لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

داستان یک ماهی

چشمانم را می بندم

جنگ به پایان رسیده

و کرم خوش رقص سر قلاب

میان دو دندان نیشم نوش نشسته

سایه ات به آب سنگینی میکند

قلاب را آهسته تر برگیر

که این بوسه گاه مغرور

اینک به آخرین فطرات خونم آلوده است

بگذار آبشش بریده ام را

در هوای او که صید شدنم را می نگرد

پرو خالی کنم

که اگر به اندازه یک موج

قهر نمی کرد

تو اینک مرا بر سفره ات نمی نشاندی

آه ماهی سیاه  ، ماهی سیاه

با تو ام ماهی خوش رقص دریای شور

یادت باشد که ما همیشه

بر گرد این صخره

در دل گرداب ، عاشق می شدیم

و تو پس از من

موج موج ماهی را به صیدگاه میآوری

دیگر نمی خواهم با تو ستیزه کنم

نه با تو

نه با سایه ای که برسرم

اینک سیاه تر از پولک های دلربای توست

وقتی که آفتاب بر فلس هایمان

از مشرق دریا طلوع می کرد

و من عاشقانه جلبک ها را

به شوقت می پیمودم .

همه عروس های دریایی

شاهدان عشق ما بودند .

قلاب را آهسته تر برگیر

ماهیگیر

بگذار طعم آخرین بوسه

با من بماند

تا سر سفره رنگین تو

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()