لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

نقاشی اذان

خمیازه ای کشید مثل همیشه این وقت از روز که می شد نگاهی به ساعت دیواری خاک گرفته اش می انداخت و سعی می کرد تشخیص بدهد که حتما  عقربه کوچک روی چهار و عقربه بزرگ روی ۶باشد که البته این نشان می داد ساعت ۵.٣٠ جدید است .

خب کاری نداشت برای انجام دادن جز انتظار کشیدن برای صدای زنگ تلفن .. ..

بالاخره تلفن زنگ زد . تکانی به خود داد و صفحه نمایش تلفن را نگاه کرد صورتش بیشتر از قبل ترشید و نیم خیزی که برداشته بود منتفی شد .

ده دقیقه ای همان طور زل زد به دیوار روبرو دوباره تلفن زنگ زد این بار زحمت تکان خوردن هم به  خودش ندادسرکی کشید و گوشی را برداشت .

:الو

- سلام خوبی ستاره جان

: مرسی چرا اینقدر دیر زنگ زدی ؟

- خواستم حسابی منتظرت گذاشته باشم خوشحال شی وقتی صدامو می شنوی

: آهان . خب خودت خوبی ؟

- آره بد نیستم .. چی کارا می کنی ؟

: هیچی یک ساعتی هست که بیکارم . راستی اون نقاشی که بهت گفته بودم تموم شد .. همن بقول تو طبیعت بیجان .... کوهستان های شمالی ولایت ما

- چه خوب اما سعی کن کار تازه ای انجام بدی عکسشو بگیر برام بفرست .

: کاش می شد کارامو می دیدی . خیلی پیشرفت  کردم ..

- میدونی که نمیشه ...

: آخه چه اشکال داره بعضی وقتا به من سر بزنی

-  خب سانس اول دعوا رو کلید زدی ؟

: نه اصلا منظور بدی نداشتم

- خیلی خب من باید برم یه مریض بد حال آوردن

: باشه برو . خوش باشی !

- بله حتما با چند تا تصادفی خوش میگذره ...

صدای بوق اشغال آن سمت خط ، به او فهماند که تلفن قطع شده و البته ضربآهنگ بوق ها نشانش می دادکه طبق معمول بدون خداحافظی ....

دوباره به ساعت روبرویش نگاهی کرد ساعت ۶ جدید بود و باید میرفت سراغ کاغذهایی که روی میزش تل انبار شده بودند .

دلش می خواست به همه برگه های امتحانی صفر  بدهد که کسی در آینده از زیر دست او دکتر نشود .... اما وقتی یادش آمد که دانش آموزان کلاس او به ٣٠ نفر هم نمی رسند از خوش خیالی اش ، مایوس شد .

برگه ها را که تصحیح کرد نوبت  نگاه کردن به پنجره اتاق بود و تیز کردن گوشهایش برای شنیدن یک صدا ....

پنجره لاجوردی و کم کم سیاه می شد و صدای اذان از مسجد محل به گوش می رسید . صدا را که شنید برگه ها را کنار گذاشت با خودش فکر می کرد یک روز حتما این صدا را روی بوم نقاشی اش خواهد کشید .. یک روز حتما

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

داستان من و من

ازش پرسیدم چرا عصبانی هستی ؟

گفت : خب دیگه ، هیچی مهم نیست !

گفتم : کی تونسته اینقدر عصبانیت کنه ؟

خندیدو گفت : تقریبا این روزا  همه می تونن کار سختی نیست

گفتم : حالا بگو ببینم از کی عصبانی هستی ؟

به خودش اشاره کرد وگفت : خودم

تعجب کردم . پرسیدم خودت ؟!

گفت : آره ، عصبانی ام چرا که زبون آدما رو بلد نیستم و هی اصرار دارم باهاشون حرف بزنم .

جواب دادم : طبیعیه ،تو آدمی ، باید بتونی با آدما حرف بزنی  مثه الان که داری با من حرف میزنی .

مایوس نگاهم کرد و گفت : من هیچ وقت نتونستم با آدما حرف بزنم و عصبانیشون نکنم .اونا حرفای منو پرت و پلا میدونن .

یه دفعه احساس کردم معنی حرفش رو نفهمیدم .

گفتم : خب یعنی هیچکس نیست که تو باهاش بتونی حرف بزنی  ؟ ( تودلم گفتم حتی من ) .

قطره اشک روی گونه ش رو پاک کرد و گفت : با سرخس تزئینی توی پاسیوی خونه بابابزرگ که از وقتی مرده ، خیلی دیر به دیر می بینمش .

گفتم : خب اون جوابم بهت میده ؟

گفت : آره کمکم می کنه که به حرفام بیشتر فکرکنم ، ما حرف همو خوب میفهمیم  و فقط شکلمون عین هم نیست .

حرفاشو نمی فهمیدم . شاید درست می گفت از بس ادبیاتش ساده بود در این زمانه تکلف خواهی ، قابل فهم نبود . دوستش داشتم و اینقدر دور بودن از ذهنیاتش که به سرخس هم کلامش حسودیم شد .

خوب که فکر کردم دیدم همه این سالها ، گیاهی او را فهمیده و من هرگز .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شب ادگار آلن پو

دوشنبه ای که گذشت یعنی نوزدهم ژانویه ، مصادف بود با تولد ادگار آلن پو ، نویسنده قرن نوزدهمی که با شنیدن نامش همه ، مجموعه داستانهای کوتاه و هیجان انگیزش را به یاد می آوریم .

نویسنده ای که تاثیر آنی را هدف برتر داستان نویسی می دانست و داستان کوتاه امروز جهان بسیار وامدار تکاملی است که قلم توانمند این روزنامه نگار و شاعر به داستان کوتاه ، بخشیده است .

امروز به همین مناسبت جلسه کوچکی در دفتر با حضور دوستان خوب داستان نویس از کانون ادبی و  آکادمی فانتزی داشتیم .

همه چیز از آلن پو شروع شد و در میانه به داستان کوتاه و اینکه آیا در ادبیات  کهن ایران ، داستان کوتاه وجود داشته یا خیر ؟

البته مقایسه جامعه دویست سال پیش آمریکا با اروپا و همچنین امروز آمریکا ، هم از موارد دیگری بود که مفصل به آن پرداختیم .

دوستان از صادق هدایت گفتند و صمد بهرنگی ، برخورد غیر تعاملی دانشگاهیان ادبیات و داستان نویسی و داستان نویسان تجربی .

در نهایت بعد از قریب به دوساعت گفتگو به این نتیجه رسیدیم که هفته آینده دوباره جلسه را با همین موضوع ادامه دهیم .

دوستان در کنار مباحثی که مطرح می شد به سایر هنر ها هم گوشه چشمی داشتند و  از موسیقی و نقاشی هم مواردی را مطرح کردند .

برگزاری این جلسات بزرگترین لطفی که دارد پیدا شدن حلقه های مفقوده ذهنی انسان است وقتی بارها و بارها به مسائل مختلف فکر کرده و ناگهان در خلال یک مباحثه هم به اطلاعاتش اضافه می کند و هم سروسامانی به آنچه می دانسته ،می دهد .

ویژگی دیگر این جلسات ، آوردن اندوخته حقیقی پس از دورهم نشینی به فضای مجازی است .مثل همین الان .

شما هم می توانید مهمان جلسات ادبی  ما باشید

هفته آینده چهارشنبه ساعت ١۶.٣٠ الی ١٨.٣٠  دفتر پرشین بلاگ

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()