لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

تکلیفت روشن شد ؟

خیلی وقت بود که فکر می کرد باید تکلیف خودش و زندگی اش را روشن کند هر روز به دنبال یک چراغ تازه بود و خورشید را نمی دید .درست مثل شب پره ای که از زلال نور فقط چشمانش را ریز تر و ریزتر می کند .

خیلی وقت بود که می خواست حرفش را بزند اما لب هایش را جایی گم کرده بود انگار مهر او مهری بر دهانش کوفته بود .

خیلی وقت بود که تصمیم داشت برود اما هر روز صبح تا استارت می زد بوی دود غلیظی پارکینگ جثه اش را پر می کرد .

 

امروز اما هم باید تکلیف زندگی را روشن می کرد و هم حرف می زد و هم می رفت

 

دنبال قلم و کاغذ می گشت تا آخرین های روزگار بلاتکلیفی را بنویسد .

 

زنگ تلفن اما مهلت نداد

 

_ سلام

: سلام  خوبی ؟ چکار میکنی ؟

 

تا آمد که بگوید تکلیف زندگی ام را روشن میکنم از آن طرف خط بی صبرانه شنید :

میآی باهم بریم کوه ؟

_ نه حوصله ندارم

:بیا بریم حوصله ات میاد سر جاش

_ آخه

: آخه نداره تکلیفت روشنه الان آماده می شی حرفی هم نمی زنی راه میافتی میریم کوه .روشنه ؟

_ آره

 

گوشی را که گذاشت دیگر دنبال قلم و کاغذ نمی گشت باز هم نازنین تکلیفش را روشن کرده بود .

و یک روز دیگر به بلاتکلیفی اش افزود ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()