رنگ ها
تا به حال به رنگ های زندگی ام فکر نکرده بودم .
امروز یک قدم زنی طولانی کمک کرد که به نکات ظریفی که مدت ها از دیدم پنهان مانده بود بهتر بپردازم .
مثلا رنگ های زندگی ،رنگ های دیوار ها ، پیاده رو ها ، حتی دیواره جوی های گشاده این خیابانی که قدم زدن در آن میتواند هر کسی را به تفکر درباره خود وادار کند .
شال ها و روسری های رنگی از زرد تا صورتی بر سر زنانی که پرشتاب از کنارم می گذرند . مانکن هایی که پشت ویترین های مغازه ها رنگ به رنگ پوشیده اند .
نرده های پارکی که به مسیر تحمیل شده است و بستنی های رنگ به رنگ میوه ای در دست کودکان و آمبولانس هایی که با چراغ های روشن و خاموش میروند .
رنگ روزنامه های روزنامه فروشی که کسی نمی خردشان و صورت دختر بچه ای که فال می فروشد و جان همه را قسم می دهد .
رنگ ماشین هایی که به هم رحم نمی کنند و بر سر هم فریاد می کشند .
اما اما اما
یک رنگ درمن تاثیری گذاشت که دیگر رنگ ها را از یاد بردم و از آن ساعت تا به حال فقط به آن رنگ فکر می کنم .
رنگ دل من که به آسمان رنگ باخته بود و به صورتم رنگ پس داده بود .
رنگ دلی که با من همیشه همراه است و تنهایم نمی گذارد .
امروز تاثیر رنگ ها را دوباره مرور کردم ، از زرد که عاشقش هستم تا بنفش یاسی که آرامشی عجیب به من تلقین میکند .
همیشه زرد
همیشه یاسی
مهم این است که دل آدمی بی رنگ بماند .
دیگر نوشت : تکدی گری حتی برای محبت ممنوع است نه به خاطر نفس عمل گدایی بلکه به خاطر تکرار آن دوباره و چند باره . این را برای پسرک گدا نوشتم که حتی فال هم نمی فروخت که به این بهانه ....
نظرات ()

