دلتنگی تابستانی
امشب ساعت از ٩.٣٠ که گذشت احساس کردم دلم برای کسی یا چیزی تنگ شده . سعی کردم متمرکز به این موضوع فکر کنم .
بعد از کلی پیمایش ذهن به این نتیجه رسیدم که دلم برای یک دوست تنگ شده است . برای یک یار مهربان دیگر .
شب های هند اثر آنتونیو تابوکی نویسنده شهیر ایتالیایی که وقتی از او می پرسند چرا می نویسی ؟ پاسخ می دهد: ابتدا می نوشتم زیرا دوست داشتم بنویسم . بعد رفته رفته نوشتن برایم به صورت وسیله همدمی با خودم در آمد ، بطوری که نمی توانم از آن صرف نظر کنم .
آنتونیو در این کتاب مرا به سفری برد که افق های دیگری از سرزمین هفتاد و دو ملت را در برابر ذهنم روشن و روشن تر کرد .
لحن و روایت این کتاب بسیار تاثیر گذار و دلنشین است البته من چندان از ترجمه آن راضی نیستم اما در معنا قوی تر از باورهای ذهنی من بود که از تجربه قبلی ام با تابوکی در کتاب بازی وارونه بود .
گفتگوهای یک طرفه و دوطرفه نغز و موثر
در بخشی از این کتاب خواندم :
پرسیدم : اینجا مردم از چه میمیرند ؟
- از چیزهایی که با قلب کاری ندارد .سیفلیس ، سل ، جزام مسمومیت ، وبا .. و بیماری های دیگر .ولی من دوست داشتم قلب را بشناسم . خوش داشتم از این عضله ای که تلنبه زندگی است و این جور کار می کند سردرآورم ! و این را که می گفت مشتش را بازو بسته می کرد . شاید خیال می کرد بتوانم رازی را کشف کنم .
دالان به باغ سرپوشیده ای ، مقابل یک عمارت کوتاه آجری رسید .
پرسیدم : شما به خدا اعتقاد دارید ؟
گفت : نه اعتقادی ندارم و اعتقاد نداشتن در هند از هر مصیبتی بدتر است .
شب هایتان بی کتاب مباد و لحظه هایتان بی عشق ناب هرگز
نظرات ()

