لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

کولی ودریا

کولی نشسته 

روی دورترین  صخره

در نزدیکترین  ساحل

وموهای قرمزش

زیر نگاه آفتابی غروب

می درخشد و رنگ پریده اش

به آبی سیاه آب

رنگ تر می بازد

طلوع اولین ستاره را انتظار می کشد .

کولی گوشواره ای از دو رنج

سینه ریزی مالامال از محنت

و خلخالی تحفه سالها خانه بدوشی

بر گوش  ، بر گردن و برپا کرده است.

کولی کولی است

و هیچ کولی در جهان خانه اش یکجا نیست

و گردن آویزش از طلا هرگز

به دریا زل می زند

وباهرموج که می رود

 شاید در خیالش تا دورهای قصرهای شنی

و نزدیکی های دنیای آهنی

می رود و

با موج های کف آلود که بر می گردند

سپیدی رویایش را

به شن های ساحل پس می دهد

کولی فقط کولی است

کمی ندارد که کمتر شود

بی هیچ زیاد

مو قرمز ، روی آفتاب سوخته

تاول بر پای

پر درد اما رقاصه ای در باد

می چرخد و می چرخد

و خوب فهمیده است

کولی فقط کولی است .

حتی بر دورترین صخره

او اما آهویی خوش خرام

 بانوی قصر ترانه است

ولب هایش درگاه یک ردیف مروارید

وآوازهایی است

که مردمان

در پس خنده ها و اشک هایش

دوست می دارند

و لب هایش ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()