دیگر

یک امشب

برای مردمی که بارها در خویشتن

به احتضاری طولانی می کشی

برای همه بهمن های این سالها

و قافیه های مانده در کوره راه تاریخ

اعدام ها و برج های زمرد

این قطعنامه ای است

برای همه بوسه ها بر زنجیر

اینک اما دروازه  باغهای آینه

بروی تمامی  دختران دریا گشوده است

وشهر شطرنجی ذهن من

از همه سو ، از چهار جانب

تو را در آینه ها ی این باغ

با اشکی بی حاصل

فریاد می کند .

من لجظه ها بی وقفه

در این آب گیر کدر

بسیارگفتنی های ناگفته را

در هر شبانه ات

به گوش اشک های تیرگون خود

نجواگونه باز سروده ام

 اما تو

یک دفتر غزل های ناتمام

بر من جز این نخوانده ای

تا  همیشه

یک آینه آیدا

و آیدا یعنی

همه مردسروده های یک مرد

بی هیچ واهمه

از شب شورانگیز بوسه

تا غم برهنه پریان را

در هیئت آدمیان دیدن

و تنها آیدای تو در آینه

بگذار باران ببارد

که توچون رنگین کمانی

بدرآیی

یا مرغکی شوی

که بی دلان تو را ققنوس خوانند

بگذار از آتش عبوری دیگر

عبوری سبز تر از پیش

بگذار

هنوز در آتشی

هنوز چون ابراهیم

در سوگ یکتا سیاوشان در آتشی

و باز هم دهانت را می بویند

اما چون آفتاب متجلی است

دیگر کسی دوستت دارم را نثار هیچ نازنینی نمی کند

اینجا از بوی عفن

به مردارخانه ای می ماند

و انبوهی از شاعرکان

که  مدیحه سرایانی بیش نیستند

و ترانه هاشان را

به خرده نانی می فروشند

جملگی بی لب مانده اند

و روانشان را به همان وسوسه هبوط

سالهاست وا داده اند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کاکتوس حق دارد به گردن عشق

باید دید در دل کویر

آیا گلی که ریشه اش را در

مزرعه ای سبز می دواند

میل به جوانه زدن دارد ؟

کاکتوس ها

همیشه بی توقع زمین را دوست دارند

چرا که خاک در آن عرصه زمین

هیچ الا خشکی و خشکی

ندارد که به آنها هدیه کنند .

مردم گل های سرخ را

به  خارچه های کاکتوسی ترجیح می دهند

باید دید مردم آیا

نازپروردگی را

به سخت کوشی

رجحان داده اند یا اینکه

عادت کرده اند

مردم پسند ترین گل ها را

دوست بدارند .

کاکتوس ها

به گردن عشق حق دارند

چه عاشقانه در دل بیابان

بر تن آفتاب سوخته زمین

بوسه می زنند

بی هیچ آبی که در رگش جاری

بی هیچ تحسین که بر لب ها جاری تر

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

داستان یک ماهی

چشمانم را می بندم

جنگ به پایان رسیده

و کرم خوش رقص سر قلاب

میان دو دندان نیشم نوش نشسته

سایه ات به آب سنگینی میکند

قلاب را آهسته تر برگیر

که این بوسه گاه مغرور

اینک به آخرین فطرات خونم آلوده است

بگذار آبشش بریده ام را

در هوای او که صید شدنم را می نگرد

پرو خالی کنم

که اگر به اندازه یک موج

قهر نمی کرد

تو اینک مرا بر سفره ات نمی نشاندی

آه ماهی سیاه  ، ماهی سیاه

با تو ام ماهی خوش رقص دریای شور

یادت باشد که ما همیشه

بر گرد این صخره

در دل گرداب ، عاشق می شدیم

و تو پس از من

موج موج ماهی را به صیدگاه میآوری

دیگر نمی خواهم با تو ستیزه کنم

نه با تو

نه با سایه ای که برسرم

اینک سیاه تر از پولک های دلربای توست

وقتی که آفتاب بر فلس هایمان

از مشرق دریا طلوع می کرد

و من عاشقانه جلبک ها را

به شوقت می پیمودم .

همه عروس های دریایی

شاهدان عشق ما بودند .

قلاب را آهسته تر برگیر

ماهیگیر

بگذار طعم آخرین بوسه

با من بماند

تا سر سفره رنگین تو

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

به یاد گنجشک هایی که در الجلیل مردند

امروز بعد از سالها فهمیدم که چرا فقط شاعران شعر می گویند و چرا خیلی ها شعر را نمی فهمند و حتی دوست ندارند .

شاعرانگی موهبتی است که خداوند متعال به آن قلب کودکانه ما می سپارد . هرچه نگاه مان به دوران و زندگی به اطفال نزدیک تر شعرمان غنی تر .

چند روزی بیش از سکوت محمود درویش ترانه سرا و شاعر فسطینی که بی شک اشعارش سالهاست که با استقامتی مثال زدنی در بین مردم جهان باقی مانده است .

محمود درویش روستا زاده ای که از هفت سالگی با چشمانی خواب زده زمین های کشت پدر را با هم بازی هایش از الجلیل ترک کرد و به بیروت رانده شد خلاقانه شعر مقاومت را به جهان عرضه کرد .

از اوبیش از ٢١ مجموعه شعر منتشر شده است که اغلب آنها به سایر زبان ها ترجمه و به ایران نیز آمده است .

من زیباترین اثری که از او خواندم در کتاب من یوسف پدرم به اهتمام عبدالرضا رضایی نیا بوده است .

این قطعه کوتاه را تقدیم می کنم به محمود درویش :

محمود درویش با تو همه شاعران را وداعی است تلخ که دیگر کسی از بوسه گاهی در بندر نمی گوید . محمود درویش تو با زیتون های سرزمین اجبار هم ریشه نیستی . تو خود کودکی هفت ساله ای که از هجوم گلوله ها ، به زیر عبای مادر به سوی غربت روان شدی با شتاب پر نیاز . محمود درویش ، مردمانی هستند هنوزکه روزگارشان را با کلمات می گذرانند و  تونیز کلمه ای از کلمات موزون هستی .

...

این محاصره

آن قدر تنگ خواهد شد

تا بپذیریم

که بردگی بی ضرری را انتخاب کنیم .

البته در کمال آزادی

مقاومت تو یعنی

تاکید بر سلامت قلب و مردانگی ات

و تاکید بر درد ریشه دارت

درد امید ...

...

نوشتن

زخم می زند

بی آن که خونی بریزد .

....

خواهم نوشت

بدون قافیه ، بدون وطن

زیرا نوشتن اثبات می کند

که تو را دوست دارم

که مادرم را بر قلب تو حقی است

که دست من دست توست

وقلب توقلب من است .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

مجنون لیلی

بر اساس کتاب معتبر الاغانی ابوالفرج اصفهانی و الشعر و الشعرا ابن قتیبه و نیر پژوهش های کراچکوفسکی مجنون لیلی ، قیس بن ملوح نام داشت .

قیس جوانک شاعری بود که به دختری از خاندانی دیگر دل بست و در پی مخالفت با این دلباختگی اش نه تنها این عشق را فراموش نکرد بلکه سودای لیلی او را به صحراها کشاند .

در گوشه ای از این اشعار که با زبان عربی بسیار نغز و زیباست  با ترجمه استوار دکتر عبدالحسین فرزاد می خوانیم :

بر خاک گذرگاهت بوسه می زنم ، ای وای بر من ! که اگر چنین نمی کردم ، مرا مجنون نمی پنداشتند .

بوسه بر خاک نهادن ، برای عشق به خاک نیست ، بلکه به یاد عشق کسی است که گام بر این خاک نهاده است .

با این عشق ورزی مجنون شدم ، و عاشقی که رنج و عذاب عاشقی را خوش دارد .

سر به بیابان نهادم و با جانوران وحش ، همزیستی آغاز کردم ، زندگی من در کنار آنان بالیدن گرفت و گوارا گردید

و در شعری دیگر :

ای آهوان دشت ! به خدا سوگندتان می دهم ! به من بگویید : آیا لیلای من ، بره آهویی از شما آهوان است یا نه از آدمیان است که به آهو می ماند .

شگفتا چه دلنوازند این آهوانی که برای ربودن دل ما در میان خارستان ها و درخت زار ها بالیدند .

 

وشاهکاری این چنین :

بر سامان لیلی گذر می کنم این دیوار و آن دیوار را می بوسم .

اما ای یار ! دل من ، شیدای دیوارها نیست ، بلکه به یاد عشق کسی است که در این خانه های ویران مسکن داشت ، بر دیوارها بوسه می زنم .

لیلی  و مجنون ومثال عشق مثال زدنی شان بسیار در خاطرات ما تکرار می شوند . اما مدتهاست که احساس  می کنم کسی لیلی خوانی و مجنون گویی نمی کند یا حداقل  زمانی طولانی است که از کسی نشنیده ام .

در ادبیات ایران منظومه های بسیاری بر این اساس روایت شده است که برای من شاید دلچسبترین هایش آثار نظامی و وحشی بافقی باشد

لیلی خوانی و مجنون گویی را به همه دوستداران ادبیات نوصیه می کنم .

حکایت این عشق آنقدر بسیط است که انواع و اقسام نگات آموزنده اخلاقی و رفتاری را به مخاطب تلقین می کند .

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

شاملو را از خاطره ها نگیرید

در خبرها خواندیم :

بخشی از وسایل شخصی احمد شاملو شاعر معاصر ایران، صبح روز یکشنبه در یک حراج به مبلغ ۵۵۰ میلیون تومان فروخته شد.خریدار این وسایل سیاوش شاملو است. او ۵۵ میلیون تومان در این مزایده به ودیعه گذاشته و طبق اعلام، تا یک ‌ماه دیگر باید بقیه‌ پول را تحویل دهد، تا وسایل را از خانه‌ شاملو که آیدا سرکیسیان - همسر شاعر - در آن ساکن است، ببرد.

سیاووش پسر ارشد احمد شاملو است که با آیدا سرکیسیان، همسر این شاعر بر سر میراث بر جای مانده از پدرش، دعوای حقوقی دارد.وسایل شخصی احمد شاملو صبح امروز در حالی به مزایده گذاشته شد که پیش از این اعلام شده بود آن‌ها به موزه‌ای منتقل خواهند شد که قرار است به نام این شاعر راه‌اندازی شود.بر اساس این گزارش، دست‌نوشته‌ها و کتابخانه شخصی احمد شاملو جزو اموال به حراج گذاشته شده نبوده است.

به گفته یک کارشناس دادگستری که مسئولیت قیمت‌گذاری بر اموال آقای شاملو را بر عهده دارد، دست‌نوشته‌ها، کتابخانه و نسخ خطی موجود در آن، قابلیت قیمت‌گذاری ندارد.به گزارش خبرگزاری ایسنا به نقل از ع. پاشایی، اموالی که امروز در این حراجی فروخته شده، «آثار نقاشانی چون ایران درودی و چند نقاش دیگر و مجسمه‌ای از شاملو» بوده است.

ع. پاشایی که می‌گوید به همراه آیدا سرکیسیان سرپرستی آثار این شاعر را بر عهده دارد، هم‌چنین اعلام کرد که از دادگاه خواستار تنفیذ سرپرستی قانونی آثار احمد شاملو شده است.به گفته وی، سرپرستی وی بر آثار آقای شاملو بر اساس وصیت‌نامه و خواست خود این شاعر بوده است.

سال گذشته احمد وثوق احمدی، وکیل آیدا شاملو و تعدادی دیگر از شاکیان این پرونده در این باره به روزنامه اعتماد گفته بودند که بسیاری از این آثار متعلق به آیدا شاملو است که سیاوش شاملو تصمیم به حراج آن‌ها گرفته است.این حراج در شرایطی برگزار ‌شد که به گفته کارشناسان میراث فرهنگی و سایر هنرمندان آثار به جا مانده از شاملو از جمله لوازم شخصی متعلق به یک خانواده یا یک شهر نیست و جنبه ملی دارد.

این در حالی است که سیاوش شاملو از سوی محلی که آن را دفتر نظارت بر آثار شاملو نامیده است، در سال‌های اخیر به بسیاری از کسانی که زمینه فعالیت خود را روی زندگی و شعر شاملو متمرکز کرده‌اند، معترض شده است. تا جایی که طراحی از چهره شاملو و انتشار آن را نیز منوط به کسب اجازه از این دفتر می‌داند.فرزندان احمد شاملو (سیاووش، سیروس، ساقی و سامان) بر سر اداره اموال و آثار پدر خود با ع.پاشایی و آیدا سرکیسیان اختلاف حقوقی دارند.

غم نوشت : این خبر یعنی چه ؟

شاملو شاعر زندان رفته ای که اشعار آزادی خواهانه اش سالهای استبداد بر سر زیان ها جاری بود . همانی که امروز هم حتی یک شب مهتایش را سوار بر تصاویر گذار تاریخی ملت ایران و مجموعه افتخارات ایرانیان می کنند و نمایش می دهند .هنوز هم نوای شهیدای شهر از دل این ترانه به گوش می رسد .

سهراب می گوید آب را گل نکنیم اما گویا از آب گل آلود بهتر می توان ماهی صید کرد .

شاملو همان سهم سه نسل از ادبیات معاصر ایران است  که قرار است موزه شود ؟متولی موزه های ایران آیاد مسئولیت این کار را پذیرفته است یا اینکه قرار است در یک جدال خانوادگی بر سر میراث معنوی مانده از شاملو او برای همیشه از خاطره موزه ها برود ؟

هیچ کس قصد مداخله ندارد در سرنوشت مرده ای که هنوز صدایش می آید به گوش . شاید به توان نام شاملو را به حراج گذاشت اما این نام نبوده است که امروز می خواهد موزه شود .

شاملو را مردم به کوچه های این شهر برده اند از طبقات مرتفع روشنفکران گرفته تا ترانه هایی که در پس کوچه ها ماندگار مانده است . انگار سعدی و نارنجستانش .

حالا می خواهند او را موزه کنند بحثی نیست اما وزارت ذی ربط کجاست ؟ حوزه هنری ؟ سازمان میراث فرهنگی ؟ مگر نه اینکه او از مفاخر ملی است ؟

چرا ما عادت داریم که همیشه وقتی جان کسی به لب آمد او را موزه ، فیلم ، گزارش و تندیس کنیم . مثلا همین استاد شهریار چه اشکالی داشت اینکه از معاصرین بود را تا وقتی زنده بود با واقعیات قابل بررسی به تصویر می کشیدیم ؟ تا حالا که هزار و یکتایی آرا همه را سرگردان کرده است ؟

شاملو را موزه نکنید جایی برایش در کتاب های درسی بگیرید به قدر همان آب را گل نکنیم  سهراب و یا زمستان اخوان .

برای یادگاری هایش برای گنجاندن آن ها در یک چند اتاقی جدال نکنید او را از ذهن نسل سوم دریغ نیکند .

شاملو را به مردم باید پس داد مردم پری خوانی را دوست دارند . دوست دارند بخوانند دختران انتظار ... شاملو را به روی آهنگ های خالی از ترانه های خوببازگردانید .

او موزه نمی خواهد ؟ او را به بهانه های ساده از یک عمر ادبیات این کشور حذف نکنید .

بچگی های ما به شازده کوچولوی روان شاملو پیوند خورده است تارنازک کودکی هایمان را ...

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

این یک سیاه نمایی نیست

.....

ترس مسافران قطار را فرا گرفته بود

و هر خانه ای پر بود از موارد ممنوع !

اغلب شهروندان قانون گرا

با خشم نفرین می کردند

و بهترین خوانندگان

آوازشان را از یاد برده بودند

وفتی مردم پی به حقیقت بردند

قسم خوردند که رازنگهدار باشند

و گاهی که زیر فشار و خفقان

به فرشته بودن تظاهر می کردند

بدل به هنر پیشه شده بودند

در حالیکه هنرپیشگان واقعی دست از کار کشیده بودند  .....

 

فکر می کنم ،  باید ترسید از مردمی رازداری کنند و به فرشته بودن تظاهر.

فکر می کنم ،  آواز را از خواننده بگیری او حتی نمی تواند روزمرگی کند .

فکر می کنم  ، وقتی خانه ها پر از ممنوعه شد تنفس هم بر انسان متعهد حرام می شود .

فکر می کنم بند های شعر هانگ یونگ یو را حس می کنم بارها و بارها ، این یک سیاه نمایی نیست !!! اما نمی دانم چیست ؟

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دوباره زندگی

مدت هاست که دوست دارم از هایکو هاو شعرهای خانم فریبا عرب نیا یادداشتی بنویسم :

که امشب شد . لحن آشنایش را همیشه ستوده ام .

دوباره زندگی

حالا دیگر پنج شنبه های عزیز

عزیزتر شده اند

چون

با خودم قرار دارم

خودم که هرگز ترکم نمی کند .

****

توارث

مادرم یک عمر به دنبال عشقی گشت

که من هنوز نیافتمش

ای کاش دخترم ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

هوای وصال

در پیچ و تــــــــاب گیسوى دلبر  ترانه است             دل بـــــــــــرده فدایى هر شاخ شانــــــه است

جان در هــــــــواى دیدن رخسار ماه توست             در مسجد و کنیســــه نشستن بهانــــــه است

در صیــــــــد عــــــارفان و ز هستى رمیدگان            زلفت چـو دام و  خــــال لبت همچو دانــه است

انـــــدر وصــــــــال روى تو اى شمس تابناک            اشکــــــــم چــــو سیل جــانب دریـــا روانه است

در کــوى دوست  فصل جوانى به سر رسید             باید چــــــه کرد  این همه جــور زمـــانــــه است

امــــــواج حُسن دوست  چو دریاى بى‏کران              این مستِ تشنه کــــامْ غمش در کــــرانه است

میخـــــــــــانه در هواى وصالش طرب کنان               مطرب به رقص و شـــادى و چنگ و چَغانه است

 

امام خمینی

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خواب در چشم ترم می شکند

امشب عجیب دلم برای فروغ فرخزاد تنگ شده است و آن منظومه های زنانه اش که بی شک در تاریخ شعر امروز ایران تکرار نخواهد شد .

نه اندرزی و نه پندی یکایک وصف الحال

فروغ شاعر لحظات بی نیازی است و نیاز را به زیباترین تعابیر سروده است

دامی است بر سر راه پرندگان کوچک احساس و ..

گاهی دلم برای احساس می سوزد اما امشب دلم بیش از همه بر صداقت فروغ سوخت که گویی کمتر به آن کسی پرداخته است

آنقدر کلماتش در ذهنم تکرار شد که وادارم کرد یادداشتی از او بنویسم

شعر فروغ نماینده همه ناخوانده های در پستو مانده است

گمشده

بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از ایینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در اینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

فرا می رسد

خیلی ساده فرا می رسد

مرگ من

آن هنگام که تودیگر لبخند نزنی

و چشمانت خطوط صورتم را

پی نگیرند

خیلی ساده فرا می رسد

مرگی که زیبنده کبوتری است

که حاصل عشق را

در شبی بارانی

نطفه می بندد

و در شبی دیگر

لانه اش را به دست مست

گردباد می سپارد .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

جدایی

گاهی جدایی ما آدم ها از یکدیگر ساده تر از آن است که فکرش را بکنیم . غاده شاعره توانمند سوری در شعری که در ادامه به آن اشاره خواهم داشت زنانه ترین بودن ها و با هم نبودن ها را به زیبایی تمام به تصویر می کشد .

خوب که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم مدت هاست که از خیلی چیز ها و خیلی آدمهای دیگر جداییم بی آنکه بدانیم .

جدایی همین است

اینکه با تو باشم و با من باشی  و باهم نباشیم

جدایی همین است

اینکه یک خانه ما را در بر گیرد

اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد

جدایی همین است

اینکه قلبم اتاقی باشد

خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف

و تو آن را به چشم نبینی

جدایی همین است

اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم

وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم

و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم

جدایی همین است

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کولی ودریا

کولی نشسته 

روی دورترین  صخره

در نزدیکترین  ساحل

وموهای قرمزش

زیر نگاه آفتابی غروب

می درخشد و رنگ پریده اش

به آبی سیاه آب

رنگ تر می بازد

طلوع اولین ستاره را انتظار می کشد .

کولی گوشواره ای از دو رنج

سینه ریزی مالامال از محنت

و خلخالی تحفه سالها خانه بدوشی

بر گوش  ، بر گردن و برپا کرده است.

کولی کولی است

و هیچ کولی در جهان خانه اش یکجا نیست

و گردن آویزش از طلا هرگز

به دریا زل می زند

وباهرموج که می رود

 شاید در خیالش تا دورهای قصرهای شنی

و نزدیکی های دنیای آهنی

می رود و

با موج های کف آلود که بر می گردند

سپیدی رویایش را

به شن های ساحل پس می دهد

کولی فقط کولی است

کمی ندارد که کمتر شود

بی هیچ زیاد

مو قرمز ، روی آفتاب سوخته

تاول بر پای

پر درد اما رقاصه ای در باد

می چرخد و می چرخد

و خوب فهمیده است

کولی فقط کولی است .

حتی بر دورترین صخره

او اما آهویی خوش خرام

 بانوی قصر ترانه است

ولب هایش درگاه یک ردیف مروارید

وآوازهایی است

که مردمان

در پس خنده ها و اشک هایش

دوست می دارند

و لب هایش ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

هزار وگل سرخ

صبح است و هزار دستان
بر شاخسار طربناک بهار
 یکایک گلبرگ های نوگل سرخ
را مدحی دوباره خواند
سرخ گل نورسیده

چشم گشوده به یک دنیا عشق
که از منقار عاشق هزار
می تراود

و شبنم تن چون خامه اش را
می شوید و طراوتی دوباره می بخشد
نغمه عشق در گوش درخت می پیچد
و پرستو به لانه بازمیگردد
اما هزار باز هم عشق باز هم شور

دختر گل مدهوش ترانه اوست
بی خبر از بهار سالهای دیرین
که او نیزعشق دست چندمی است
برای منقار شورآفرین بلبل
اوعشق دست چندمی است
نوروز می داند
اما گل را روز نویی دیگر در انتظار است .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بانوی تو

نرگسی ترین گلی
وقتی نور از سرشانه هایت
اوج می گیرد و خورشید
از تو گرما می گیرد .


عطر بودنت نیستی را
در پس کوچه های هستی
گم میکند .

تو قامت گسترانده ای
به سوی مشرقی ترین ستاره
و هر روز بامدادان
با ، مدادی از زردی امید
در دور دست های یاد
دامنی از نور
بر تن کوه های دور
 می پراکنی

انگار تاکستانی از شرابی
به وقت مستی  گنجشکان
از دمیدن تراوت صبح
و مخمور ترم می خوانی
به وقت چشم گشودن بر افق روزانه ام

کندوکندو عسل
در کام کامرانی دلم
آب میکنی
آن هنگام که در یک مژگان گشایی
با ابرویی از غرور
خواب خفته در چشمانم را
که مملو است از رویایت
به خاک های خوب می سپاری

صداقم را شاخه نباتی
و شمع های نیم سوخته ام را آینه
مرا به مهریه رهایی
در سرزمین موسائیت
به عصایی و ید بیضائی
به یک تکه از نان مقدس
کبوتران حریمت
وشهدی از شراب کلامت
بانوی خود خوان
که هیچم جز این
راهی به شاهراه تکامل نیست

همه بادهای موافق
این سفینه بر گل نشسته را
به یمن نغمه های بر دل نشسته ام
به سوی ساحل امنت
رهنمایند

تو

شبنمی ترین سپیده ای

آن هنگام که غروب

هستی دخترکی را به تاراج می نشیند

و یادواره جز بوسه پری از داستان فروغ

در دل او باقی نمی ماند

که شب از لمس سرانگشتانت بمیرد

و سحرگاه با اولین قطره باران

متولد شود

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()

کبوتر

من انگار
 یک دنیا پنجره دارم
به سوی چشمان تو
یک دنیا دریچه گشوده
به صداقت مردمک چشمانی که
حتی نیرنگش نیز راستی است
تو انگار
دستانت بخشایشگر تر از باران
گرم تر از سرانگشتان آفتاب
که بر تن شب من به ناز
رهایند
بگو با کدامین کلام می توان از تو گفت
میتوان با توخواند
می توان با توماند
کدامین سحر؟
کدامین جادو؟
که کبوتری باشی
بر عبور پنجره ام
و هر صبح
با صدای نجوای نیایش گرانه ات
بوسه بر آفتاب زنم
و به زندگی تن سپارم
کدامین جادو ؟
کدامین سحر ؟

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()

آرام مقدس من

 ای قلب

آرام مقدس من
ای ودیعه خدایگان
درسینه بنده زادگان

ای قلب
نه قیراندود نه سیم اندود
زراندود به زیور احساس
پاره ای از خون مرده ای سرد

ای قلب
با دو بطن و دودهلیز
دو دریچه به سوی بندگی
دو پنجره به سمت زندگی
و دو شریان رو به آزادگی

ای قلب
سرشار از کبوترکان مهر
مملو از دخترکان شعر
دودیده روایتی است از خواستنی ها
دوشنیده حکایتی است از داشتنی ها
و یک دهان آیتی است از تو

ای قلب
با من بمان نه رگ مانده خونی  از زندگی
با من بمان
بگذار حتی حشرات را روزی در دل خاک
افتخاری بماندشان  از بلعیدنت
با من بمان
آن سان که پری درخانه حوض پریان
زلال ، شفاف و هم ضمیر باران

 با من بمان

ای قلب

با من بمان

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()

گندم

تو
آغاز حرمت بارانی
به آسمان آبی دل من
من اما
آذرخش یک ابرم
که میزند آتشی براین  خرمن
 

تو گندمی ، خوشه خوشه خواهش زردی
و با شقایق دل سوخته ام همدردی
ولی به وقت دمیدن به جسم خسته من
چه ناله سر کنم چه شکوه امان از این سردی

تمام لحظه های با تو بودنم رفته بود از یاد
به صبح آمدنت گیسوگشاده ام در باد
بغل بغل نرگس نثار لحظه وصل
مگر به خواب ببینم
که از نگاهت دوباره دل شده شاد

  از آن شبی که دگر ندیده ام رویت
قرار ندارم هر دم زچشم جادویت
چه اشک ها که سرازیرشد زگوشه چشمم
روان شدم به هوای تو
بر سر کویت

تو
بلندای قامت فرهاد
که کوه بی تیشه سجده آوردش
من اما
هستم هلاهلی شیرین
که نیست مرهمی بر لحظه لحظه دردش   

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

زیبای جاودانه

تو چون طفل نوزاده ای

از بطن بی معیان دامن گستر مام خویش

مکیده شیرابه آذرین سالیان غرور

از دیر باز های دور

دماوند زاده ای آتشین ، پرشور

معجر افتخار بر سر

خزر

چون ماه در دل خاوری در میانه

با گیسوانی از نور

چون گندم زار های کناره گان جنوبی

وچین و شکن دامانی سره

ازفارسی ترین خلیج تا سواحل سیستان

دردانه انار های سرخت در دل کویر

با همه تشنگی

از همه آرزوهای دور سیر

دامنت گاه هزار هزار پاره

از فرط دست اندازی

دوصد مردان از مردانگی به دور

به قصد ربودن نور

از دوچشم این بانوی صبور

تاختند و باختند

تاختند و باختند

به آن دیدگان پر غرور

و نفت اشکی که از چشمت چکید

آنچه ملاحتت را هیچ جنبنده ای ندید

و باز هم تاختند و این بار

پست تر از پیش باختند

و اینک

تو یگانه بانوی فارس

ایران

دختر دردانه

میانه ای از خاور

همیشه ماندگار

از تاریخ یادگار

و عطری همیشه باقی

و روحی مملو از عشق به آزادی

با ستون ها ستون در میانه

و برج ها برج پرنده آشیانه

زیبای جاودانه

ایران

مروارید گنچ افسانه

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

مستانه و اهورایی

چشمهایت

چشمهایت ، این دو دریچه رویایی

گشوده بر دو پلک شکفته خود را

به خواب مسپار  

امشب که بر سرای تو

خلوت عبور ساده ای از من

مجال رونق یافت

به خواب مسپار

آن ابتدای دلهره را

ببخش بر دل من

که عازم سفرم

نه بر مسیرجاده های خواهش من

بل به انتهای نگاهت ، سراچه حسرت

همان بهشت مزین

به نهر های روان

و سیب های گناهی

که چیدم از آن  ، این بار

به چشم  هم زدنی

مستانه و اهورایی

به خواب مسپار

این بهانه بارش

بدون حادثه رعد و بدون رگباری

دوچشم روشن خویشت

که قلبه گاه ثناگویی من است بی تردید

امشب

به حرمت این شور

 و نغمه ماهور

به زخمه زخمه تلنگر بر تن تنیده تنبور

به خواب مسپار

این دو دریچه رویایی

دو چشم شیدایی

نگاه مینایی

چشمهایت

پناهگاه  پری

و چشمهایت

....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

یحیی و یک شعر ناتمام


چو عطر روح نواز نرگس شیراز

و یا خدایی این خداوندگار بنده نواز

شدی دلیل من که  دراین هوای عفن

نفس نفس چو فرو میرود برآید  باز

 

 

 

به بطن غمزده مام خود فروماندی

غم جدایی و غربت ز اشک اوخواندی

نشد که زاده شوی و نورآوری به چشمانش

مدام بر لب او نامت چوگوهر افشاندی

 

به قلب خسته من تو امید پروازی

و یا ترنم گرم ترانه بر سازی

اگر چه ساز دلم سخت ناکوک است

هنوز هم بهانه هر نغمه و هر آوازی

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

پریا ، غمنامه دریا

می شنوی ، صدای آبی امواج را

روی سینه صخره

خزیده و خیزان

بریده و گریان

از آخرین بازمانده زورق

نحیف و سرگردان

تن تنیده مردی که اینک بازمیگردد

 به ساحل دریا

می شنوی

این صدای تپنده

نوای نا هماهنگ قلب این دریاست

دلی  فسرده از ماتمی دیرین

غمی که سالهای سال پا برجاست

پری به ساحل دریا  

با آن دوچشم جادو یی

نشسته و این غروب غمزده را

نظاره گر و اما خموش و بی فریاد

تن تکیده او را

در اوج لحظه های مهیب

به انتظار و کمر شکسته از بیداد

و دل سپرده این خرده خاطره ای است

که عاشقانه مانده است از او به یاد

پری ، پریا ،

دختر موج ، دختر دریا

دو بافه گیسو به باد کرده رها

دو دست برآورده حلقه بر تن او

دو لب گزیده اشک بر آن تن تنها

پری ، پریا

دختر موج ، دختر دریا

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()

پریا دختر موج دختر دریا

ساعت دیواری

زل می رند در چشم خواب من

و یک ربع مانده به آمدنت را

فریاد میزند

سبز یا سپید

کدام شال و کدام کلاه

ضمیرناخودآگاه عطسه می کند انگار

کجای سلیقه ای ،  آبی  ، آبی

همه آماده ایم تا برسی

حتی آینه پوشیده از غبار

دقیقه ها ،  ساعت وار

از مسیر یاخته هایم میگذرند

صدای  رعشه آور زنگ در

نرگسی های گلدان نشین

در را گشوده و چشمانم را بسته ام

به میهمانی چشمانم خوشآمدی

گل من

سبزی لبخند بر لب تو

و آن صمیمیت سیال

ویک مشام عطر آشنا

گل من

قطرات اشک

که دسته دسته مژگانم را

به نیت قرابت تو

تعمید می دهند

و رد پای تو که گل های قالی را

شرمنده حضورگرم تو می سازد

امشب

هزارو چندمین شب است که میآیی

جاودانه می مانی

من و پریا

دختر موج ، دختر دریا

خط هزار و چند بار آمدنت را

عاشقانه می خوانیم .

من و پریا

ذکر

یا...

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()

سروده ای که ..

این بخش پایانی قطعه ای است  که امروز نوشتم ترجیح دادم بند های پایانی آن را در وبلاگ بگذارم :

...

اما ستاره را این بار

زمستان های آتی

آرزویی است کودکانه

لغزیدن روی یخ ها

غلطیدن در سپیدی برف

 کنار هیچ هیزمی آب نشدن

و اشتیاق

سر رفتن از هیجان تلنگر هشت پره برف

بر گونه های بی رنگ

و مشامی که سرشار است از  

رایحه یک باغچه گل یخ

ستاره گویی ماندنی است

اگر زمستان نرفتنی است

ستاره گویی ماندنی است .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()

حوایی من انسانی تو

نشسته ام اینجا

بی صدا و غرق یک رویا

که دیگر بار

یک بعداز ظهر شلوغ

وقتی همه شهر سرگرم خویشند

مرا بجز خیال تو

همدمی نباشد .

سیب را دوباره

در میانی ترین نقطه میز

می گذاری

و این بار بی هیچ هبوط

مرا به بازخوانی آن گناه نکرده

آن قمار زیستن می خوانی

نمی دانی چقدر می خواهم تنفس را

زیه ای باشم که جاودانه

میزبان هوای تو باشد

خوشه خوشه گندم را

هفت که هفتصد بار

به شوق زبستنم با تو  ،

می بلعیدم

و من تنها حوای هوای تو ام

و تو تنها انسان نسیان منی

نمی دانی چقدر می خواهم تنفس را

زیه ای باشم که جاودانه

میزبان هوای تو باشد

و بهشت را بی تو واگذارم

و بهشت را ....

 

 

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شعر بلند کلمات

انگار کلمات در گنجه ام ته کشیده است

شروع میکنم ، زمستان است

خب که چه ؟ زمستان است دیگر

بیشتر بیشتر

برف و سپیدی اش یا نه کلاغ های آواره

آب های منجمد جوی های به برف نشسته

نه انگار کلمات در گنجه ام ته کشیده است

موش های نان ماشینی خور

که تا مرا می بینند بجای فرار

می ایستند قد میکشند

گربه وار نگاهم  می کنند .

از بخاری که بخاری نمی خیزد

این شعر من است که بی کلمات سروده می شود

در جیبم یا شاید آستین کتم

واژه ها را جستجو میکنم

آه کلمات ، کلمات ، کلمات

در سوگ شما چه بگویم

انگار احساس در گنجه ام ته کشیده است .

ترک های پا

پینه های دست

زخم های سینه

این همه هیچ

نه انگار همه جیز در گنجه ام ته کشیده است

مثل مردانگی در رگ مردی

مثل زندگی در تن برگی

یکی نیست ستاره آی ستاره برای دلم بخواند

یا آنجای قصه که لنگه کفشی

سیندرلا را به تحت نشاند

صدای خام ساز که از من

همین هم ساخته نیست

مثل صحنه ای از فیلم دلخواهم

که قهرمان داستان می خواهد بپرد

اما می ترسد

قهرمانانه می ترسد

و چون دیوانه ای به آبشار نمیزند

قلم نانجیب من کلمات را گم کرده است

و نرگس های من که بوی شبدر می دهند

نه انگار دنیا در گنجه ام ته کشیده است

کتاب های نیمه خوانده

آیه های نخوانده

سجاده های بی ساجده مانده

نه انگار خداهم ...

نه نه باور نمیکنم

انگار من در گنجه ام ته کشیده است

نه انگار خدا هم ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()

یادی از یلدای گذشته

یلدا

آن گاه که سپیدی از مشرق سیاهی طلوع می کند

میترا ! ای زاده مهرزاینده

از پی چراغان اختران در پس ابرهای مایوس

سر بر می آوری !

اینک !

شب است و بی ماه

شب است و بی هیچ ستاره

اما شب است و امید طلیعه صبح

وقتی نور، تورا می زاید ،

دردانه وار در بطن صدف برف ، زیستن را

به جشن می نشینی

یلدا شب بلند آرزو هاست !

آرزوهای من ، آرزو های تو

و هر چه نام آروزست بر آن

سفره را بگسترانید !

یاقوتی انار ! شیرینی هندوانه !

این محفل از تفتان همدلی ها گرم است

آقابزرگ یا خانم بزرگ همه هستند

و حافظ هم شاهد از غیب رسیده

آرزو می کنم !

 تفال می زنم !

دیوان می گشایم !

دل به دلدادگی اش می سپارم

و نرم نرم جاده منتهی به نور را چراغان تر می بینم .

برف و شیره ! برف و شیره در روزگار آسمان خراش ها

در دنیایی که زمستانش برفی ندارد

و کودکانش از حظ دیدن آدم برفی بی بهره اند

و کرسی یادگاری که دیگر در قریه ای در دل هزار توی بی نشانی ، هم نشانی ندارد .

امشب همه چیز مهیاست

میترا خداوند عهد و پیمان

بربلندای قامت یلدا ، این زاده خجسته نور

شولای عشق بپوشان

همه سهم من و تو از رخت بربستن خزان

و دامن گشایی زمستان

شور یلداست

یلدای تو ! یلدای من !

سپیده دم فرا می رسد

و بقدر یکبار گردش بدور خورشید از یلدا دور میشویم .

تا زمستان بگذرد

چلچله ها بازگردند

گندم ها درو شوند

و برگها دوباره هبوط کنند

و بازهم به یلدا برسیم

و بازهم به یلدا برسیم

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شاعر آینه شاعر خنجر

تقدیم به تو که دیر شناختمت

این همه آهن ، یک دل احساس

مرثیه خوان غنچه ها  در دل رهگذران

گریسته از ابر

بر ارغوانی یک مزرعه برده

که به لای لای مادران در خواب

وگونه های زرد من

شکوهمند و فریبنده زیستن را فریاد می کند

از شب ناله های مرغکی حزین

تا رنج نامه ها به قلم جان بردگان به در

این همه آهن ، یک دل احساس

انگار هنوزبه گوش میرسد

بیست و سه بار

ضجه بر پیکر دختری که پا نداشت

لبانش پر خون

و صدف دندان هایش بیگانه

این قطعنامه ای است

برای تصرف همه مرداب های ساحل

و نی زار های درهم

امشب برای دل زردپوستی دیگر

یک امشب

برای مردمی که بارها در خویشتن

به احتضاری طولانی می کشی

برای همه بهمن های این سالها

و قافیه های مانده در کوره راه تاریخ

اعدام ها و برج های زمرد

این قطعنامه ای است

برای همه بوسه ها بر زنجیر

اینک اما دروازه  باغهای آینه

بروی تمامی  دختران دریا گشوده است

وشهر شطرنجی ذهن من

از همه سو ، از چهار جانب

تو را در آینه ها ی این باغ

با اشکی بی حاصل

فریاد می کند .

من لجظه ها بی وقفه

در این آب گیر کدر

بسیارگفتنی های ناگفته را

در هر شبانه ات

به گوش اشک های تیرگون خود

نجواگونه باز سروده ام

 اما تو

یک دفتر غزل های ناتمام

بر من جز این نخوانده ای

تا  همیشه

یک آینه آیدا

و آیدا یعنی

همه مردسروده های یک مرد

بی هیچ واهمه

از شب شورانگیز بوسه

تا غم برهنه پریان را

در هیئت آدمیان دیدن

و تنها آیدای تو در آینه

بگذار باران ببارد

که توچون رنگین کمانی

بدرآیی

یا مرغکی شوی

که بی دلان تو را ققنوس خوانند

بگذار از آتش عبوری دیگر

عبوری سبز تر از پیش

بگذار

هنوز در آتشی

هنوز چون ابراهیم

در سوگ یکتا سیاوشان در آتشی

و باز هم دهانت را می بویند

اما چون آفتاب متجلی است

دیگر کسی دوستت دارم را نثار هیچ نازنینی نمی کند

اینجا از بوی عفن

به مردارخانه ای می ماند

و انبوهی از شاعرکان

که  مدیحه سرایانی بیش نیستند

و ترانه هاشان را

به خرده نانی می فروشند

جملگی بی لب مانده اند

و روانشان را به همان وسوسه هبوط

سالهاست وا داده اند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

اگر به راه های عمیق عابری

سیمای تو دخترک

به راه های عمیق دور دست ترین دشتها می ماند

که عابران ناشناس هر روزاز تو عبورمی کنند .

عابران گم شده در شب موهای تو

و در حادثه چشمانت .

راه های تو در توی مخوف

که شاید به میدانگاه تغرل لبهایت

ختم می شود .

چقدر آدم از توعبور می کند

از تب سرد مغرور شانه هایت

که بی دلباختگی بالا میروند پی در پی

و با کمانی ابروانت هم آوایی میکنند .

هزیمت

هر سال در تو تکرار می شود

این عبورهای تکراری

با همه شب های سرد این مسیر های بی جغد

رهگذران بی اختیار بر برجستگی های این دشت راه

عاشق میشوند

و بر راهواری  صورتت

چون مرغان آسمان رهایی

آشیان می سازند .

هر بهار با تو به استقبال نسیم

و هر خزان به پیشواز باران

و تو را اندوهی جاودانه

نفرینی مادام است

که مسافرانی بی توشه

بر تو میهمانند

که بر توست برسم میزبانی

ببخشی و بر آنها مهیا سازی اسباب راه مانده را

وهر سحر از در خواب ماندگی

بیدارشان خواهی

تا مباد در راه مانده ای

و به دشت خواب خوانده ای

و عابران پیوسته در گذرند و

زمان در تاراج

دخترک سیمای تو

بی چارقد

گشوده گیسو

رها در باد

و بر تنت رد پایی

از زلالی مهتاب

وسرابی آب .

دخترک

دخترک

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

مریم مست تو ام

برای همه مریم های دنیا

چه لطیف و چه تنها

حتی وقتی کوزه کوزه

حتی وقتی ساقه ساقه

صد ها صد ها شاخه

دختر پائیز

از عشق لبریز

از شور سر ریز

دستی بر تو میکشم

بر تویی که در گلدان تنهای من

میهمانی

پر کن مشامم را بی شائبه از نور

ببخش بر یادم عطر بی وقفه حضور

مریم ای همه دختران شرم

این گونه گونه سرخ ، آزرم

بارانی بر تو چکانده است  ابرکی

 اشکی شور از  چشمه  کودکی

بهارینه عطر میخکی

تو ، اما تو همه زنانه های ناز

همه  غم ترانه های نیاز

همه عشق های افسانه ساز

عطر خمار مستی های بامداد

مریم  نوش نوش نشئه ساقه سپاری به باد

چه کسی صبح تن شستنت را دیده است  ؟

چه کسی زخم های زمانه بی گل را از تنت چیده است ؟

چه کسی بر دخمه ماندگی هایت گریسته است ؟

آیا کسی حتی صدای بی صدایت را شنیده است ؟

سلاله قدسی به مطبخ

گلبرگ های نحیف تنت به مسلخ

آوخ آوخ آوخ

عیسی زادی

به روحانیت الهی

سالیانی است که سکوت روزه را نگشادی

به کلامی

حرفی ، حتی (( اسمع آلامی ))

نخلکی و خرمایی

رحمت به مام طبیعت که تو را زاد

دو صد رحمت بر مام آدمیت

که نام هزاران هزار

بی نام دخترکانش را مریم نهاد

بمان با من

جاری در من

باقی در مشام من

مریم ، خزانی ترین بهار من

مریم ، خزانی ترین بهار من

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شنبه ها

با نام خدا

باز شنبه ای دیگر گذشت و رفت

این هزارو یکمین نامه ای است که  بی قلم می نویسم .

هزار نامه در دل

اولین نامه بر جان سخت الواح مغناطیسی

از من

به تو

درودهای درد

سرودهای سرد

به تو

از من

از دوستت دارم های همیشه سبز درختچه کاج

از برایت میمیرم های جاری رودخانه پشت خانه

از به یادت هستم های پرواز پرستوهای یاد رفته از خزان

از به انتظارت نشستم های منتظر رش های بهاران

از من

به تو

از چشمی که از چشمم  بر گرفتی و نور

از صدایی که از حنجره ام  بر گرفتی  و نوا

از دستی که از دستم بر گرفتی  و تب

از دلی که از دلم برگرفتی و تاب

به تو

از من

از مدیونی گل به گلدان

نطفه به زهدان

از مجنونی بید به باد

صید به صیاد

از من

به تو

از دلدادگی ام سالیان دراز

پر سوز،  پر گداز

لحظه های پرنیاز

راز  و فقط راز و راز

به تو

از من

از به سلامت یار سغر کرده من

به دیار یار پرکشیده من

ماندگار ترین من

بی یادگار ترین من

تو یعنی خود من

این هزار و یکمین نامه را

این هزارو یکمین شب نامه را

یک بار

یک شب

دیوانه وار

خواننده باش

امضا :

آدمی

رانده شده از عالمی

 پری

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شکرانه

چقدر چوب به نیت باران

به کاسه های گلی

کوبه کوبه ، فریاد

آه باران

چقدر دعای باران

چقدر مغازله با ابر

چقدر معاشقه با باد

کجاست صاعقه ؟

تا طلسم سترون ابرهای گم شده

در افق های  دور را

به ذکری از اذکار

طبایع متضاد

بگسلد ، این بار

 

ابر ، ابر ، ابر

انگار او هم از شعر غنایی خسته است

و در انزوای آسمان های بعید بعید

خزان را به سوگآبه آب ، بنشسته است

نه باران

نه

نه،  کوه نیستیم  که بی برف دامانمان پرچین

نه ، جنگل نیستیم که بی باران برگهایمان حزین

نه ،دریا نیستیم  که بی نسیم صخره هایمان بی قرین

کویریم کویریم کویر

چقدر سوگ ترانه ، چقدر غم گریه

نمی چکی که مبادا او را آرزو کنم ؟

نمی چکی که از نوای چکه تو

صدای روح نواز او رادر تو  جستجوکنم ؟

باران باران باران

تمام  ثانیه ها وامدار خاطره هاست

نبار نبار که پیوسته داغ تو بر دل ماست

کنون که مرا عزلت این اتاقک محزون

به هر دلیل ناگفته و گفته

برآن دل کور که در سینه ابرها

 دلیل رجحان است

صدای گام تو اینک به گوش می آید

دل فسرده و واخورده از تکرار

از این توهم  و مستی به هوش می آید

ببار باران که به یمن آمدنت

هزار موج ترانه پر خروش می آید

به نیمه شب های مهتابی زنانه بیدار

به عصر های پر ، ز حسرت دیدار

امید بارش تو

نوید دوباره

طلوع خورشید است

شروع معمای بکر  تردید است

و اینکه او دوباره بر من

زلال می تابد

او بر من

زلال می تابد .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

رازی به نام خدا

درخت ، برگ ، باران

سبز ، زرد ، خاکستری

اینک :

مه ، دود ، غبار

هر سه در پی سه دیگر

قصه رنگ ، قصه دست ، قصه قلم ، قصه مو

قصه قلمو

تعبیر  همه نقش های در بیراهه مانده بوم های من

بیا مرا رسم کن

کار آسانی است

اول مشقم کن  از پی مشق من رسمم کن

کج و معوج چون منحنی من

که مرا خمیده است

یانیس ریتسوس راست می گوید :((همه چیز راز است ))

این قصه رنگ چون سلسله موی تو دراز است

پیامبری را گم کرده ام

پیامبری که دهانش بوی گس خون می داد

و خدا در رگ هایش یخ زده بود

من پیامبری را از تبار  راز  گم کرده ام

یانیس ریتسوس راست می گوید :((همه چیز راز است ))

و راز یعنی من ، یعنی تو و یعنی طبیعت

یانیس ریتسوس ، همه چیز که خداست

پس خدا هم ، راز است

پیامبر خون به دهان من !

و جگر درکف من !

من به رسم شبانی این بار تو را ای راز ستایش نمی کنم

موهایت را شانه نمیزنم

همه گوسفندان طبیعت را فدای قامتت نمی کنم

پیامبر من ! پیام آور من !

نمی دانی سرودن چه خونی به جگرم روان می سازد

خون دهان تو را

گوارای جگر من

پیامبر من

دهان گس تو را می ستایم

که سراسر راز است

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

یادی از پائیز هفده سالگی

همین روزهای آبان بود اما نه اینقدر بی باران و خشک

یک بعد از ظهر محل کارم بودم و شنیدن یک ترانه آشنا بغض دختری که آن روز ها فکر می کرد شاعری می تواند ،را اینگونه  شکست .

((لطف عاشقی )) شعری بود که سال هفتاد و هفت عصر آن روز در پایان یک روزکاری عجیب  به ذهنم رسید .

یادش هم شیرین است و ...

تو آمدی و از تو من ، دوباره زنده گشته ام

تو آمدی و با تو من دو صد ترانه گشته ام

به جوی هستی ام ، تو یی امید جاودانگی

به سمت و سوی خانه ام ، تویی نوید زندگی

اگر شبی تو نازنین به سوی من کنی نظر

و یا به لطف عاشقی به شوق من کنی سفر

سوال خواهش تو را به شور می دهم جواب

به حرمت نگاه تو ز بوسه ای شوم خراب

تویی همان سکوت من که در صدا نهان شدی

تویی همان که  بر لبم به این نوا  عیان شدی

یکی از روزهای آبان ۱۳۷۷

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

ساده گویی

کاش یکشنبه ای دیگر   بارانی دیگر

کاش برف پاک کن ها را خاموش کنم

تا قطرات باران شیشه خاک گرفته را شرمنده کنند

و آرشه ترمزهای کشدار اتومبیل های سریده

خواب خیابان های طولانی دمق را آشفته کند

حسرت لباس های پشمی که نگذارند

از جایت جم بخوری

و شوق رسیدن به خانه

برای سرکشیدن بی وقفه لیوانی چای

و بلعیدن شلغم های بخار گرفته بر بخاری رنگ پریده

که همیشه زرد می سوزد

جوی های پر ،  گل ،  آب      موش های آواره  و خیس آب

فاضلاب های تهران نیز دلشان برای سر رفتن از باران تنگ است

که هر چه از پیشرفت و امکانات مدنی فروبلعیده اند

یکجا در بارانی درشت

به خیابان ها ، پس دهند

از پوست پرتقال تا پاکت سه گوش شیر

بنا ها و کارگران مصالح بدست هم از کار خسته اند

باران نمی بارد تا کاهگل ها نم بکشند

و در کنج دنج قهوه خانه های مدرن روشنفکری

قهوه های فرانسوی

از استنشاق عطرهای پارافینی - همان اسانس های  شوش دیور -

دم بکشند .

همه چیز خوب است

این را رادیو پیچ گشوده می گوید

شرایط جوی پایدار

مصرف فلان کالای از جان انسان حیاتی تر،  کم شده

صادرات فلان کالای کلا نفتی ، نه ببخشید غیر نفتی .فراوان شده

انگار باران هم فهمیده همه چیز خوب است و ...

و شرایط جوی همچنان پایدار است

و تهران را مه دود فتو شیمایی روزمرگی به زیر کشیده است

پیچ را بیشتر بپیچان

شاید در جایی روی موجی شرایط ناپایدار جوی باشد

دلم یک فرکانس دیگر می خواهد

که از باران خبر دهد

باران با تم تریبیوت فلویدین پیانو

هی یو

گوشی را بردار باران

باران گوشی را بردار

چکه چکه

گوشی را بردار

باران

 

 

 

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

قیصر و ....

وقتی پدری می میرد

پورانش را قرار نیست

و ، دت ها را در فراقش پنچه است  بر صورتکان

آن هنگام که مادری می میرد

اندوه خاک سرد او بر تن گرم زمانه

زمهریری است مهیب

آن زمان که گلی می میرد

خارها دلتنگ ترین عشاق زمینند

و آن دم که لحظه می میرد

بشر غرقه در دریای مواج خاطره است

اینک شاعری می میرد

ستاره فرو می افتد

صحرا را سیل می برد

ماه را چاه

شبنم را باد

برگ را سرگردانی 

دل را مرگ

جان را دردی جانکاه  

شاعر که می میرد

قلب پرنده در سینه اش می گیرد

دخترک آفتاب گیسوانش را تاب نمی دهد

پسرک مهتاب بوسه او را جواب نمی دهد

انگار خدا هم به هیچ خیری سهم ثواب نمی دهد

شاعر که می میرد

غزل ها بوی کافور می گیرند

بهشت ، خویش را از خویش می راند

آدم ، هر دم

بی سیلان می ماند

کیست که مرا بسراید

کیست که دردم را واگویه کند

تا لبهای خاموش مرا

به تحرک سخن گویی با خورشید

برگ و سایه و بید ، وادارد

کلماتی چند امشب در هوای شاعر سرگردانند

ای کاش کلماتت بر لبی نشیند

انگار کلمه بی شاعر یعنی هیچ

گویی طبیعت بی شاعر یعنی هیچ

وقتی شاعر می میرد

خالی دستهای بشر

برهنه می شود

بهار ها بی عطر دلخواه میخک

خزان ها بی اشتیاق شورانگیز مریم

نرگسی ها پلک می بندند

بر سپیدپوش ترین قصل

رمق روئیدن زنبق در دره های تابستان

در، دم از کف می رود

ای کاش شاعر هرگز نمیرد

ای کاش شاعر تا نمرده است،  باشد

مرگ دینی نباشد بر گردن جاودانگی

......

برای همه شاعران زندگی ام

و برای احمد شاملو که خیلی دیر او را شناختم خیلی دیر . فرصت کم است

فرصت بس ناجوانمردانه اندک است .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

جمعه ای در کوهستان های شمالی تهران

کاش می شد با آبهای جاری رفت

بر دل قلوه سنگها ، شن وار

چون برگ های عاشقی که

نیاز تن های بند و رگ مانده شان را در رهایی آب به شور می سپارند .

بطری ها ی پلاستیکی بلا استفاده

بریده های پوست مانده هندوانه

که جای انگشتان دخترک

و دندان های پسرک

بر آن نقش بسته است

تباهی های وامانده از انسان طبیعت خوار

کاش جلبکی بودم پر کشش

برای چسبیدن به شاه سنگی در دل سنگی ترین کوهسار این سنگستان

یا مچاله کاغذی که اکنون پس از نوشتن این کلمات

من نیز تبه کارانه

به مادر درخت مادر زمین مادر کوهستان

تقدیم می کنم

دل شوره دارم  . سپید و بی چرک  به دل ، شوره دارم

اما اشکی نیست تا لحظات عقیم ابرهای سیروسی را

پشته پشته گریه کنم

بوی یاس ها کوچه مان که هر سحر گاه سه دانه چینشان می کنم

هر روز و هر روز در حفره های ذهنم متبلور است .

کاش دیداری بود میان ابر و صاعقه

و بادها فاصله میان لایه های من تا آیه های تو را

که آبستن است از دل مردگی

رعدی می زاد و می باریدم از تو

تو را می باریدم

شکوهمند و مهرزاد

یاوری ام کن

آسمان

 تا تغزل مسحور کننده این خزان

ابتذال همآغوشی مژگان سرمه سوده ام را

با نسیم بی هیچ مشاطه ای

معنا کند .

خزانا ! هیوا ! بگو خزانا

تا به دعای تو باران ببارد .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

زیزفون

درخت سکوت ، درخت سجده ، درخت عشق

تو در ابتدای حلقه مفقوده سرزمین منی

سرزمینی پرحضور اما بی عبور

سوار بر زرینه نور

با بویی از سیب هایی که مادر آدمیان از او کام گرفته بود

به سوی هیمه ای نه از آتش که از آن نور که به آن خوانده می شویم کلیم وار

همچون سپید لوحی دوباره سپید

همچون سپید لوحی چندباره سپید

استاد طبیعت ایستاده بر مکتب هنوز

اکنون مرا درسی دگر که به حد فهم آموخت

یاد آورم

چرا همیشه ناجی یکبار هم منجی

چرا همیشه مرکب یکبار هم کاغذ

چرا همیشه چشمه یکبار هم مسیر عبور

جریان نه سرد که گرم آب

زیزفون من از تو سایه نگرفته ام

که سایه شعرم را بر تو گسترانیده ام

سایه بودن و هاله نبودن

روی خطوط برگ ها گام برداشتن

برگها را دوباره خواندن

برگها را به خاطر سپردن

زیزفون

 

 

 

 

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

انتطار باران

بانوی باران

ای شراب فروچکیده از تاک شهریور

ای خدایت بدست آمده

ای زرافشان دختر نیلگون ابر

ای بی هراس ترین انگیزه از زوال

تو را انتظار می کشم

خاک خاک

تو را انتظار می کشم

بانوی صبوری خورشید

بانوی تنعم باد

بانوی بانوان این سرزمین

دردانه تر از مروارید

ای فرودت بر فراز کننده شور شاعران

بانوی برگهای بی پناهی زرد

باران

بانوی نور های آبی نورهای خاکستری

جام های نا تهی ، جام های شرابی

ببار بانوانه ببار

عاشقانه بر این نرینه ترین احساس

که عقیم نمی شود و اغنا

شراب وار از سرانگشتان تاک های بی تاب

بر من بر این تن

بر این زن ببار

بانوی باران

( بر اساس ایده ای از ترانه بانوی باران ، آلبوم درخت ژانویه ، Deadsoul Tribe )

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

ستایش بی ستایشگر

درست آن لحظه می رسی که منتظرت نیستم .

غیر منتظره غیر منتظره

برگ ریزان برگ ریزان

کاش قلبم طاقت بیاورد ...

طبیعت پوست می اندازد پیله می ترکاند بشر اما مبهوت .مبهوت روزمرگی هایش ، مجذوب  نداشته هایش ، غافل از داشته هایش .

هیچ قدر دانسته است هیچ قدر قدر دانسته است ؟

قدر دانی یعنی چه ؟ یعنی یک شب تا سحر شب قدر ؟ یعنی سه شب تا سحر شب قدر ؟ یعنی یک ماه در سال ؟

حمدو سپاس و ثنای شایسته خدایی است که همیشه بخشیده است که در او هیچ عدم راه ندارد .

قدر را باید دانست آیا می توانم ؟ (( و ما ادراک ما لیله القدر ))

شب سپاس ، شب تب تند سپاس و استغفار ، نیایش پروردگار !! و ...

شبهای دیگر که بی قدر می مانند بی ستایشی بی نیایشی

یا که نیایشم از سرخواهش

ستایشم از سر عادت

ستایشم از سر پرستش !!!!

بنده پرور والا ماندگار

انسانی ، ام ، نسیانی

و نسیان دلیل همه شب های بی قدرم

همه ادارک های تهی

همه شائبه ها

در با تو بودنم

به یمن با خویش نشستن

در خویش شکستن

از کیش

بر نشستن

آرزو دارم در این شبها که بیشترم بخششی

طبیعت را بیشتر نظاره کنم

همه سال، همه فصل، همه ماه، همه روز، همه لحظه، همه آن

ستایشش را

خداوندا خضوع درخت نصیبم ساز و

هبوط برگ

که سقوطش عین سجود است و ....

مرا برگ ساز

برگی زرد برگی قرمز برگی نارنجی

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

نیایش

با نام خدا

 

 

گاهی فکر می کنم که چه خوب است که فرصت خواندن بعضی از کتاب ها یا آشنایی با برخی از دوستان را داشتم و چقدر به خداوندگار هستی در قبال این آشنایی ها مدیونم .

 

نوشتن نیایش یکی از کارهایی است که برایم بسیار جذاب است و این کار ذهن را طراوتی خاص می بخشد . اولین بار که از شکل کلاسیک نیایش که جذاب ترینش برایم عین القضاه بود بدرآمدم ستاره ای از آسمان کویر بخشنده یزد مجموعه ای شبان گویه از هیوا مسیح به زلالی شبانی که زلف خداوندگار را شانه میزد برایم از آسمان همان کویر فروفرستاد . این مناجات ها آنقدر بری از برج های بلند شهرم بود که ساعت ها روز ها و اینک ماه ها مرا گرفتار کرده است . خب از این دست کارها در میان آثار ادبی ما بسیار است چه اکنون و چه گذشته و آنچه مسلم است هنر نی ناله ها و هی هی هو هو ی هیوا بی تاثیر نبوده است .

 

این چند نیایش را پیش از این در معبد درمعرض دید دوستان قرار داده بودم امروز یادی کردم از بخشی از این مناجات ها خزان که میرسد نوای درختان باغ های تحول که هزاران بار بیش از بهار در آستانه او همهمه می کنند یکسان است  :

 

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

نیایش ساعت سه و سی و هفت دقیقه و بیست و شش ثانیه

 

 

خداوندا از قلبم به نقد زنگار تردید را بزدای

 

شولایی از یقین به آفریدگار و آفریده بر قامت خسته ام بپوشان

 

مرا زبان طبیعت بیاموز

 

تا از خورشید بخشش بیاموزم

 

از درخت تواضع

 

از ترنم جویبار موسیقی حیات

 

از کوه پایمردی

 

از دریا زلالی

 

از ماه پرستش

 

از کودک سپیده دم ستایش

 

از شبنم غلطیده بر برگ نیایش

 

از پرنده امید

 

از قاصدک نوید

 

خداوندا بر من ببخشای

 

دانش اما معرفت

 

بی نیازی اما همه نیاز به تو

 

سکوت اما همه فریاد

 

وصال اما صبوری

 

شعر اما شعور

 

در آستانه گناه مرا به خود وامگذار

 

در نهایت سرمستی مرابه خود وامگذار

 

مرا به خود وامگذار

 

معبودترین

 

 

دل آرام ، معبود ترین

 

شبم را ماهی

 

و آتشم را آهی

 

بردیواری که منم پنجره ای به ستارگانت بگشا و بگشا پلکهای افتاده ام را

 

به گل شسته ام دل (گل هم وزن دل )

 

نوری در دل سیاهی

 

بر ، ابری که منم آذرخشی فروفرست عین تحول و حول حالی الی احسن الحال

 

دل آرام معبودترین

 

بنده ای برگزین

 

بنده ترین

 

نه در خود بیننده ترین

 

نه چون منی کمترین

 

معبود تربن

 

انسانی برگزین

 

آن سان ، انسان ترین

 

 

سوگند به سوگندت

 

 

خداوندگارا

 

به کوهت سوگندی نیست و

 

به دریایت

 

به درختت سوگندی نیست و

 

به صحرایت

 

به ماهت سوگندی نیست و

 

به ستاره ات

 

به نورت سوگندی نیست و

 

به تاریکی ات

 

به همه ات سوگندی نیست و

 

به هیچ ات

 

به سوگندم و سوگندت

 

به من سوگندی هست

 

به من ات

 

به من جدا مانده از تو ات

 

به من جا مانده از خودت

 

به من

 

خواهم سوگند 

 

که مرا بازگشتی است

 

همیشه به سوگندت

 

به فریده ات و نکو آفریده ات

 

سوگند

 

به انسان و انسیه ات  

 

سوگند

 

رها مکن این تنهایت

 

و این تن هایت

 

 

برای خود ای خدای من

 

 

خدای خدای من

 

شایسته ثنای من

 

یاری ام ده  کفشهایم را ،   همه کفشهایم را

 

به دریا بیافکنم

 

برهنه پا برهنه پا  صبرم را

 

به صحرا بیافکنم

 

در آستان نور به خاکت ....

 

تا ماه برآید

 

با همه تاریکی شب همبستر گردد

 

و مهر  را آبستن

 

زمین را زاید

 

انسان را زی ید

 

و من آن گاه پیامبر عشق

 

در پی وادی طور

 

شبان همه رمه های شور ،  تشنه تشنه گرگ

 

با دهانی پر از خدا

 

و دستانی خالی از ریا

 

و دلی بی ادعا

 

و کلامی  بی آوا

 

و من آن گاه پیامبر عشق

 

ماه تو

 

مهر تو

 

زمین تو

 

انسان تو

 

خود خود ای تو

 

خود ای خدای من

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

الوند

نقال پیری

می شناسمش

پشت هلالی و نای بریده

دیشب میهمانش بودم

میهمان چشمهای در انتظارش

بر سر بلندترین دره رو به ماه

می گفت :

چشمانش بندرگاهی بود برای پهلو گرفتن

و خانه ی زیستنش سالها رو به نغمه ی باران

زمستان و تابستان

پائیز و بهار

اومی گفت :

دستانش مزرعه سبزی بود

 پر از گلابتون ناز موهای گندمی اش

چشمه ای در همان نزدیکی

همان که سهراب ساده دل

نانش را در آبش فرو می برد و

شاید رگ بریده طفلکی را

نوش نوش مینوشید

اشک در چشمش حلقه می زد و

آه می کشید و باز می گفت :

شب سرنوشت ایران و توران

شب آرش

شب کمان

از پس ابرویش به ناکجای داستان

هر چه مهر

هر چه بازمانده از مهر

در پس کوچه های الوند

در دامنه های پیر این رشته کوه

بر نقطه ای ناپدید

قایقش بی امید

 به گل نشست

سیاوشی باید

تا از هیمه ها به گلستان ها تبعید شود

سودابه ای باید

تا افسانه سیاوش ها ماندگار ترین شود

چه آسان است بر گرد مردار ها

چون کفتارها

پروانه وار بال سوختن

آری چون کفتارها

با غنیمتی از مردار ها

یادت هست ؟

نرون هم مردی است از تاریخ

یادت هست ؟

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

هیچ چیز دوبار ....

سنگفرش های خیابان شاهد صادق خواهر ترزای عهد جدیدند

خواهر ترزا

خواهر ترزا

شنلم گلی شده

کفشهایم به رگ هستی برگهای خشک فرود آمده بر سنگفرش ها ی خیابان آلوده است

خواهر ترزا

خواهر ترزا

بعد چشمانم به همه نقاشی های دسترنج کودکم ، کودک نقاشم عادت کرده است

خواهر ترزا

محراب مهیایی که با کفشهای آلوده ام و چشمهای عادت کرده ام مهیا ساختی

مریمی را بر صلیب مسیح مصلوب کرده است

خواهر ترزا

دامن بیافشان

گل های زردی که ژوزف آن روز صبح برای ربودن معشوقه در دام دیر مانده اش

- همان دختری که به جرم نداشتن جهیز به کابین صومعه و پدران و خواهران و مادران عرضه شده بود .-

خواهر ترزا

ژوزف دخترک که مرگ زده را با تابوتش ربود

میانه راه

سوار بر اسب

چه شور انگیز

ژورف تلاش می کرد

دوست می داشت

خواهر ترزا

معصومیت این نامقدسی به خواهر تو بودن می ارزید

خواهر ترزا

در میانه راه سوار بر اسب

بی هیچ جهیز با همه ایمان

بی هیچ صومعه با همه همه همه ژوزف

نه رگ برگی را زد . نه به نقاشی کودکانه ای نگریست . نه چون تو قدیس بود

پس از یک عمر مسیحیت در شب باران همان نیمه را تعمیدشان داد ابر

خواهر ترزا

تو ژوزف  را ندیدی،  حس نکردی ، نخواندی تو فقط در هر وعده از طعام اندکت برای تقدیس نانت شراب مقدس نوشیدی و نوشاندی

اما ژوزف دخترک صومعه سنت نمی دانم چه را به هیئت مردگان در تابوتی گران در میان اشک و اندوه دیگران و با دسته دسته گل زرد . گل امید گل آرزو ربود . دزد مقدس در مکانی نچندان مقدس .

خواهر ترزا محراب را غسل بده

ژوزف را خدا غسل داده است .

تو ،محراب را، سنگفرش ها را ، دامن گلی مرا ، کفشهایم را وچشمهایم را به رودخانه ای ببر و پیشکش یوحنا کن

کسی ژوزف را آبستن است و من ....

( به یاد دوما)

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

حمد و سپاس

حمد خداوندی که .....

سپاس دوستان بهتر از برگ درخت را که در این ایام دوستی را در حق من به احوال پرسی تمام کردند . البته همه آنانکه با زبان دل بی هیچ کلامی ....

اینجا این اتاق

ستاره ای است

در منظومه ای ناشناخته

و من مسافرکی

بر بال سفینه ام

چون تخت روانی بر ابرها

به گل سرخی در برهوت بی آب و بی آب

عادت کرده ام

وای از آن روزی که روباهی

داستان اهلی شدن در گوشم بخواند

من به دنبال خلبانی هستم

که داستان من و گلم را

به گوش آدمیان رساند

خانه اش آباد

باغش پربار

جویش پر باران باد

از شبنمی که هر صبح از گلبرگ های

بخشنده این گل سرخ

سرازیر می شود .

خلبان من روباهی مرا اهلی کرده

و ماری ...

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

آیدای تو باشم در کدام آینه ؟

راز آتش در چشم نهفتن

بیرق پیروزی در نبرد نابرابر تقدیر 

آغوشی گشاده برای زیستن و نرمه جایی برای آسوده میرانیدن

و طهارت آسمان را از آن خود کردن

چه اندازه سخت و چه میزان دلچسب است زن بودن

آیدای بی نگاه آغازین شاید من نه آن باشم که با نخستین نگاهم آغاز شوی

دستانم بوی آشتی ندارند که دوستانی باشند یاری گر .... دشمنانی هستند ....

آینه بلندی که قامتت را در آن نظاره کنی نیز بر پیشانی ام گسترده نیست

حتی رقصی بر انگاره های ذهنم به خوش نوازی یک نی لبک نمی لغزد

تو !  در آینه آیدایی چون من ؟ .....

اما عمری دراز در من بنگر نشاط آدم شدنم را

شور از دنی به پری رسیدنم را

و پیکری که تنها در نگاه تو گسترانیده شده است بسان برکه ای رو به مرداب رفته راکد و متروک

و نیز حضوری که می خواهد دوزخی نباشد اگر از اهالی بهشت امروز نیست

و رودخانه ای برای تعمید آنچه گناهکرده ای و آنچه گناهکارم خوانده است .

گرچه سپیده دم با دستهایم از بستر رخوت بیدار نمی شود اما غروبت را با نم غربتم زلال و بی تردید ، رنگ دیگری خواهم داد .

همیشه کویر بودن و کویر ماندن مرا به خود خوانده است اینکه همه در من باشد از بود و نبود شاید نیارزد به آنچه قلب است و من در اویم .

شاملو و آیدایش در آینه امشب مرا به خود خواند و مرا بار دیگر با کلمه بسیط زن آشتی داد .

شاید روزی آینه آیدایم باشی اما مهم این است که من آیدا باشم چه آینه دار چه بی آینه ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()