تنها خداست که می ماند
بعضی از آدمها باهوشند اما بازیگر های خوبی نیستند .
بعضی دیگر هوش متوسطی دارند اما بازیگرهای خوبی هستند .
بعضی از آدمها ، فقط فکر می کنند باهوشند و خوب بازی می کنند .
خلاصه اینکه تعداد کمی از آدمها نه بازی می کنند و نه از هوششان علیه دیگران استفاده می کنند .
گاهی ما نمی خواهیم برای کسی کاری انجام دهیم هزار و یک راه نرفته را می رویم که طرف مقابل را در شرایط فرار ، قرار دهیم .
گاهی ما از آدمها ، خسته می شویم و آنقدر خسته کننده رفتار می کنیم که انتقام عادتی که ترکش هم موجب مرض است را از طرف مقابل بگیریم
خلاصه اینکه عده ی کمی از آدمها ، وقتی خسته می شوند و یا نمی خواهند برای دیگری خوب باشند ، صادقانه اعتراف می کنند .
تنها خداست که می ماند ....
از این همه یادگاری های تلخ ، همیشه آنی که قلب را تلختر می کند ، تا ابد ذهن انسان را پر می کند ....
وقت رفتن فرا می رسد
شاید ، دیگر وقتش رسیده باشد که ما خانه و هر چه در آن است برای صاحبخانه بگذاریم و برویم . اینطور آزار ما کم خواهد شد اما نمی دانم آسایش او بیش می شود یا خیر ؟!!
مرگ هم شاید راهی است ..... شاید هم دری است
از مرگی که با من است
از آن هنگام که زاده شدم . مشغول مردنم بودم و با هر نفس به مرگ نزدیک تر شدم . گویی از اول هم مرگ بود و من هیچ نبودم . به مرگ نزدیک تر و از خود دور ترم .
در ان نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم ....
ترانه پرنده
بعضی وقتها تک ترانه هایی از یک هنرمند برای همیشه در ذهن انسان ماندگار می شود پرنده از همین دست کارهاست که با هنرمندی مانی رهنما اجرا شد .
پرنده ، هم قفس ، همخونه من
زمستون رفت و شد فصل پریدن
همین دیروز تو از این خونه رفتی
ولی از اومدن چیزی نگفتی
تو را در حنجره یک دشت آواز
تو را در سر هوای خوب پرواز
من اینجا خسته و غمگین و تنها
نمیدونم که می مونم تا فردا
چی میشد اون هوای برفی و سرد
تو رو راهی به این خونه نمیکرد
بهار کاغذین خونه من
تو رو راضی نکرد آخر به موندن
من عادت میکنم با درد تاره
جدایی شاید از من ، من بسازه
دلم تنگه ، دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
تو اونجا با گلای رنگارنگی
من اینجا پشت دیوارای سنگی
تو با جنگل ، تو با دریا ، تو با کوه
من و اندازه یک فصل اندوه
من عادت میکنم با درد تازه
جدایی شاید از من ، من بسازه
دلم تنگه ، دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
جدایی
گاهی جدایی ما آدم ها از یکدیگر ساده تر از آن است که فکرش را بکنیم . غاده شاعره توانمند سوری در شعری که در ادامه به آن اشاره خواهم داشت زنانه ترین بودن ها و با هم نبودن ها را به زیبایی تمام به تصویر می کشد .
خوب که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم مدت هاست که از خیلی چیز ها و خیلی آدمهای دیگر جداییم بی آنکه بدانیم .
جدایی همین است
اینکه با تو باشم و با من باشی و باهم نباشیم
جدایی همین است
اینکه یک خانه ما را در بر گیرد
اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد
جدایی همین است
اینکه قلبم اتاقی باشد
خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف
و تو آن را به چشم نبینی
جدایی همین است
اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم
وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم
و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم
جدایی همین است
نظرات ()

