لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

به یاد روزهای خوب کامبوج

روزهای خیلی خوبی را در کامبوج گذراندم . توانستم داستان های خوبی را طرح بزنم و از همه مهمتر از زیبایی های طبیعی و تاریخی و آرامش بی نظیر شهر معابد لذت ببرم . ضمیمانه دوست دارم باز هم به این کشور برگردم و ایده های خوب داستانی ام را دنبال کنم .

تصاویر زیر از دروازه بایون ، ورودی شهر معابد در نزدیکی سیم ریپ است .

 

 

 

 

 

آرزو می کنم که شما هم به این کشور سفر کنید ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ماجرای قهوه تلخ و مردمی که رسانه اند

شبهای  پیش در دو اتفاق مختلف اما در یک مکان ، بالاخره ترغیب شدم سریال قهوه تلخ را ببینم .

اتفاق اول :

خسته از محل کار بعد از دو ساعت ترافیک گردی رسیدم به سر خیابان منزل . یادم آمد که باید خرید کنم . بسرعت به مغازه ای که معمولا خرید هایم را از آنجا ، انجام می دهم ، رفتم . همزمان با من یک پسربچه نه ، ده ساله داخل شد .  بطور اتفاقی چشمم به بسته های قهوه تلخ افتاد . از مغازه دار پرسیدم : این قهوه تلخ خوب فروش می رود ؟ قبل از مغازه دار پسربچه جواب داد: خانم چرا خوب فروش نره جایزه ش آپارتمانه ... من که از جواب پسربچه یکه خورده بودم نگاهی به صورت معصومش کردم و در همان حین می شنیدم که مغازه دار با طعنه می گفت : بچه های الان چه عاقلن خانم می بینی !! بعد پسرک ادامه داد : سریالشم خوبه اگه ندیدید ، حتما ببینید .

من سری تکان دادم و خرید ها را حساب کردم و به سمت خانه رفتم اما اعتراف می کنم که دائم داشتم به نقش رسانه ای این پسر بچه فکر می کردم .

 

فردای آن  شب بازهم ، داستان شب گذشته اتفاق افتاد  و من برای خرید به فروشگاه سر خیابان رفتم . این بار یک پسربچه چهار ، پنج ساله که مرتب تکرار میکرد بستنی منو هنوز ندادی ایستاده بود .

مغازه دار با لحنی پدر وار گفت : الان میام بستنی شما رو هم میدم و بچه سرش را بعلامت نارضایتی بالا و پایین برد همین حین من مشغول برداشتن یک مایع ظرفشویی بودم که متوجه صدای بچه شدم که ریز ریز می خواند : امشب ، شب مهتابه ...

انگار که به برق فشار قوی وصل شده بودم با تعجب از خودم پرسیدم بچه های این دوره مرضیه می خوانند ؟ ...

مغازه دار متوجه تعجب من شد گفت می بینی خانم این آهنگ سریال قهوه تلخه ، در روز هر کی چند دقیقه تو مغازم می ایسته اینو میخونه ....

من خرید ها را حساب کردم و این بار ایمان آوردم به نقش رسانه ای مردم در موفقیت یک جریان . چه هنری و چه غیر هنری ...

و اما مطلب آخر اینکه از آنجایی که هر یک از ما وبلاگداران ، صاحب یک رسانه ایم . چه خوب می شود رسالت رسانه ای بودن را بخوبی ایفا کنیم و از نشر اکاذیب و مطالبی که صحت آن را واقعا نمی دانیم ، پرهیز کنیم .

فرقی نمی کند چند نفر در روز ، وبلاگ ما را می بینند به نظر من اولین شرط احترام به شعور مخاطب ، رعایت این نکته است گفتار بی اساس می تواند ذهن مخاطب را برای چند لحظه کوتاه هم  که شده ، آشفته کند .

صداقت و زلالی گفتار در وبلاگ نویسی باعث می شود خوانندگان راحت تر به ما اعتماد کنند و حرف ما در کوتاه مدت و طولانی مدت اثربخش تر باشد .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به خیابان ها نگاه می کنم

مدتی است وقتی در خیابان های شلوغ این شهر راه میروم به رفتار های مردم و حتی خود خیابان و درختها و گاهی موش ها و ... دقت می کنم و البته بیشتر به خود خیابان ها . گویا نگرانم در جایی از زمان فراموش کنم خیابانی که  در آن قدم میزنم ...

حتی نوشته های روی دیوارها را به خاطر می سپارم انگار نشانی خیابان ها را دیگر از روی نقشه شهر نمی توانم پیدا کنم .

چندی پیش شعری از یک شاعر اسپانیایی خواندم که جالب به نظر می رسید .

آنتونیو مچدو می گوید :

ای عابر ، این جاده ی گام های توست

که همانا جاده گام های تو است و همین و بس

عابر ، هیچ جاده ای نیست

زیرا جاده با راه رفتن پدید می آید

و با نگاهی به عقب

مسیری که دیگر هرگز

آن کوره راه اول نخواهد بود

عابر ، هیچ جاده ای نیست

مگر صرفا رد پای زورق هایی بر دریا ...

 

خلاصه اینکه هر خیابانی با نگاه ما و با گامهای ما معنی می یابد حتی خاطرات خوب ما به خیابان های شهرمان هویت می بخشند ....

خیابان ولیعصر سالها برای من خیابان خاطرات و اندیشه هایم بود . این روزها دوست ندارم بیشتر نگاهش کنم . سعی می کنم اما دیدن انزوای یک گوشه اش دلم را پر از آشوب می کند .. تلاش برای هویت جدیدی دادن به این خیابان خیلی سخت است نمی دانم شاید ناممکن .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دیدار سبز با سیدمحمدخاتمی

اولین جلسه مجازی با خاتمی «دیدار سبز» با محوریت ستاد اطلاح طلبان حامی مهندس میر حسین موسوی و با همکاری گروه یاری ، موج سوم ،گروه 88 ، فعالین وبلاگستان و شبکه های اجتماعی مجازی روز یکشنبه ١٠ خرداد ماه برگزارشد .

در این دیدار افتخار این را داشتم به نمایندگی از وبلاگ نویسان غیر سیاسی تعدادی از سوالات کاربران را با آقای خاتمی مطرح کنم .

 

یکی از جذاب ترین پاسخ هایی که ازایشان شنیدم این بود

: جناب آقای خاتمی شما وبلاگ می خوانید ؟

- بله ، من حداقل روزی یک ساعت و نیم برای خواندن وبلاگها زمان می گذارم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

به یاد پنجاه شاخه گل رز شفابخش

از یادداشتی که سال گذشته نوشته بودم و امروز به خواندش نیاز عجیبی داشتم .

یاد پدربزرگ خوبم بخیر که بهانه این شاخه های رز بود .

روزهای سخت بیماری روزهای سخت خاطره است .

http://pouladzadeh.persianblog.ir/post/204/

((کسالتی که از شب گدشته داشتم  کمی روحیه ام را تحت الشعاع قرار داده بود صبح منتظر آمدن مادرم بودم به این فکر می کردم چقدر خوب است که دستی روی پیشانی ام باشد و به من این را تلقین کند که بیماری بر من چیره نمی شود . مادر که آمد احساس کردم دست او می تواند این معنا را در من تلقین کند . اما دست تو چیز دیگری بود .

تمام مدت روز به دستهایت فکر می کردم که روی پیشانی من می لغزند و درجه تبم را حدس می زنند .

پیش خودم می گفتم که عصر که خسته شدم حتما می خوابم و ترس اینکه بیماری با خواب در من کهنه شود بیشتر خواب را از چشمم می شست .

تا اینکه پنجاه شاخه رز از در رسید . شاخه های گل ابتدا عجیب بود و فکر چینششان کسل کننده اما وقتی به گفته تو قرار شد رزها را در خانه پخش کنم انگار تبم برید .

با حوصله نشستم و شاخه های باغچه ای را که پر از تیغ بود جدا و مرتب کردم . انگار نه انگار که بیمار بودم تو با گلهایت انگار با شفا آمدی .

تمام لیوان های پافیلی را پر از آب کردم و شاخه ها را در هر لیوان پخش کردم چقدر انرژی بخش بود و قطرات آبی که با دست روی آنها پاشیدم ...

رزهای شفابخش الان روی میز ناهارخوری ، کنار مبل ها ، روی پاتختی و بالای تختم ...

تیغ هایی که در دستم فرو می رفت از خواب بیدارم می کرد چقدر یاد کردم از گلهای سرخ کتاب دزیره که آن ماری به زیباترین شکل زیرکانه آنها را در کتاب گنجانده بود .

کسی که یک بغل رز برای من می آورد به من روحی می بخشد که انگار خداوند دوباره در من خدایی می کند و من از استشمام عطر او هبوط میکنم .))

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شب عاشورا ، شب انتخاب

یادداشت این نوبت شامل سه بخش است .

پیش درآمد :

سالهاست که در نقل قولهای شب عاشورا می شنوم که می گویند امام حسین در شب عاشورا ، همراهانش را فراخواند و انتخاب ماندن یا رفتن را به خودشان واگذار کرد .اینکه رهبر چنین قیامی با وجودیکه از عمق تاثیر رفتارش در تاریخ آینده شیعه باخبر است و از طرفی راز رستگاری را در ادامه راه می داند و در جای دیگری اشاره دارد که فقط برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرده است در آخرین مراحل سفرش به همراهان فرصت دوباره فکر کردن و انتخاب می دهد و نشان میدهد به حق انتخاب همراهانش بیش از پرتعداد بودن یارانش اهمیت می دهد و با طرح این پیشنهاد یارانش را در انتخاب حتی رستگاری آزاد می گذارد . این است رفتار پیشوایی که آزادگی را بر دینداری مقدم میداند .

خاطره :

مادربزرگی دارم که سالها مجلس روضه برگزار میکرد ( نمیدانم همچنان ادامه می دهد یا خیر ) بعد از جنگ زدگی در خرمشهر مجبور به سفر به شیراز شد و مجالس را در شیراز دایر می کرد . نه ، ده ساله که بودم معمولا دوست داشتم به منزل مادر بزرگ بروم و کمتر پیش می آمد که شبهای محرم شیراز باشیم چرا که بوشهر مجالس عزاداری گرم بود و فاصله چهار ، پنج ساعته و نیز مصادف شدن این ایام گاه گاهی با ایام درس اجازه نمی داد . به هر حال دوسه سالی ازدوران کودکی این روزها و شب ها را در شیراز تجربه کردم . با اشتیاق زیاد به کتابخانه منزل مادر بزرگ سرک می کشیدم یادم هست که حساسیت خاصی روی کتاب هایش داشت بخصوص ادعیه و اشعار مرتبط با روضه اش .من هم که کنجکاوی امانم نمی داد مرتب در حال سوال پرسیدن بودم و او هم با حوصله جواب می داد .

عصر تاسوعا معمولا به دارالرحمه (قبرستان شیراز) می رفت و شب در حسنیه حضرت آستانه مراسم روضه زنانه داشتند . مراسم سنتی که گویا از بوشهر به سایر شهرهای جنوب رفته بود به این ترتیب که از نیمه های شب بعد از خواندن دعا و قرآن تا اذان صبح بیدار می ماندند و عزاداری می کردند و به این مراسم خاص صبحدم ( ح را با کسره بخوانید) می گفتند .

همیشه سینه زنی های این مراسم در ذهنم می ماند و اشعاری که معمولا از بین کارهای فائز یا باباطاهر انتخاب می شد .بعدتر ها میدیدم مادربزرگ بطور مثال از کتاب ای اشکها بریزید حسان اشعاری را انتخاب می کرد میخواند.معتقد بود که جوانتر ها با این اشعار بیشتر ارتباط برقرار می کنند. برایم حالب بود که به گروه مخاطبش فکر می کرد و برای آنها تدارک می دید . مثلا این بیت جذابیت زیادی داشت :

چه دشوار است پیمودن به راه عشق  محمل ها

زداغت ای گل عطشان شرار افتاده در دل ها

در جنوب به ویژه در بوشهر نوحه سرایان زیادی نبودند پیشتر ها . مثلا من صدا و سبک (گراشی) را یا( ناخدا) را خیلی دوست داشتم تقریبا سبکی که بعدتر ها نوحه خوان جوانی در مراسم خاکسپاری امام خمینی باب کرد (حسین فخری) . یا سنت شروه خوانی که البته بیشتر بروی اشعار فائز دشتستانی بود و نام بخشو را در ذهنم تداعی می کند .

البته عده ای معتقد بودند سبک سینه زنی در شهرهای جنوبی همان مدل دایره ای که نوحه خوان در وسط قرار می گرفت و عزاداران اصطلاحا (واحد ) سینه می زدند از بین اعراب به جنوبی ها آمده است .

دیگر موردی که همیشه در این ایام در بوشهر میدیدم این بود که بغیر از تعزیه که در میدان های شهر اتفاق می افتاد اصلا دسته عزاداری به خیابان ها نمی آمد تا روز تاسوعا که کاروان نمادین همان تعزیه در محلات راه می افتادند و روز عاشورا که دسته سینه زنان هم دنبال این کاروان سینه زنی میکردند از ابتدای یک خیابان در محله اصلی تا انتهای همان خیابان و زنها تنها ناظر بودند و به دنبال دسته ها راه نمی افتادند .

نمی دانم هنوز هم این رسم ها جاری است یا نه اما خاطره اش در ذهنم همچنان باقی مانده است

در پایان :

دوست دارم یادی کنم از هموطنان مسلمانم که در عملیات تروریستی همین روزهای اخیر ، در کاظمین جانشان را از دست دادند . امیدوارم روزی فرارسد که دیگر شاهد نبردهای یک طرفه و نابرابر نباشیم  و البته مظومیت این بندگان خدا را هم فراموش نکنیم .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آخرین بار

نمی دانم تابحال تجربه ای داشتید که احساس کنید کاری را برای آخرین بار انجام می دهید یا برای آخرین بار کسی را می بینید و ....

یکشنبه ای که گذشته مشغول کاری بودم ، ناگهان با وجود تمرکزی که داشتم ، احساس کردم برای آخرین بار است که می توانم در این موقعیت باشم . حس عجیبی بود .

گاهی درون انسان زودتر از بیرون خبردار می شود .

عجیب تر این است که احساس می کنم الان هم موقعیتی غیرقابل تکرار دارم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

توانایی های فردی

دوستی می گفت : چرا ما ایرانی ها اینقدر در بزرگ کردن آدمهای کوچک مهارت داریم و به همین آسانی ، انسان های دارای هوش متوسط یا کمی باهوش را برای اینکه همیشه تحت نظارت ما باشند به عناوین مختلف ، کوچک می کنیم .

وقتی خوب به حرفش فکر می کنم نمی دانم بپذیرم ما ایرانی ها این طور هستیم یانه چون مردمان دیگر کشور ها را ندیده ام اما با این فرضیه باید  به این نتیجه برسم که بقول این دوست خوب من شاید واقع گرایی عنصر فراموش شده زندگی ماست .

دبیرستانی که بودم گاهی اوقات که دبیری نمی آمد و من هم کلاس نداشتم باید به کلاس های بی دبیر می رفتم و گاهی مسئولیت برگزاری کلاس را بعهده می گرفتم یادم هست چندباری سر کلاس اول دبیرستانی ها برای درس دانش اجتماعی رفتم (دبیرشان به دلیل فوت فرزندش مدرسه نمی آمد) ناظم قبل از ورود به کلاس با تاکید گفت : ببین پولادی ، حواست باشه اونایی که خوب درس جواب میدن رو زیادی تعریف نکنی ها ، دانش آموزای زرنگ زود دور بر می دارند نمی تونی کلاسو نگه داری !!! تو این کلاس دو سه تایی شون هستن فلانی ، فلانی و فلانی

به محض ورود به کلاس حضور و غیاب کردم و این سه دانش آموز را شناختم ، احساس همدردی عجیبی با این بنده خدا ها داشتم . درس جلسه قبلشان را که شروع کردم به مرور دیدم دقیقا همین سه نفر همراهی می کنند و بقیه فقط کلاس را پر کردند که از اکثریت نیافتد . خلاصه اینکه به توصیه ناظم محترم عمل نکردم و کلاس را به سه بخش تقسیم کردم و هر کدام را برای یکی از گروه ها بعنوان سرگروه درسی قرار دادم و گفتم اگر جلسه یعد که درس داریم بقیه دانش آموزان مباحث این جلسه را نخوانده باشند مسئولیتش با این سه نفر است .

جلسه بعد که سر کلاس رفتم دیدم هر سه دانش آموز با حالتی حاکی از پیروزی گفتند بچه ها همه آماده اند که امتحان کتبی بدهند . من هم خوشحال از همه شان امتحان گرفتم و جالب این بود که همه دانش آموزان متعقد بودند سرگروهی این سه شاگرد زرنگ کمک کرده که آنها بتوانند در گروه درس را بهتر یادبگیرند . من هم از هر سه تشکر کردم و تشویقشان کردم که کارتان خیلی خوب بوده .

وقتی داستان را برای ناظم دبیرستان تعریف کردم با عصبانیت گفت : چقدر خودسری پولادی مگه نگفتم چطوری رفتار کن از جلسه بعد نمیخواد سر کلاسشون بری .

من هم که حسابی جا خورده بودم فقط توانستم گریه کنم و همیشه این برایم سوال بود که چرا ناظم فکر می کرد باید با روش نخ نمای نظارتی ایشان که هر چند ممکن بود گاهی هم جواب بدهد رفتار کرد .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حمید مصدق

امروز سالروز خاموشی مردی است که با بطالت پدر بیعت نکرد ...

کودک وحشت زده از نگاه غضب آلوده باغبان

وسیب دندان زده مانده به خاک

آنکه هر چه غیر از نام تو بود

باران از دلش شست

شاعر زبان های سرخ که سر سبز را می دهد بر باد

و چه کسی میخواهد من و او ما نشویم

خانه اش ویرانتر

و شعرش درفش کاویان

قطره اشکی که در غم شکستن پشت شهزاده قاجار چکید

حمید مصدق

بی توبه سر نمی شود

آه چه شام تیره ای

و چینش خرمن خواب تو

هر صبحدمان

.....

یاد آر ز شمع مرده یاد آر

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

روز نیروی دریایی

امروز ، هفتم آذر و روز نیروی دریایی بود . این روز برایم بیشتر تداعی کننده نام دبستانی که سالهای دور ، در آن درس می خواندم و دوقلوهایی همکلاسم که پدرشان را در همین روز روی ناوچه پیکان از دست داده بودند .سحر و سارا . ما همگی در پایگاه دریایی بوشهر در دبستان هفتم آذر درس می خواندیم ......

یاد همه کسانی که برای آزادی و صیانت از ایران جانشان را فدا کردند گرامی .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خیابان خاطره

قدیم تر ها خیابان ولیعصر برای من یکی از جذابترین خیابان های این شهر بود .یادم هست هفده هجده سالگی دوست داشتم محل کارم یا زندگیم به این خیابان نزدیک باشد تا بتوانم بعضی روزهای دلچسب پاییز را به قدم زدن لبه جوی های عریض و پرآب این خیابان بگذرانم .

چند وقتی است که محل کارم دقیقا در خیابان ولیعصر است و امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم به رسم گذشته خیابان خاطره هایم را طی کنم .

اما چه افسوس

کاش کف پیاده رو همان کاشی های شکسته قدیمی بود . این ابتکارات شهرداری به بدترین شکل عابر پیاده را آزاد میدهد.

هر قدمیکه می گذاری کفشت در حفره ای فرو می رود و تا بر می داری سنگفرش همراه کفشت بلند میشود . این چه روزگاری است که برای این خیابان و خیابان های مشابه درست شده . خدا می داند و بس

نزدیکی های خیابان مطهری از روی یک پل فلزی که رد شدم حداقل سه موش از زیر پل رد شدند .

خلاصه این که تمام لذت قدم زدن در این خیابان فدای دقت در تعداد موش های جوی آب و چاله چوله های عجیب وغریب خیابان شد و رفت .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

در آستانه برگ

فردا حتما به آن عهد قدیمی وفا خواهم کرد .سراغت را از همه برگ ها خواهم گرفت . می دانم کنار یک کوچه ایستادی و نگران به من نگاه میکنی ....

خواب می دیدم . دوست داشتم شنیدن این کلمات را آن هم از کسی که دیگر نیست . سالها گذشت تا این کلمات را فراموش کردم .

اما امروز روزش بود بیست و هشتم مهر .

معلمی که سالها با او آموختم . عشق را و همه آنچه مرا از خودم می گرفت .

امروز روزش بود . روز عقربه های ساعت او همیشه بهترین هدایا را به من میداد در این روز .

صدای سرفه خشکش نیامد اما عطر تند کلماتش  در فضا پیچید .

باز هم سیب

یادت هست ؟

آهای حواست کجاست خانم ؟

آخ ببخشید آقا ندیدم اتومبیل شما را !!!

امروز برای همیشه از زمین اخراج شد . حکمش را زدند در دیار پریان خدمت کند وهرگزنخواهد دید من امروز چندچراغ قرمز را از فرط فکرش رد کردم .

بیست و هشتم مهر

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تداعی از یک تداعی آزاد

سه سال پیش آن موقعی که بیشتر موسیقی می نوشتم ، متنی را بر اساس آلبوم سال ٢٠٠٢ گروه امپایریوم که آن زمان یکی از شگفت انگیز ترین موسیقی هایی بود که شنیده بودم نوشتم . امروز نا خودآگاه به یاد این متن افتادم و حسی که از شنیدن این موسیقی پیدا کردم .

  

 

 

 

 

 

 

<<<عصر زمستانی سرد و فضای سردتر تنهایی ، آنچه از ابتدای تولد تا انتهای مرگ با انسان همراه است واین فریده نابسامان در انکار این تنهایی کماکان در تلاش است.

 

به آینه می نگرم و در آن هیچ نمی بینم الا ماهیتی ناشناخته آنچه تا لحظه مرگ در تکاپوی لمس آن هستم و پشت سر هیچ نوائی به گوش نمی رسد مگر سکوت  که در انحصار تنهایی های بشری ملتهب از ناشناخته هاست .

 

اینک Empyrium – Weiland

 

صدای فلوت از جنس تنهائی است . دامنه کوههای سر به فلک سائیده که چکادی برف پوش و دامنه ای زمردین دارند ، رمه ها به نوای شبان در گردشند و من اینک بر قهقهرای روح خود به افق آن چوپان سرمست می نگرم . آنچه مرا بیش از گذشته به خود می خواند نسیمی است که از سوی دهکده ای در سیلان است و روح من در راستای این سروه ، ناخودآگاه چون شاهینی بال بسته و پرشکسته عزم رسیدن به این مأمن را دارد .

 

بر روی علفزارها گام بر می دارم ، صدای هو هوی با مرا هدایت می کند . هو هو هو ! چقدر نرم بر بستر آنچه از سیمهای گیتار به گوش می رسد آرام گرفته ام و موسیقی تخت روان من است تا پایان رویای صادقانه ام .

 

به خود میایم هنوز در آینه می نگرم و هیچ نمی بینم از آن ماهیت و چشم های نمناک خویش را بسوی آینه ام نی بندم . هو هو هو !!!! مرا به گورستان می کشاند وای چه جذاب و چه عزیز : ریتم ها سرعت می گیردند ، من در کجای ترانه ام : Forgang   از کنار گورهای عبور می کنم نامهای آشنا مرا به خود می خوانند ، من می ترسم ، هجوم خاطرات مرا در خود غرق می کنند ، دیگر تاب مقاومت ندارم . شکوه ذهن من بسان ملعبه ای  بدستان موسیقی است و من همچنان در میان اندوهم پیش می روم .....

 

از Chapter 1 به Chapter 2  ، فرار می کنم همان سان که از کودکی به نوجوانی فرار می کنم و این بار Waldpoesie مرا بی رمق تر از پیش مسخر می سازد و دیگر یارای دور شدن از خود را در خویشتن گم گشته ام ، نمی بینم .

 

چون قاصدکی نرم در آغوش نسیم به حرکت درمیایم و به انتهای گورستان می رسم و چه حیف اگر این موسیقی به پایان برسد که اندوه من دوچندان خواهد شد .

 

بخوان مرا بنام همه نوجوانی من ، در انتهای گورستان قبری است که نامی بر آن نیست و در کنار آن درختی است تنومند ، این درخت به تنومندی نادانسته های من است و آن قبر به اندک مجال من بر دانائی می ماند .

پرندگان از لابلای فکر من عبور می کنند آنها مغز مرا می شکافند و می گذرند ، آه ! خدای من ! آمدند آنچه من تاکنون از آنها گریخته ام آمدند همچون گناهکاری و چون طفل وحشت زده ای از آنچه تاکنون بر من گذشته ، متواری ام .

 

عرق کردم ، عرق کردم سرد سرد . نفس نفس ، نفس دیگر حتی نفسم هم مجال بالا آمدن ندارد ، مدرسه ، نیمکتها ، همکلاسانم و آن کوچه که هرروز از آن می گذشتم و پاهایم که تا چندی دیگر از آن من نیستند و دوستان نداشته ام مرا محاصره می کنند . من به جسمی بی روح می مانم ، جسمی که حتی قدرت پوسیدن ندارد آه ! ای خنکای غروب در کجای زمینی ، مرا در برگیر ، مرا به آب بسپار تا مرا بپوساند و این ذهن مشوشم را از قعر سیاهچاله محدودیت هایم برهان .

 

10 سالگی ، 13 سالگی ، 15 سالگی و 20 سالگی و اینک .....  گورم نیز مرا پذیرا نیست از فرط نادانی ام و از نداشتن وقوف به آنچه در من نهفته است .

 

نمی دانم چرا موسیقی قطع شد و این بار پس از مکثی کوتاه خود را باز در دامنه آن کوه می بینم . من از جنگل عبور کرده ام بی هیچ درختی و بی هیچ بیشه ای و صدای سحرانگیز رودخانه ایBlackmor's Kingdom مرا باز به خود می رساند ، آنچه گرفتنی بود و این چه رها کردنی ، اما هنوز آن نسیم احساس مرا همراهی می کند.

شبان رمه هایش را بسوی دهکده باز می گرداند و من با Unquest Grave   تنها می مانم ، روح شرقی مرا به سکون می خواند آری خورشیدی که از شرق ترانه طلوع می کند ، بی هیچ صدایی بازهم فلوت بازهم و بازهم گیتار ، چه حس مشترکی بین این موسیقی و موسیقی قبلی جاری است . هر دو مرا با خودآشتی می دهند ، بسراغ A Maid Beddlam می روم . غروب گذشته است تاریکی اطرافم را فراگرفته است حسی که پدران من نیز بر آن کوشیده اند و اینک در من ظهور کرده است و شمیم شامگاهی مرا به یاد آینه ام می اندازد و دوباره به آینه می نگرم ، کاش Sovay  پایان نگیرد و من در آینه نمایان نشوم و چه افسوس که نمایان شدم . مرا با خود اسراریست که ای کاش هرگز آشکار نگردد . درآینه اینک ماهیتی است با موهایی پریشان ، چشمان گرم ترسیده و نمناک ، نه نمناک نه ، مستغرق و لبهایی لرزان که با خود نجوا می کنم تنها یک موسیقی کافی است تا تحولی درونی در انسان رونق گیرد نه اینکه شکل گیرد که انسان هر قالبی را در خود نهفته است و فعلیت آن اهمیت دارد و این نگریستن با Sylvie  پایان می گیرد .

 

 

این نوشته تقدیم به تمام کسانیکه از موسیقی به شگقتی بزرگ دست میابند و پدیده حس آمیزی را در موسیقی با نواهائی هرچند ساده درک می کنند که موسیقی هرچه خارق العاده تر حس آمیزی آن نیز بیشترو نوازندگی نوازنده  هرچه شگرف تر ، دلدادگی روح به آن نوا بیشتر . این متن تنها بر پایه انتقال حس موسیقی نوشته شده است و هیچ بنایی بر تاثیر اشعار ندارد .

 

آنچه شما می دانید و من نمی دانم همان است که می توانید مرا بدان رهنما باشید چون نوری در دل شب . >>>

 

خواندن دوباره این متن مرا متوجه رشدی که در خلال وبلاگ نویسی داشته ام کرد . ضمنا شما می توانید موسیقی نوشت هایم را در موج موسیقی بخوانید .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()