لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

از مرگی که با من است

از آن هنگام که زاده شدم . مشغول مردنم بودم و با هر نفس به مرگ نزدیک تر شدم . گویی از اول هم مرگ بود و من هیچ نبودم . به مرگ نزدیک تر و از خود دور ترم .

در ان نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

از زندگی نسخه پشتیبان میگیرم

از همه خاطرات خوب و بدم

از همه دوستی ها

از همه عاشقی ها

از همه من منتظرم تو کی می آیی

از همه تو عصبانی می شوی برای ندانم کاری های من

از همه زندگی

از همه ما ها

از همه شما ها

تصویر همه خیابان ها

خاطره همه مغازه ها

حتی از وبلاگم هم

نسخه پشتیبان می گیرم

شاید روزی به کارم آمد

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

روزهای عجیب دلمرده گی

روزهای عجیب دلمرده گی احتمالا مربوط به دنیای وارونه ای است که می بینم . همه چیز جا به جا ، نزدیکی مرزهای واقعیت و ادعا ....

روزهای عجیب دلمرد ه گی ، یعنی باید باور کنی که زندگی می رود و می رود و تو اگر با زندگی نباشی ، جامانده ای و ....

دلم برای روزهای کودکی تنگ می شود . اما این روزها دلم بیشتر سنگ می شود . ارتباط کودکی و سنگ و دل را نمی فهمم .

آدمهای بزرگ حرفهای بزرگ نمی زنند ، کارهای بزرگ می کنند . آدمهای بزرگ به تشویق های بزرگ نیاز ندارند بلکه بزرگان را هم تشویق می کنند .

روزهای عجیب دلمرده گی یعنی روزهای باور این سالهای اخیر که کاش کابوس باشد و پایان یابد .

اگر روزی بتوانم وابستگی هایم به دنیا را به حداقل برسانم .....

زندگی به این خوبی ، همه چیز داشتن ، روزهای دلمرده گی یعنی تو از حد خودت زدی بیرون !

چه کسی می داند حد دیگری چقدر است ؟

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

رنگ ها

تا به حال به رنگ های زندگی ام فکر نکرده بودم .

امروز یک قدم زنی طولانی  کمک کرد که  به نکات ظریفی که مدت ها از دیدم پنهان مانده بود بهتر بپردازم .

مثلا رنگ های زندگی ،رنگ های دیوار ها ، پیاده رو ها ، حتی دیواره جوی های گشاده این خیابانی که قدم زدن در آن میتواند هر کسی را به تفکر درباره خود وادار کند .

شال ها و روسری های رنگی از زرد تا صورتی بر سر زنانی که پرشتاب از کنارم می گذرند . مانکن هایی که پشت ویترین های مغازه ها رنگ به رنگ پوشیده اند .

نرده های پارکی که به مسیر تحمیل شده است و بستنی های رنگ به رنگ میوه ای در دست کودکان  و آمبولانس هایی که با چراغ های روشن و خاموش میروند .

رنگ روزنامه های روزنامه فروشی که کسی نمی خردشان  و صورت دختر بچه ای که فال می فروشد و جان همه را قسم می دهد .

رنگ ماشین هایی که به هم رحم نمی کنند و بر سر هم فریاد می کشند .

اما اما اما

یک رنگ درمن تاثیری گذاشت که دیگر رنگ ها را از یاد بردم و از آن ساعت تا به حال فقط به آن رنگ فکر می کنم  .

رنگ دل من که به آسمان رنگ باخته بود و به صورتم رنگ پس داده بود .

رنگ دلی که با من همیشه همراه است و تنهایم نمی گذارد .

امروز تاثیر رنگ ها را دوباره مرور کردم ، از زرد که عاشقش هستم تا بنفش یاسی که آرامشی عجیب به من تلقین میکند .

همیشه زرد

همیشه یاسی

مهم این است که دل آدمی بی رنگ بماند .

دیگر نوشت : تکدی گری حتی برای محبت ممنوع است نه به خاطر نفس عمل گدایی بلکه به خاطر تکرار آن دوباره و چند باره . این را برای پسرک گدا نوشتم که حتی فال هم نمی فروخت که به این بهانه ....

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تکلیفت روشن شد ؟

خیلی وقت بود که فکر می کرد باید تکلیف خودش و زندگی اش را روشن کند هر روز به دنبال یک چراغ تازه بود و خورشید را نمی دید .درست مثل شب پره ای که از زلال نور فقط چشمانش را ریز تر و ریزتر می کند .

خیلی وقت بود که می خواست حرفش را بزند اما لب هایش را جایی گم کرده بود انگار مهر او مهری بر دهانش کوفته بود .

خیلی وقت بود که تصمیم داشت برود اما هر روز صبح تا استارت می زد بوی دود غلیظی پارکینگ جثه اش را پر می کرد .

 

امروز اما هم باید تکلیف زندگی را روشن می کرد و هم حرف می زد و هم می رفت

 

دنبال قلم و کاغذ می گشت تا آخرین های روزگار بلاتکلیفی را بنویسد .

 

زنگ تلفن اما مهلت نداد

 

_ سلام

: سلام  خوبی ؟ چکار میکنی ؟

 

تا آمد که بگوید تکلیف زندگی ام را روشن میکنم از آن طرف خط بی صبرانه شنید :

میآی باهم بریم کوه ؟

_ نه حوصله ندارم

:بیا بریم حوصله ات میاد سر جاش

_ آخه

: آخه نداره تکلیفت روشنه الان آماده می شی حرفی هم نمی زنی راه میافتی میریم کوه .روشنه ؟

_ آره

 

گوشی را که گذاشت دیگر دنبال قلم و کاغذ نمی گشت باز هم نازنین تکلیفش را روشن کرده بود .

و یک روز دیگر به بلاتکلیفی اش افزود ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

زندگی هنرمندانه

ماریا ریلکه در چند نامه به شاعری جوان می گوید :

( برای دریافتن هنر از بحث و انتقاد بدتر چیزی نیست زیرا نتیجه ای که از انتقاد بدست می آید همیشه اشتباهاتی است که کم و بیش به حقیقت نزدیک است .

 

همه امور برخلاف آنچه می گویند دریافتنی و گفتنی نیست آنچه روی می دهد بیان ناپذیر است و در عالمی می گذرد که هرگز پای سخن بدانجا نرسیده است و بیان ناپذیر تر از همه چیز آثار هنری است .

 

 هنرمند از احساس قدرت خویش ، در ابداع و خلق وصورت بخشیدن بدان سبب لذت می برد که پیوسته و در همه موارد هستی و موید این احساس است و جانوران و چیزها پیاپی آن را تایید می کنند

من هر روز به بهای درد هایی که تقدیسشان میکنم  این نکته را بهتر در می یابم که شکیبایی مایه توفیق است . )

خواندن جملات این کتاب تاثیر بسزایی بر اندیشه و نگاه من به زندگی امروزم داشته است .

شاید چگونه زیستن نیز خود هنری است که ریلکه خیلی ظریف از آن صحبت می کند . اینکه همیشه زندگی مان بر مبنای نقدهای دیگری بررسی نکنیم و همیشه نخواهیم که تمام وجوه زندگی را لمس کنیم چرا که زیستن واقعی در دل این روزهایی است که می گذرند و این ما هستیم که به این روزهای گذرنده جان می دهیم و صورت می بخشیم چناچه زیبایی در پی است از نگاه زیبا و دست های زیبانگار ماست و هر بدی ماحصل حضور ناتمام ما .

دردهای مقدس شاید کم بهاتر از یادآوری خاطر ما باشند اما رنج های ما یکی پس از دیگری به ما نشان می دهند که بر هر مقطع از زندگی مان چقدر روح مان به روح زندگی پیوند خورده است .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()