زکریا
زکریا برای او یک نام نبود . همه ی زندگی بود .... از عادت خوب کتابخوانی گرفته تا ساز بدست گرفتن و نواختن .... وقتی آمد مریض بود و نحیف وقتی رفت مثل یک سایه رفت اما با خودش همه ی خاطرات خوب کودکی را هم برد و در میانه ی کوچه ناپدید شد .
باور مرگش سخت ترین بخش داستان بود ... هنوز هم آبان و خرداد برایش ماه های سخت خدایند ... و شبهایی که بوی عجیب یاس در راه پله می پیچد و دست خط یادگاری ...

بعد از زکریا هیچکس او را به چشم یک زن نگاه نکرده بود .... احساس و همه چیز با یک نام پیوند خورده بود و یک جمله که او را می ترساند ........... تو نباید فراموش کنی که چقدر قلبت می ارزد ... تو نباید فراموش کنی که چشمهایت ، معصومانه قلبم را می شکند .. تو نباید فراموش کنی این اگر من روزی ، نباشم . فاصله ها زیادتر باشد آنچه مهم است قلب من است که اسم تو را تسخیر کرده است ... حتی اگر زیر یک آسمان نباشیم ... حتی اگر در یک دنیا نباشیم ... حتی اگر عاشق هم نباشیم ....
داستان زکریا ، تنها داستانی است که هرگز نمی تواند فراموش کند و خاطراتی که مبهم است اما هنوز وجود دارد ...
به یاد روزهای خوب کامبوج
روزهای خیلی خوبی را در کامبوج گذراندم . توانستم داستان های خوبی را طرح بزنم و از همه مهمتر از زیبایی های طبیعی و تاریخی و آرامش بی نظیر شهر معابد لذت ببرم . ضمیمانه دوست دارم باز هم به این کشور برگردم و ایده های خوب داستانی ام را دنبال کنم .
تصاویر زیر از دروازه بایون ، ورودی شهر معابد در نزدیکی سیم ریپ است .
آرزو می کنم که شما هم به این کشور سفر کنید ....
داستان گلدانی که آب پس می داد
صدای قطرات آب در گوشم رخنه می کند در این غار هیچگاه نبودی و نیستی .. اینجا قندیل های یخ زده کسی را به یاد من نمی آورد اما من آنها را به یاد گلدان خالی از گلی می اندازم که به در خیره مانده است . داستان ما از اینجا شروع شد که تو بعد از ٣٣٣٣ روز دیگر برایم گل نیاوردی .. کم کم چشمم عادت کرد که در را بیشتر از تو جدی بگیرد .. داستان تو در جایی به پایان رسید که یادت آمد از کوزه گلی روی میز خوشت نمی آید و دوست نداری گلدان صدایش کنی ... داستان من وقتی به آخر رسید که کوزه بودم اما چون بوی کهنگی می دادم یک روز تمام دست خط هایت از بی مبالاتی و ترک خوردگی ام به آب رفت و تو قشنگترین شعرت را دیگر بیاد نیآوردی ...
خلاصه داستان من و تو و گاهی ما روزی شروع می شود روزی هم به سرانجام می رسد ... می شنوی صدای پشه ها دیوانه ام می کند ....
جراحی قلب
جراحی را می شناختم که قلب را خوب طبابت می کرد .
روزی با کارد به سراغم آمد .آن روز من درمانده و پریشان حال بودم و شماره به شماره نفسم را مدیون غمی که فرو میخوردم و بازمیگشت . گفت باید زواید قلبت را جراحی کنم و من چون به مهارت و صداقتش ایمان داشتم قلب بیمارم را به تیغش سپردم .
دیروز دیدم که تیغ جراحی به دست بازهم به سویم می آید به او گفتم : قسم می خورم هیچ زایده ای در قلبم نیست به نفسهایم گوش کن ! . سری تکان داد و گفت : نه این بار زایده ای که بر قلب خویش دارم می زدایم .تو زایده ای هستی بر قلب من باید از قلبم جدایت کنم و این گونه تیغ بر من گشود .
هنوز خون از پیکره ام جاری بود و او سبکحال می رفت . به او گفتم : چگونه بی من توانی ؟او پاسخ داد با تو نمی توانم .تاکنون نیز هزاران بار شریانهایم را منقلب کردی و در تمام این مدت قلبم سکته های تورا تحمل کرده است .
اینک از من و قلب و بریده های جسمم گلی مانده است بر جای که روزی خداوندگارم به میزبانی مهر آن را دل آفرید . و هر قطره خشکیده خون مهری بود که بر او می ورزیدم . نمی دانم چرا با این همه خونی که از من رفته چرا هنوز تا او را به خاطر می آورم آن پسمانده گل رنگش سرخ می شود .
داستان یک ماهی
چشمانم را می بندم
جنگ به پایان رسیده
و کرم خوش رقص سر قلاب
میان دو دندان نیشم نوش نشسته
سایه ات به آب سنگینی میکند
قلاب را آهسته تر برگیر
که این بوسه گاه مغرور
اینک به آخرین فطرات خونم آلوده است
بگذار آبشش بریده ام را
در هوای او که صید شدنم را می نگرد
پرو خالی کنم
که اگر به اندازه یک موج
قهر نمی کرد
تو اینک مرا بر سفره ات نمی نشاندی
آه ماهی سیاه ، ماهی سیاه
با تو ام ماهی خوش رقص دریای شور
یادت باشد که ما همیشه
بر گرد این صخره
در دل گرداب ، عاشق می شدیم
و تو پس از من
موج موج ماهی را به صیدگاه میآوری
دیگر نمی خواهم با تو ستیزه کنم
نه با تو
نه با سایه ای که برسرم
اینک سیاه تر از پولک های دلربای توست
وقتی که آفتاب بر فلس هایمان
از مشرق دریا طلوع می کرد
و من عاشقانه جلبک ها را
به شوقت می پیمودم .
همه عروس های دریایی
شاهدان عشق ما بودند .
قلاب را آهسته تر برگیر
ماهیگیر
بگذار طعم آخرین بوسه
با من بماند
تا سر سفره رنگین تو
هلنا
فراموش ناشدنی (جایی در زمان)
شاید صدای تو بود
که مرا به این باور رساند، که تو بودی
درست مثل رود، که بر هم می زند
آرامش درونم را
ایمان داشتم، که خواهم یافت
اثری از روح محبوب او را
ایمان داشتم، که او همه چیز است
تا آن لحظه که باورم را خاموش کرد
در شبی سرد و زمستانی
صدایش را تا رودخانه دنبال خواهم کرد
ترکم کن، برای همیشه ترکم کن
و باقی بگذار هر آنچه می توانی
جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره به دیدارت خواهم آمد
آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود
جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده
و تو در ژرفا سقوط کرده ای
در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم
جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند
آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید
اکنون به آهستگی به خواب رو
چگونه دوباره نخستین بار رخ می دهد
هنگامیکه خاطرات همچنان در درنگ هستند
چه چیز باعث شد تصور کنم او هستی؟
هلنا برای همه مرده، برای همه
هیچ چیز او را به زندگی باز نمی گرداند
وانمود نکن که دوستت داشته ام
باری ایمان آوردم که دیگر رفته است
و از درون تباه شدم
ترکم کن، برای همیشه ترکم کن
و باقی بگذار هر آنچه می توانی
جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره به دیدارت خواهم آمد
آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود
جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده
و تو در ژرفا سقوط کرده ای
در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم
جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند
آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید
اکنون به آهستگی به خواب رو
از پی من قدم به نور بگذار
بر روی دریاچه ای از اشک برقص
تو را رهنمون خواهم بود
و یا همین امشب ترکم کن
بیش از آن جلو رفته ام که بخواهم همه چیز را دوباره آغاز کنم
با کسی همچون تو
جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره دوستت خواهم داشت
آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود
جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده
و تو در ژرفا سقوط کرده ای
در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم
جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند
آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید
اکنون به آهستگی به خواب می روم
دیگر نوشت :
در دهکده سرد ما که تابستان ها هم رودخانه ی یخ زده آبی نداشت هیچ زنی به زیبایی هلنا نبود .او بی شک با گیسوان بافته طلایی خورشیدی بود که دل افسرده هر مردی را زنده و زنده و زنده تر می کرد .
وقتی در یکی از شب های سرد زمستان دهکده ما خبر آوردند که او را در جنگل دیده اند که سرگردان است بی شک آرزو می کردم یکی از هزاران کاجی باشم که حریر دامنت به ساقه پوسیده ام بوسه می زند چنان آفتاب که بر سر نیزه های سوزنی ام بوسه می زند .
آن شب در دهکده کوچک ما همه گفتند هلنا هلنای زیبا برای همیشه رفته است او را در تابوتی سرد با لباسی از ابریشم آبی و روپوشی با کلاه قرمز ، در دل خاک رها کردند .
از آ ن دم من مشهور شدم به دیوانگی . کودکان مرا مجنون خطاب می کردند و برایم داستان می ساختند .
آن ها نمی دانستند تو با آن دو چشم که مرا می برد به پاک ترین معابد سرزمینم در قلبم زنده ای و من ایمان دارم که تو را درجایی از همین زمستان پیدا خواهم کرد در حال غذا دادن به پرندگان و یا دست کشیدن به سر کودکان .
هلنا تو با من حرف می زنی آن چنان که کوه با رود خانه های زمهریر زده. هلنا بانوی زیبای دهکده کوچک ما
و من ایمان دارم که تودر خاک نخفته ای . من به دفاع از همه رویا پردازی هایم و دروغ هایم و برای دل خوشی همه کودکان که مرا با سنگ می زنند فریاد می زنم :
صدایت را در جایی از زمان می یابم و اثرت را در قلبم
این داستان بر اساس ترانه ای از گروه کملوت که در بالای دیگر نوشت آمده روایت شده است .
این ترانه را می توانید دانلود کنید
سلما
: سلما مامان چی شده ؟ نمی خوای به من بگی؟
- چیزی نیست .سرم درد میکنه
: چشمات داره می ترکه معلومه گریه کردی دیشب هم که ازت نپرسیدم گفتم شاید خودت بهم بگی .
- نه مهم نیست ، یه کسی می گفت من لوسم شاید به خاطر لوس بودنه که اینقدر گریه می کنم .
: باشه نگو اما حرفای اون آقا منو نگران کرد گفت تو به عمد اون کارو کردی
- نه شوخی کرده شایدم خواسته شما رو نگران کنه
: مردم مگه مریضن به یکی کمک کنن بعد بیان دوروبری های طرفو نگران کنن ؟
- آره مامان مردم مریضن از منم مریض تر
: خیلی خب خدا به خیر کرد وگرنه من چه خاکی به سرم می کردم باز خدا پدر مادرشونو بیامرزه که کمکت کردن . اینا ماله خوبیته به مردم محبت داری به خونوادت محبت داری خدا نمیذاره اتفاقی برات بیفته .
- میشه من بخوابم کمرم و پاهام درد می کنه
: باشه بخواب دختر کوچولوی من
وقتی مادرش بیرون رفت انگار تازه فرصت کرده بود به دیوارها نگاه کنه . به خودش می گفت چی میشد به قول مادرش خدا محبت هاشو به خانوادش چبران نمیکرد و میذاشت کارشو بکنه ؟
فقط چند ثانیه مونده بود که برای همیشه از زیر بار مسئولیت ناخواسته اش رها شه . اما دستای قدرتمند اون مرد و جیغ و هوار زنش و دخترش یه تیکه سنگ نچندان بزرگ مانع شد از اینکه این بار هم بتونه از انفرادی نجات پیدا کنه .
تو راهه خونه مرد روبه زنش کرده بود می گفت فکرکنم داشت خودشو پرت میکرد پایین زنه گفت نه بابا لیز خرد .
در خونه هم همینارو به مادرش تحویل داده بودن و اون مردچند بارتاکید کرده بود که دخترتون تعادل نداشت و ما بزور ازش تلفن شما رو گرفتیم .
حالا دوباره اون مونده بود و یک عزم جزم که می تونست امروز صبح برای همیشه یه پرونده از پرونده های زندگی دیگران کم کنه .
فکر می کرد که فرصت ها همشون یه جور تهدیده و اینکه نمی تونه هیچ حرفی برای گفتن داشته باشه .
موقع برگشتن از کوه به کوه می گفت با همه اعتمادی که بهت داشتم اما تو هم با ما نبودی ...
به خودش می گفت :
سلما تو برای مردن هم کم لیاقتی .
تکلیفت روشن شد ؟
خیلی وقت بود که فکر می کرد باید تکلیف خودش و زندگی اش را روشن کند هر روز به دنبال یک چراغ تازه بود و خورشید را نمی دید .درست مثل شب پره ای که از زلال نور فقط چشمانش را ریز تر و ریزتر می کند .
خیلی وقت بود که می خواست حرفش را بزند اما لب هایش را جایی گم کرده بود انگار مهر او مهری بر دهانش کوفته بود .
خیلی وقت بود که تصمیم داشت برود اما هر روز صبح تا استارت می زد بوی دود غلیظی پارکینگ جثه اش را پر می کرد .
امروز اما هم باید تکلیف زندگی را روشن می کرد و هم حرف می زد و هم می رفت
دنبال قلم و کاغذ می گشت تا آخرین های روزگار بلاتکلیفی را بنویسد .
زنگ تلفن اما مهلت نداد
_ سلام
: سلام خوبی ؟ چکار میکنی ؟
تا آمد که بگوید تکلیف زندگی ام را روشن میکنم از آن طرف خط بی صبرانه شنید :
میآی باهم بریم کوه ؟
_ نه حوصله ندارم
:بیا بریم حوصله ات میاد سر جاش
_ آخه
: آخه نداره تکلیفت روشنه الان آماده می شی حرفی هم نمی زنی راه میافتی میریم کوه .روشنه ؟
_ آره
گوشی را که گذاشت دیگر دنبال قلم و کاغذ نمی گشت باز هم نازنین تکلیفش را روشن کرده بود .
و یک روز دیگر به بلاتکلیفی اش افزود ....
تربیت موشی
وقتی چهارسالمه
- مامان اگه من دندونامو مسواک کنم خدا منو دوست داره ؟
: آره عزیزم .من و باباتم دوست داریم . آدم باید دندوناشو مسواک بزنه وگرنه شب که شد موش اونارو می خوره ...
وقتی هفت سالمه
- مامان تو که گفتی اگه دندونامو مسواک کنم موش نمی خورتشون
: چی شده مگه دختر گلم ؟
- صبح هنوز چشامو بازنکرده بودم موشاز دهنم دندونمو کنده بود .
وقتی خیلی سالمه
- مامان دخترم داره بزرگ میشه به نظرت چجوری یادش بدم که دندوناشو بشوره ؟
: بترسونش مادرجون بهش بگو اگه مسواک نزنه موش دندوناشو می خوره .
وقتی دخترم چهارسالشه
- دندوناتومسواک زدی دخترم ؟ اگه مسواک نزنی دندوناتو موش می خوره ها
: مامانی توبلد نیستی موش تو دهنه من جا نمیشه آخه
درخت و ابر
تصور کنید درختی را در کویری دور دست تر از عرصه فکر . کهنه درختی که حسرت عبور پرنده ای یا پرتابه سنگی از سوی کودکی بر دلش زنگار بسته است . تنها و در خیالش در بند ریشه ای که در زمین می دواند و رقص شنهایی که هر روز به سروصورت او می آویزند . لحظاتش روز ها و شب های گرم گرم سرد سرد در عطش قطرات باران در آرزوی جوشیدن چشمه ای به زیر و .... روز اول بهار ابری که مسیرش را گم کرده بود از سر این درخت گذشت درخت بیچاره که فکر می کرد رسم کویرنشینی را تغییری افتاده و با شعف به سوی ابرنگاهی کرد و گفت : می دانم سرزمین کویر را عشقی نیست نه گلی نه گلستانی و نه هزاری که به نوایش هم سازی کنی ؟ من که هیچ الا اشعه خورشید بر تنم بوسه ای از سر هوس سوزاندنم نزد امروز آیا دل سیاه و سنگین تو بر احوال تنهایی من سوخت که از افق من عبور می کنی ؟ ابر که از گمگشتگی بر فراز کویر ناراحت و خشمگین بود در برابر کلمات درشت درخت سیاه بخت تاب نیاورد و برق در چشمانش درخشید و کهنه درخت پوسیده در آتش آذرخشش سوخت . شاید اگر درخت رسم غریب نوازی می دانست اینگونه به طعنه به استقبال ابر بارانی نمی رفت اما ای کاش ابر را تحمل بی یار ماندگی درخت بود تا به جای تلافی شکوه های چند ساله درخت بر او فقط چند قطره ای آب می افشاند تا تاول شکوفایی بر دل کویری درخت ننشیند . درختان کویری مخازن عشقند که مسیر آب را با ریشه هایشان دنبال میکنند و مستانه ستایش می کنند به تیغ تیغ خارهای تنشان .
نظرات ()

