به خیابان ها نگاه می کنم
مدتی است وقتی در خیابان های شلوغ این شهر راه میروم به رفتار های مردم و حتی خود خیابان و درختها و گاهی موش ها و ... دقت می کنم و البته بیشتر به خود خیابان ها . گویا نگرانم در جایی از زمان فراموش کنم خیابانی که در آن قدم میزنم ...
حتی نوشته های روی دیوارها را به خاطر می سپارم انگار نشانی خیابان ها را دیگر از روی نقشه شهر نمی توانم پیدا کنم .
چندی پیش شعری از یک شاعر اسپانیایی خواندم که جالب به نظر می رسید .
آنتونیو مچدو می گوید :
ای عابر ، این جاده ی گام های توست
که همانا جاده گام های تو است و همین و بس
عابر ، هیچ جاده ای نیست
زیرا جاده با راه رفتن پدید می آید
و با نگاهی به عقب
مسیری که دیگر هرگز
آن کوره راه اول نخواهد بود
عابر ، هیچ جاده ای نیست
مگر صرفا رد پای زورق هایی بر دریا ...
خلاصه اینکه هر خیابانی با نگاه ما و با گامهای ما معنی می یابد حتی خاطرات خوب ما به خیابان های شهرمان هویت می بخشند ....
خیابان ولیعصر سالها برای من خیابان خاطرات و اندیشه هایم بود . این روزها دوست ندارم بیشتر نگاهش کنم . سعی می کنم اما دیدن انزوای یک گوشه اش دلم را پر از آشوب می کند .. تلاش برای هویت جدیدی دادن به این خیابان خیلی سخت است نمی دانم شاید ناممکن .
خیابان خاطره
قدیم تر ها خیابان ولیعصر برای من یکی از جذابترین خیابان های این شهر بود .یادم هست هفده هجده سالگی دوست داشتم محل کارم یا زندگیم به این خیابان نزدیک باشد تا بتوانم بعضی روزهای دلچسب پاییز را به قدم زدن لبه جوی های عریض و پرآب این خیابان بگذرانم .
چند وقتی است که محل کارم دقیقا در خیابان ولیعصر است و امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم به رسم گذشته خیابان خاطره هایم را طی کنم .
اما چه افسوس
کاش کف پیاده رو همان کاشی های شکسته قدیمی بود . این ابتکارات شهرداری به بدترین شکل عابر پیاده را آزاد میدهد.
هر قدمیکه می گذاری کفشت در حفره ای فرو می رود و تا بر می داری سنگفرش همراه کفشت بلند میشود . این چه روزگاری است که برای این خیابان و خیابان های مشابه درست شده . خدا می داند و بس
نزدیکی های خیابان مطهری از روی یک پل فلزی که رد شدم حداقل سه موش از زیر پل رد شدند .
خلاصه این که تمام لذت قدم زدن در این خیابان فدای دقت در تعداد موش های جوی آب و چاله چوله های عجیب وغریب خیابان شد و رفت .
نظرات ()

