لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

شکارچی آهو

دشمن من شمشیر نداشت ، تیغ نداشت ، خنجر نداشت تا خونم بریزد ، او ریسمان نداشت تا به دارم بیآویزد . دشمن من تنها دوچشم سیاه داشت ، آنگونه که من همه آهوان را دشمنم پنداشتم . این گونه بود که شکارچی آهو شدم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

همه جذابیت تو

تکیه زدن به درخت همان و فرو افتادن سیب برسرش همان ، از آن لحظه به بعد او که نه همه آدمها دچار جذابیت زمین شدند .

 

 

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

سالهای بی دلی

دستش را مشت کرده بود ، مشتش را که باز کرد فکر می کرد ، به جرم دزدی دستگیرش می کنند اما اتهامش در دادگاه انگار ، قتل خوانده شد . او در دفاع اصرار داشت که فقط دل غریبه ای  را دزدیده اما دادستان مدعی بود که دل آن غریبه را به بدترین شکل به قتل رسانده .... سرآخر به سالها بی دلی محکوم شد

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

برای عرفه

دخترک به دیوار تکیه داد چشمانش را بست و آرزو کرد ... چشمانش را که باز کرد آرزویش برآورده شده بود ماه در میانه آسمان خودنمایی می کرد .. دخترک به ماه دلداده بود و فرشته آرزو ها ، ماه را به آسمان او

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

به همین سادگی

به همین سادگی  از جایی شروع می شوی و در جایی دیگر به پایان می رسی و من همه شروع های بی پایان را دوست دارم ، درست مثل ابدیت و جاودانگی روح .مداد نرم و ذغالی من ! این آخرین باری است که تو را خواهم تراشید چون تمام می شوی و همه نوشته هایم تو را جاودان می کنند .

 

از اهالی فن توقع دارم اظهار نظر کنند ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شوربای داستانی

چند وقت پیش شروع کردم به نوشتن قصه های بسیار کوچک و به این کار علاقمند شدم. اول ، در شبکه اجتماعی که عضو بودم به  داستان ها را به اشتراک گذاشتم و امروز در وبلاگم . دوست دارم تعداد بیشتری را اینجا بگذارم و نظر شما دوستان خوبم را بدانم ....

شماره یک

بازی که شروع شد من فرار کردم تو خوب دیدی و فهمیدی چه موقعیت استثنایی دارم اما پاس ندادی ، نفر بعدی دوید و تو باز هم پاس ندادی دوسه بار که دریبل زدی و با توپ چرخیدی و هنرنمایی کردی مهاجم سرزن تیم دستهایش را بالا و پائین کرد تا بالاخره توپ را روی سرش بفرستی تو اما بازهم یک تنه ادامه دادی و با توپ دوست داشتنی ات از زمین خارج شدی چند روزی هیچ کس تو را ، ندید .تو عاشق شده بودی فقط عاشق یک توپ .

شماره دو

شاید روزی دوباره ما بر سر یک سیب باهم بگومگو کنیم از من اصرار و از تو انکار آن روز یادت باشد که تنها شیطان نبود که ما را از بهشتمان دور کرد ما نیز خواستیم و زمینی شدیم

شماره سه

پدر بزرگم یک قاچاقچی کتاب بود . دوشنبه ها که نوبت آمدنش به خانه ما می شد در ساک دستی سیاهش برای من دو جلد کتاب رمان می آورد و دور از چشم مادرم در کشوی میز تحریرم جاسازی می کرد و من سعی می کردم طوری برسانم که تا دوشنبه دیگر دچار خمارآلودگی کتاب نشوم

شماره چهار

پدر نگاهی به صورت پسرش کرد و با ناراحتی پرسید پسرم من تا بحال به تو دروغ گفته ام ؟ پسر که به لکنت افتاده بود گفت نه .پدر دوباره پرسید پس چرا همه به تو می گویند دروغگو .پسر چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و گریه اش را بلعید بعد با صدایی که فقط پدر می شنید گفت : هربار دروغ گفتم به من خندیدی و من آرزو داشتم تو را همیشه شاد ببینم

شماره پنج

سلام همکلاسی سابق دانشگاهی سرکار خانم .... بدینوسیله از شما دعوت می کنم در میهمانی شامی که ترتیب داده ام با من سر یک میز در رستورانی که زمان دانشجویی مان می رفتیم بنشینید تا باهم، هم سفره شویم . شایان ذکر است این دعوت تنها دعوت به یک شام دوستانه است و فاقد هرگونه ارزش عاشقانه ای می باشد ..... آقای ... همکلاسی سابق شما

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

داستان گلدانی که آب پس می داد

صدای قطرات آب در گوشم رخنه می کند در این غار هیچگاه نبودی و نیستی .. اینجا قندیل های یخ زده کسی را به یاد من نمی آورد اما من آنها را به یاد گلدان خالی از گلی می اندازم که به در خیره مانده است . داستان ما از اینجا شروع شد که تو بعد از ٣٣٣٣ روز دیگر برایم گل نیاوردی .. کم کم چشمم عادت کرد که در را بیشتر از تو جدی بگیرد .. داستان تو در جایی به پایان رسید که یادت آمد از کوزه گلی روی میز خوشت نمی آید و دوست نداری گلدان صدایش کنی ... داستان من وقتی به آخر رسید که کوزه بودم اما چون بوی کهنگی می دادم یک روز تمام دست خط هایت از بی مبالاتی و ترک خوردگی ام به آب رفت و تو قشنگترین شعرت را دیگر بیاد نیآوردی ...

خلاصه داستان من و تو و گاهی ما روزی شروع می شود روزی هم به سرانجام می رسد ... می شنوی صدای پشه ها دیوانه ام می کند ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()