رویاهای خزانی و فرشتگان
چند سال پیش شنیدن یک ترانه از گروه انگلیسی پندراگون باعث شد رویایی که در سر داشتم را مبدل به یک خانه مجازی کنم و نامش را رویاهای خزانی بگذارم ...
این ترانه را هر بار میشنوم بیشتراحساس لذت می کنم . توصیه میکنم اگر دسترسی دارید حتما این عاشقانه دوست داشتنی را بشنوید . بویژه نسخه آکوستیک این کار که در سال ٢٠٠٢ دوباره ، بسیار جذاب اجرا شده است .
گاهی فکر می کنم اگر ترانه های عاشقانه نبود زندگی هیچ ملاحتی نداشت . عشق نقطه عطف زندگی خیلی از انسان هاست . لحظه ای که با خودشان تنها می شوند و بیشتر به درونشان می پردازند .
این روزها هوای تهران هیچ شباهتی به زمستان ندارد و بیشتر مرا در فضای پاییز قرار میدهد ، پاییزی ساکت با دردهای فروخورده بسیار زیاد ....
ترجمه این ترانه را گذاشتم که بخوانید یک ترانه لطیف ، ساده و عاشقانه آرام .....
رویاهای خزانی و فرشتگان
با دیدگانی سرد، در گذر از فرسنگهای گرسنه
چشمان به ترس نشسته ،
دخترک می گرید
و به زادگاهش می اندیشد
دستم را بگیر و چشمانت را ببند
و اگر به جهان حقیقی بازگشتیم
نخواهم گذاشت سایه ها به تو نزدیک شوند
از کوه بالا می روم، و می لغزم
به درون پرتگاهها
و حتی اگر توانت را از دست دادی
شجاع باش فرشته کوچکم
که هرگز ترکت نخواهم کرد
برای رویاهای خزانی و فرشتگان
سرت را در آغوش خواهم گرفت
بگذار تمام این سالهای نا امیدی
همچون سیلی به بیرون ریزند
و بگیر از من هر آنچه می خواهی
که هرگز ترکت نخواهم کرد
برای رویاهای خزانی و فرشتگان
از کوه بالا می روم، و می لغزم
به درون پرتگاهها
و حتی اگر توانت را از دست دادی
شجاع باش فرشته کوچکم
که هرگز ترکت نخواهم کرد
برای رویاهای خزانی و فرشتگان
دستت را می گیرم، و تو را به خانه می برم
آنچه شما نخواسته اید
دوست داشتم امشب از عشق برایتان بنویسم و اینکه مرز بین عاطفه و عادت چقدر کم رنگ است اما تصمیمم عوض شد ...
دنبال یک راه جدید برای خروج از کلیشه های ذهنیم می گردم ...
از فردا هفته دفاع مقدس شروع می شود و برای ما بچه های جنگ دوباره همه چیز مثل یک سرنوشت تداعی خواهد شد .
دنبال یک ترانه خوب برای ماندن و نرفتم می گردم ....
بزودی جشنواره ها و مسابقات پاییزی ما آغاز خواهد شد .
دنبال اشاره از طبیعت برای درک بهتر ناممکن ها می گردم ...
اتفاقات تازه ای هم برای باشگاه هواداران پرشین بلاگ در راه خواهد بود .
دنبال تعبیر احساسم برای عقلم می گردم ...
یکی دو روز دیگر بوی دلنواز مهر به مشام خواهد رسید .
زمزمه ترانه شبانه من
این ترانه را عبدالحسین مختاباد در آلبوم بهشت من منتشر کرد مدتها معتقد بودم این آلبوم کلاس رایگان آواز برای علاقمندان به هنر آواز است ....
تو زمزمه ی سوز و ساز منی
امید دلی ، چاره ساز منی
قسم به نگاهت ، به چهره ماهت
بر آن صف مژگان ، به چشم سیاهت
که تیر بلا را نشانه منم
قسم به بلایی که از تو کشیدم
به عهد و وفایی که از تو ندیدم
بر آتش عشقت زبانه منم
نیامد ز سوی تو ام خبری
نداری تو بر حال من نظری
شکایت برم از تو پیش خدا
تو را خاطر افتاده با دگری
نیامد ز سوی تو ام خبری
نداری تو بر حال من نظری
شکایت برم از تو پیش خدا
تو را خاطر افتاده با دگری
شبم تیره گون شد
دل از غصه خون شد
اسیر جنون شد به خاطر تو
جفایت کشیدم ، وفایت ندیدم
چه ها نشنیدم به خاطر تو
دگر باره گفتم خطا نکنم
به دام بلا دل رها نکنم
تو زمزمه ی سوز و ساز منی
امید دلی ، چاره ساز منی
تو هرچه که هستی نیاز منی
تو زمزمه ی سوز و ساز منی
امید دلی ، چاره ساز منی
تو زمزمه ی سوز و ساز منی
با باور سوخته یک نسل سبز چه کنیم ؟
بعد ار جدال عجیب ، غریب و طاقت فرسای انتخابات و دیدن صحنه هایی که در خیابان ها این روزها می بینیم و همه شما عزیزان بهتر از من واقفید به اتفاقاتی که پیش آمد تنها چیزی که در ذهنم مدام در تکرار است خاطرات گذشته های دور همراهی یک ترانه از روزبه بمانی که کاوه یغمایی بخوبی ایفایش کرد . شاید بتوانم به جرات بگویم ترانه نسل سوخته تمام تداعی های ذهنی این دو ، سه روزم را بازگو می کند .
با من همراه شوید :
یکی جای دست و پاهاش، دادنِش چندتا ستاره
یکی اون ستاره هارم، جای دست و پاش نداره
یکی مون شد پاره پاره، یکی مونده نیمه کاره
یکی برگشته، تو سنگر، استخووناشو بیاره
(بگو نسل ما کجا رفت؟
نسلی که اومد بباره!
نسلی که از آیینه رد شد، بی صدا به یک اشاره!
نسلی که می خواست زمینُ توی آسمون بکاره!
حتا آسمونش امروز توی قابی از حصاره!)
بگو نسل ما کجا رفت؟
نسلی که اومد بباره!
نسلی که از آیینه رد شد، بی صدا به یک اشاره!
نسلی که می خواست زمینُ توی آسمون بکاره!
حتا آسمونش امروز، توی قابی از حصاره!
یکی جای دست و پاهاش، دادنِش چندتا ستاره
یکی اون ستاره هارم، جای دست و پاش نداره
یکی مون شد پاره پاره، یکی مونده نیمه کاره
یکی برگشته، تو سنگر، استخووناشو بیاره
اون که قامت بلندش، سپر این سرزمین بود
روی خاک سرد غربت، پیِ یک قطعه دیاره
خیلیا پیاده رفتن، خیلیا شدن سواره
یکی دیگه جون به شب باخت، یکی دیگه شد ستاره!!
یکی جای دست و پاهاش، دادنِش چندتا ستاره
یکی اون ستاره هارم، جای دست و پاش نداره
یکی مون شد پاره پاره، یکی مونده نیمه کاره
یکی برگشته، تو سنگر، استخووناشو بیاره
برای بیژن ترقی مرد سالیان سال ترانه ایران
ترانه فصل ساده جملاتی است که می رقصند و پایکوبان می آیند . گاهی از شعف و شادی ، پاهی از غم و هجران .ترانه قصه روزانه مردمان است ، مردمانی که عاشق می شوند به یک ستاره و فارغ می شوند از یک ماه ، عمیق چون اندوه آسمان ، زلال چون حباب های روی آب .
مردترانه ، مرد سادگی است ، زن ترانه زن زنانگی .
ترانه احوال فردا ، امروز و دیروز آدمیانی است که در لهجه صراحت دارند . دلشان زود می شکند ، آسمانشان زود می گیرد اما کلماتشان رنگ نیستی نمی گیرد .
در دل زمستان از تب تابستانی عشق می گویند ، بهار را مهر می ورزند و پاییز را باران باران می سرایند .
حماسه را ، شکوه را ، میهن را به میان کوچه ها می آورد و مردم را با زمزمه های خاموش و در سکوت ، یکصدا می کند .
بیژن ترقی ،مردسالیان سال ترانه ایران ، آتش به جای مانده از کاروان نیما ها ، بهار ها و و ، و ... خاطره ای دیگر شد و (غوغای هستی) اش ، در این بهار ، خاموشی گرفت و این بار که (گل اومد و بهار اومد )به صحرایی دیگر شد .
سالهاست برنامه گلها، پایان یافته اما ( صبح خندان ) او جاری است .
به این فکر می کنم رادیو ایران هنوز هم خلاقیت پرور است یا نه ؟
نگذاریم که (نام جاوید وطن ) از خاطره شبهای چراغانی برود و بیژن ترقی به دفتر یادهای دور ، چون خالقی ها ، معروفی ها ، دلکش ها ، بنان ها ، حنانه ها و یاحقی ها بپیوندد .
ترانه پرنده
بعضی وقتها تک ترانه هایی از یک هنرمند برای همیشه در ذهن انسان ماندگار می شود پرنده از همین دست کارهاست که با هنرمندی مانی رهنما اجرا شد .
پرنده ، هم قفس ، همخونه من
زمستون رفت و شد فصل پریدن
همین دیروز تو از این خونه رفتی
ولی از اومدن چیزی نگفتی
تو را در حنجره یک دشت آواز
تو را در سر هوای خوب پرواز
من اینجا خسته و غمگین و تنها
نمیدونم که می مونم تا فردا
چی میشد اون هوای برفی و سرد
تو رو راهی به این خونه نمیکرد
بهار کاغذین خونه من
تو رو راضی نکرد آخر به موندن
من عادت میکنم با درد تاره
جدایی شاید از من ، من بسازه
دلم تنگه ، دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
تو اونجا با گلای رنگارنگی
من اینجا پشت دیوارای سنگی
تو با جنگل ، تو با دریا ، تو با کوه
من و اندازه یک فصل اندوه
من عادت میکنم با درد تازه
جدایی شاید از من ، من بسازه
دلم تنگه ، دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
یا ساز عروسی کن، یا حلقهی ماتم زن
فروغی بسطامی
با صدای استاد شجریان
گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن
هم نکتهی وحدت را با شاهد یکتاگو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن
هم جلوهی ساقی را در جام بلورین بین
هم بادهی بیغش را با سادهی بی غم زن
ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو
حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن
حال دل خونین را با عاشق صادق گو
رطل می صافی را با صوفی محرم زن
چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن
چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز
چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن
چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین
چون می به قدح کردی بر چشمهی زمزم زن
در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین
اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن
گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن
گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن
ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن
یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه
یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن
یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن
یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن
یا بندهی عقبا شو، یا خواجهی دنیا شو
یا ساز عروسی کن، یا حلقهی ماتم زن
زاهد سخن تقوی بسیار مگو با ما
دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن
گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیدهی پر نم زن
گر هم دمی او را پیوسته طمع داری
بارون
چقدر من این ترانه را دوست دارم
استاد محمدرضا شجریان . شعری از علی معلم
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
رهگذار عمر سیری در دیاری روشن و تاریک
خبر مرگ تورج نگهبان ترانهسرای مشهور ایرانی، در سن ۷۶ سالگی را چند لحظه پیش شنیدم . علت مرگ این ترانهسرای شهیر، بیماری ریوی آمفیزم که سالهای اخیر به شدت از آن رنج میبرد، اعلام شده است. او با برنامهی گلها از سال ۱۳۴۰ آغاز به کار کرد و از همکاران همیشگی آن بود.
ترانه زیبای محمد نوری ایران ایران نیز از سروده های دلنشین تورج نگهبان است .
در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد
در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد
ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان
ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان
سبزی سر چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته
یکی دیگر از ترانه های همیشه ماندگار در ذهنم، ترانه بستر غم است :
بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت
بعد از تو هم با دل سخن ها می توان می توان گفت
بعد از تو هم این سوز هجران
هرگز نمی آید به پایان
بی تو هم این عشق بی فرجام من شاید که پا برجا بماند یا نماند
بی تو هم دریای بی آرام دل شاید به طوفانم کششاند یا براند
من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم
می روم عشق و وفا را در جهان رسوا کنم
دل به دریا می زنم تا که دل دریا کنم
من کی شوم آزاد از این دل
فریاد از این دل داد از این دل
جز غم چه شد زین عشق رسوا
شد هستیم بر باد از این دل
بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت
بعد از تو هم با دل سخن ها می توان می توان گفت
بعد از تو هم این سوز هجران
هرگز نمی آید به پایان
بعد از تو هم این سوز هجران
هرگز نمی آید به پایان
من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم
می روم عشق و وفا را در جهان رسوا کنم
دل به دریا می زنم تا که دل دریا کنم
وقتی شاعری می میرد انگار دل آسمان می گیرد . چرا که دیگر کسی نیست که بر توسن کلمات سوار و ایام را تصویر کند .
To My Inspiration
All my life
You have been here beside me
Through the days and nights
We were as one
Now you're gone
I'm sorry that I couldn't see
That I treated you wrong
That I drove you away
Oh... my love don't leave me here alone
Oh... I cannot make it on my own
Without you all I am will slowly fall apart
I need you here to bring some light into my heart
Now and then
I feel you inside of my soul
Like a flash of light
In the dead of night
Everyday I hope I will meet you again
And invite you to stay
Forevermore
Oh... my love don't leave me here alone
Oh... I cannot make it on my own
Without you all I am will slowly fall apart
I need you here to bring some light into my heart
Then there is moments just like this
Times that I so dearly miss
When you return in all your glory
A piece of paper and pen
Some time alone and then
We are immortalized forever
I beg you
Don't ever leave for good
ترجیح دادم متن ترانه زیبای وبلاگ را بدون ترجمه و تفسیر اینجا بگذارم که شما هم مثل من از شنیدن این آهنگ و خواندن متن ترانه اش لذت ببرید .
نایتینگل آلبوم سال 2007
هلنا
فراموش ناشدنی (جایی در زمان)
شاید صدای تو بود
که مرا به این باور رساند، که تو بودی
درست مثل رود، که بر هم می زند
آرامش درونم را
ایمان داشتم، که خواهم یافت
اثری از روح محبوب او را
ایمان داشتم، که او همه چیز است
تا آن لحظه که باورم را خاموش کرد
در شبی سرد و زمستانی
صدایش را تا رودخانه دنبال خواهم کرد
ترکم کن، برای همیشه ترکم کن
و باقی بگذار هر آنچه می توانی
جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره به دیدارت خواهم آمد
آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود
جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده
و تو در ژرفا سقوط کرده ای
در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم
جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند
آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید
اکنون به آهستگی به خواب رو
چگونه دوباره نخستین بار رخ می دهد
هنگامیکه خاطرات همچنان در درنگ هستند
چه چیز باعث شد تصور کنم او هستی؟
هلنا برای همه مرده، برای همه
هیچ چیز او را به زندگی باز نمی گرداند
وانمود نکن که دوستت داشته ام
باری ایمان آوردم که دیگر رفته است
و از درون تباه شدم
ترکم کن، برای همیشه ترکم کن
و باقی بگذار هر آنچه می توانی
جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره به دیدارت خواهم آمد
آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود
جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده
و تو در ژرفا سقوط کرده ای
در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم
جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند
آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید
اکنون به آهستگی به خواب رو
از پی من قدم به نور بگذار
بر روی دریاچه ای از اشک برقص
تو را رهنمون خواهم بود
و یا همین امشب ترکم کن
بیش از آن جلو رفته ام که بخواهم همه چیز را دوباره آغاز کنم
با کسی همچون تو
جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره دوستت خواهم داشت
آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود
جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده
و تو در ژرفا سقوط کرده ای
در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم
جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند
آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید
اکنون به آهستگی به خواب می روم
دیگر نوشت :
در دهکده سرد ما که تابستان ها هم رودخانه ی یخ زده آبی نداشت هیچ زنی به زیبایی هلنا نبود .او بی شک با گیسوان بافته طلایی خورشیدی بود که دل افسرده هر مردی را زنده و زنده و زنده تر می کرد .
وقتی در یکی از شب های سرد زمستان دهکده ما خبر آوردند که او را در جنگل دیده اند که سرگردان است بی شک آرزو می کردم یکی از هزاران کاجی باشم که حریر دامنت به ساقه پوسیده ام بوسه می زند چنان آفتاب که بر سر نیزه های سوزنی ام بوسه می زند .
آن شب در دهکده کوچک ما همه گفتند هلنا هلنای زیبا برای همیشه رفته است او را در تابوتی سرد با لباسی از ابریشم آبی و روپوشی با کلاه قرمز ، در دل خاک رها کردند .
از آ ن دم من مشهور شدم به دیوانگی . کودکان مرا مجنون خطاب می کردند و برایم داستان می ساختند .
آن ها نمی دانستند تو با آن دو چشم که مرا می برد به پاک ترین معابد سرزمینم در قلبم زنده ای و من ایمان دارم که تو را درجایی از همین زمستان پیدا خواهم کرد در حال غذا دادن به پرندگان و یا دست کشیدن به سر کودکان .
هلنا تو با من حرف می زنی آن چنان که کوه با رود خانه های زمهریر زده. هلنا بانوی زیبای دهکده کوچک ما
و من ایمان دارم که تودر خاک نخفته ای . من به دفاع از همه رویا پردازی هایم و دروغ هایم و برای دل خوشی همه کودکان که مرا با سنگ می زنند فریاد می زنم :
صدایت را در جایی از زمان می یابم و اثرت را در قلبم
این داستان بر اساس ترانه ای از گروه کملوت که در بالای دیگر نوشت آمده روایت شده است .
این ترانه را می توانید دانلود کنید
ترانه گفت
این ترانه را در وبلاگ آرش شفاعی عزیز خواندم و خوشم آمد :
ترانه گفت : برقصم به روی لبهایت؟
ستاره گفت: بتابم بر اوج شبهایت ؟
بهار گفت بیایم به ابر امر کنم
زلال لطف بپاشد به سوز تبهایت؟
اجازه هست بمیریم اگر دل تو گرفت
و نقل شعر بپاشیم بر طربهایت؟
چه رعد و برق بهارانه ای پس از باران
دل رحیم تو و آن به آن غضبهایت
چه وقت می رسد آن خوش حساب امر کند
بیا و باز بگیر از لبم طلبهایت
به شعر من نظر اندازد و بفرماید
پسندآمده در خاطرم ادبهایت
عجیب نیست اگر سحر می کنی با شعر
منم دلیل نجیب همه عجب هایت
شبانه چهارم
چقدر شبانه های زنانه را دوست دارم
سرشار از شور مملو از اشتیاق
شبانه های زلف های گشوده
احساس های روان بر ذرات هوا
چای های دم نکشیده لیوان ، لیوان
خمیازه های بی امان دیوار
ساعت لنگان به شب رسیده
نمی دانم چرا سرعت می گیرد بی امان
دلم میخواهد زمان را
به پیشکشی چشمانت
که خیره در آینه ام می نگرد
متوقف سازم
شبانه های زنانه ، شبانه های بوی تو
شبانه های دست های خالی من
و قصه هایی که نمیگویی
و لالایی سیرسیرک ها
شمع های افروخته
چشم های به در دوخته
وقتی خواب بر من چیره می شود
شبانه های فال
شاهدی از حافظ
لیلی خوانی
مجنون سرایی
و عشوه ای که از گوشه چشمت
بروی کاغذ های سیاهم
باقی مانده است .
شبانه های یاس
شبانه های مریم
شبانه های همه دختران لطافت
و کام تلخ من از بازنیآمدنت
و سکوت
پایان شبانه ای دیگر
و در سکوت انگار زمزمه ای جاری است :
((بهار من گذشته شاید
غمت چو کوهی ، به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
چو نشنوی فغان عاشقانه ی من ))
ری را
انتشارات هرمس مدت مدیدی است که اهتمامی خاص در تولید و انتشار انواع آثار موسیقیایی متفاوت و با رویکردی بومی داشته است . از این جمله می توان به آلبومهایی چون مجنون ، گفتگو ، چهره نما،سه گانه پارسی ، آلبا ، باراد ، جزیره قشم و ... و بالاخره ری را
از این میان ری را یکی از ماندگارترین هاست . این اثر حاصل تفکر منسجم سهیل نفیسی موسیقیدان چهل ساله ایرانی که با صدای خاص و نحوه اجرای روایت گونه اش چنان تداعی زیبایی از اشعار و موسیقی در ذهن می پرواند که به سختی می توان پس از شنیدن آن در طی روز ری را را پی در پی احساس نکرد . تنظیم زیبا و هوشمندانه کریستف رضاعی که به اوج کارش می توانم در آلبوم غرورانگیز آلبا با گروه نور نیز اشاره داشته باشم . جلوه های ویژه هنری و صوتی از رضاعسگرزاده همگی و همگی تاثیراین موسیقی را بر شنونده دوچندان ساخته است . و بالاخره انتخاب اشعار و تضمین سازها بر قطعات انتخابی .
آی آدمها ... که بر ساحل بساط دلگشا دارید ..... گیتار حس امواج را بخوبی به گوش می رساند موسیقی اما ساده و بشدت القا کننده سردی طبیعت دریایی . و شاید بهترین اجرا بر این اثر ماندگار تندیس یوش . در ادامه می تراود مهتاب که نزدیکی این اثر به کارهای فولک دامنه های آلپ مرا به فکر فرو برد و .... سهیل نفیسی موسیقی طبیعت را بخوبی درک کرده است دریا در کارش موج می زند و مهتاب ملموس . نخل ها سبز و بلند خوشه هاشان پربار ....و سرانجام نیما ری را :گویا کسی است که می خواند .... اما صدای آدمی نیست .....در گردش شبانی سنگین ..... یک شب درون قایق ......ری را ری را هوای آن دارد تا که بخواند در این شب سیاه .... اما خواندن نمی تواند . داروگ با فوت سحرآمیزش باز مرا به دامنه های جنوبی رشته کوهی بلند و سراسر درخت و سراسر رمه می برد : داروگ کی میرسد باران .... بقدری این فضا ساده است که پیر بارانژه و فلوتش بخوبی خود را نشان می دهند .
پریای احمد شاملو تاکنون دو سه باری اجرا شده است اما روایت پریا با صدای نفیسی بسیار شنیدنی است بخصوص عید مردماست دیب گله داره دنیا ماله ماست دیب گله داره انگار مرا میبرد تا مرز انقلاب مشروطه . هنر نمایی گیتار پویا محمودی در اواخر اثر ... خب پریا قصه مرغای پرشکسته ..... دنیای ما هی هی هی عقب آتیش لی لی لی . .... چیزی به شب نمونده ..
شاملو را باز با عاشقانه اش می شنویم آنکه می گوید دوستت میدارد ..... و آکاردئون روح بخش :هزار کاکلی شاد در چشمان توست .... عشق را ای کاش زبان سخن بود ......هزار آفتاب خندان در خرام توست ...
و بالاخره ترانه همسفران و شاملو : سر دوراهی یه قلعه بود .... سه خشت از شغال یه خشت از پرنده .
منوچهر آتشی را هر کسی نمی تواند آواز کندچراکه طبیعتی که در اشعارش متصوراست بسیار از طبیعت ملموس دورتراست وتم هندی این اثر واقعا انسان را به قلعه ای در کنار یک رودخانه میکشاند .
از ظلمت رمیده خبر میدهد سحر...... از رفته و رمیده خبر میدهد سحر . دیگر به سراغ هوابس ناجوانمردانه سرداست کسی نرفته در این اثر مهدی اخوان ثالث و شهابهایش و شبهایش و ... آن پرده ها دریده خبر میدهد سحر ...بستر موسیقی این آهنگ فریبزر لاچینی را در ذهن نمودار می کند .
سه قطعه از ابراهیم منصفی در این اثر می شنویم که سهیل نفیسی آوازهای شعر این شاعر را در سوئد منتشر نموده است : رقصم گرفته بود مثل درختکی در باد .... من و خیال و تنهایی
ری را گزیده اشعاری است از گزیدگان ادب نوین ایران و موسیقی آن روان که هو هوی باد و سایه سایه ابر در آن حس میشود . چشمه نزدیکی قلعه خشتی و شهابهایی که به شب شاعر ثاقب شده اند . و .....

ری را را حتما بشنوید و آنچه بیش تر در آن یافته اید را دریغ مدارید .
شاملو را از خاطره ها نگیرید
در خبرها خواندیم : بخشی از وسایل شخصی احمد شاملو شاعر معاصر ایران، صبح روز یکشنبه در یک حراج به مبلغ ۵۵۰ میلیون تومان فروخته شد.خریدار این وسایل سیاوش شاملو است. او ۵۵ میلیون تومان در این مزایده به ودیعه گذاشته و طبق اعلام، تا یک ماه دیگر باید بقیه پول را تحویل دهد، تا وسایل را از خانه شاملو که آیدا سرکیسیان - همسر شاعر - در آن ساکن است، ببرد. سیاووش پسر ارشد احمد شاملو است که با آیدا سرکیسیان، همسر این شاعر بر سر میراث بر جای مانده از پدرش، دعوای حقوقی دارد.وسایل شخصی احمد شاملو صبح امروز در حالی به مزایده گذاشته شد که پیش از این اعلام شده بود آنها به موزهای منتقل خواهند شد که قرار است به نام این شاعر راهاندازی شود.بر اساس این گزارش، دستنوشتهها و کتابخانه شخصی احمد شاملو جزو اموال به حراج گذاشته شده نبوده است. به گفته یک کارشناس دادگستری که مسئولیت قیمتگذاری بر اموال آقای شاملو را بر عهده دارد، دستنوشتهها، کتابخانه و نسخ خطی موجود در آن، قابلیت قیمتگذاری ندارد.به گزارش خبرگزاری ایسنا به نقل از ع. پاشایی، اموالی که امروز در این حراجی فروخته شده، «آثار نقاشانی چون ایران درودی و چند نقاش دیگر و مجسمهای از شاملو» بوده است. ع. پاشایی که میگوید به همراه آیدا سرکیسیان سرپرستی آثار این شاعر را بر عهده دارد، همچنین اعلام کرد که از دادگاه خواستار تنفیذ سرپرستی قانونی آثار احمد شاملو شده است.به گفته وی، سرپرستی وی بر آثار آقای شاملو بر اساس وصیتنامه و خواست خود این شاعر بوده است. سال گذشته احمد وثوق احمدی، وکیل آیدا شاملو و تعدادی دیگر از شاکیان این پرونده در این باره به روزنامه اعتماد گفته بودند که بسیاری از این آثار متعلق به آیدا شاملو است که سیاوش شاملو تصمیم به حراج آنها گرفته است.این حراج در شرایطی برگزار شد که به گفته کارشناسان میراث فرهنگی و سایر هنرمندان آثار به جا مانده از شاملو از جمله لوازم شخصی متعلق به یک خانواده یا یک شهر نیست و جنبه ملی دارد. این در حالی است که سیاوش شاملو از سوی محلی که آن را دفتر نظارت بر آثار شاملو نامیده است، در سالهای اخیر به بسیاری از کسانی که زمینه فعالیت خود را روی زندگی و شعر شاملو متمرکز کردهاند، معترض شده است. تا جایی که طراحی از چهره شاملو و انتشار آن را نیز منوط به کسب اجازه از این دفتر میداند.فرزندان احمد شاملو (سیاووش، سیروس، ساقی و سامان) بر سر اداره اموال و آثار پدر خود با ع.پاشایی و آیدا سرکیسیان اختلاف حقوقی دارند. غم نوشت : این خبر یعنی چه ؟ شاملو شاعر زندان رفته ای که اشعار آزادی خواهانه اش سالهای استبداد بر سر زیان ها جاری بود . همانی که امروز هم حتی یک شب مهتایش را سوار بر تصاویر گذار تاریخی ملت ایران و مجموعه افتخارات ایرانیان می کنند و نمایش می دهند .هنوز هم نوای شهیدای شهر از دل این ترانه به گوش می رسد . سهراب می گوید آب را گل نکنیم اما گویا از آب گل آلود بهتر می توان ماهی صید کرد . شاملو همان سهم سه نسل از ادبیات معاصر ایران است که قرار است موزه شود ؟متولی موزه های ایران آیاد مسئولیت این کار را پذیرفته است یا اینکه قرار است در یک جدال خانوادگی بر سر میراث معنوی مانده از شاملو او برای همیشه از خاطره موزه ها برود ؟ هیچ کس قصد مداخله ندارد در سرنوشت مرده ای که هنوز صدایش می آید به گوش . شاید به توان نام شاملو را به حراج گذاشت اما این نام نبوده است که امروز می خواهد موزه شود . شاملو را مردم به کوچه های این شهر برده اند از طبقات مرتفع روشنفکران گرفته تا ترانه هایی که در پس کوچه ها ماندگار مانده است . انگار سعدی و نارنجستانش . حالا می خواهند او را موزه کنند بحثی نیست اما وزارت ذی ربط کجاست ؟ حوزه هنری ؟ سازمان میراث فرهنگی ؟ مگر نه اینکه او از مفاخر ملی است ؟ چرا ما عادت داریم که همیشه وقتی جان کسی به لب آمد او را موزه ، فیلم ، گزارش و تندیس کنیم . مثلا همین استاد شهریار چه اشکالی داشت اینکه از معاصرین بود را تا وقتی زنده بود با واقعیات قابل بررسی به تصویر می کشیدیم ؟ تا حالا که هزار و یکتایی آرا همه را سرگردان کرده است ؟ شاملو را موزه نکنید جایی برایش در کتاب های درسی بگیرید به قدر همان آب را گل نکنیم سهراب و یا زمستان اخوان . برای یادگاری هایش برای گنجاندن آن ها در یک چند اتاقی جدال نکنید او را از ذهن نسل سوم دریغ نیکند . شاملو را به مردم باید پس داد مردم پری خوانی را دوست دارند . دوست دارند بخوانند دختران انتظار ... شاملو را به روی آهنگ های خالی از ترانه های خوببازگردانید . او موزه نمی خواهد ؟ او را به بهانه های ساده از یک عمر ادبیات این کشور حذف نکنید . بچگی های ما به شازده کوچولوی روان شاملو پیوند خورده است تارنازک کودکی هایمان را ...
راه فرشته
The wise man said just walk this way
To the dawn of the light
The wind will blow into your face
As the years pass you by
Hear this voice from deep inside
Its the call of your heart
Close your eyes and your will find
The passage out of the dark
Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star
The wise man said just find your place
In the eye of the storm
Seek the roses along the way
Just beware of the thorns
Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star
The wise man said just raise your hand
And reach out for the spell
Find the door to the promised land
Just believe in yourself
Hear this voice from deep inside
Its the call of your heart
Close your eyes and your will find
The way out of the dark
Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star
Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star
مرد دانا گفت: این راه را برو
تا طلوع نور
باد بر صورتت خواهد وزید
آنگاه که سالها از کنارت می گذرند
آوای درون را بشنو
این ندای قلب توست
چشمانت را ببند و خواهی یافت
راه خروج از تاریکی
اینجا هستم
بر من فرشته ای خواهی فرستاد؟
اینجا هستم
در سرزمین ستاره صبحگاهی
مرد دانا گفت: جای خود را بیاب
در چشم طوفان
در طول راه به دنبال گلهای سرخ باش
اما زنهار از خارها!
اینجا هستم
بر من فرشته ای خواهی فرستاد؟
اینجا هستم
در سرزمین ستاره صبحگاهی
مرد دانا گفت: دستت را بالا بیاور
و به سوی افسون دراز کن
دریچه ای به سوی سرزمین موعود بیاب
و فقط به خود ایمان داشته باش
آوای درون را بشنو
این ندای قلب توست
چشمانت را ببند و خواهی یافت
راه خروج از تاریکی
اینجا هستم
بر من فرشته ای خواهی فرستاد؟
اینجا هستم
در سرزمین ستاره صبحگاهی
--------
ای کاش مرد دانا همیشه همراه بود ودر گوشم زمزمه می کرد
و تونیز مرا می دیدی و در سرزمین ستاره صبحگاهی
فرشته ای فرو می فرستادی تا سیه روی شود هر که دروغش باشد
و این قلب بی ندا
ندایی نو را به سوی نور در خود
تجربه می کرد
دستهایم را بالاآوردم
بالا بالا بالاتر
دستم به تو رسید
اما فرشته ات آخر این قصه نرسید
همه بادها بر صورتم وزید
وقلبم دریچه ای شد به سوی موعود تو
تا دیر تر نشدم
تا پیر تر نشدم
فرشته ات
نه خودت را بر من فروفرست ...
(گروه ماندگار اسکورپیونز)
شبانه سوم
امشب تو را در رویا هایم می بینم و تا صبح وصالت این خواب خوش را تعبیر می کنم .
شمع نیم سوخته نیمه شبان و هلهله هزارآوا با سپیده صبح
خلعتی نو بر شبانه ام بپوشان
سبز و آیینه دار سپیدی های ماندگار
_امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم _
باز امشب در اوج نگاهت در معبر خوش مسیر چشمانت ، نیت کرده ام به قصد قربت
و وسعتی که با هر نگاه بر من می بخشی
شب به شب با منی
در منی
خود منی
تا صبح طلوع میکند .
اگر ایمانت را ببازی
اما حتی اگر ایمانت را ببازی
بدان که همچنان دوستت می مانم
اگرآسمان به زمین بیاید
بدان که همچنان حامی ات می مانم
In Two Minds
Another day of talking
And I'm in two minds
I think I have to tell you
I finally realised
I know you'll never really get inside of me
But I don't mean to hurt you
Just let me disappear
We used to like it
Used to be
In the sunset time of our dream
For all these things we cannot change
We cannot be
We cannot stay
But if you lose your faith
Know that I am still your friend
And if the sky falls down
Know that I will still support you.
(ترانه زیبای گروه ریور ساید )
شاید ارزش دقیقه ای دوستی و ثانیه ای حمایت از سالهای سال همزیستی بیشتر و بیشتر و بیشتر باشد .
مهم نیست که دوستمان چه طریقتی دارد .مهم این است که اودوست ماست اگر همه آنچه ما میخواهیم نیست . اگر تنها یک کلمه از جملات ما را می فهمد مهم این است که ما او را دوست می دانیم .
اودوستی را به ما بدهکار نیست . ما دوستی را از او طلب نداریم .
حتی اگر آسمان به زمین بیاید ، حتی اگر سیم های نلگراف را تنه کاجی پاره کرده باشد . اگر همه راه ها بسته ....
او هنوز دوست ماست .همچنان که وقتی به آخرین بند امید می رسم می دانم تو و تو و تو هنوز دوستان منید و قلبم را آرامشی دوباره اید که قلبتان را آرامشی دوباره ام .
شبانه دوم
صبر کردم تا شب شود و شبانه دوم را آغاز کنم .
-دوش در حلقه ما قصه گیسوی توبود -
سلسله مو! .مویت به ناز و رویم به نیاز
چقدر امشب جای جاودانی تو در دلم تنگ است .
و هر ترانه که سر می دهم به شکوه تو ناهماهنگ است .
از مهتابی تو تا پلنگوارگی ام فرصت
دمادم آوارگی ام بر بلندای آخرین صخره
روبه سوی تنها ترین دره
که چنگ زنم به قرص سپیدت
و بر فراز بلند ترین سپیدار
درپرواز
بی پر برضخره آیم باز دوش ...
دوش دوش دوش
-دوش که آن مه لقا خوش ادا با صفا
آمد و در برم بنشست برده دین و دلم از دست
سوخت سوخت سوخت
سوخت همه خرمنم کشته عشقت منم یک سره جان و تنم
ای صنم بد مکن-
حلقه گیسوی تو و سلسله موی تو و قامت و ابروی تو و
حال دل سوخته ام
ای صنم
.....
شبانه ام همه خاطرات دوست
شبانه هایتان همه مملو از عطر جان فزای دوست .....
نظرات ()

