لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

من به سی رسیدم و وبلاگم سه را تمام کرد

امروز وارد سی سالگی شدم . شاید ده ، پانزده سال پیش تصور سی سالگی برایم عجیب و غیر قابل باور بود اما خب بالاخره رسید ... شاید با خوش بینی بشود ادعا کرد که نیمی از مسیر را طی کرده ام و نیمی دیگر مانده است . البته خدا می داند شاید اینطور نشود .

امروز تولد وبلاگم هم هست سال ٨۶ اولین یادداشت این وبلاگ را در چنین روزی نوشتم .  وبلاگم را خیلی دوست دارم چرا که همیشه سهم تنهایی مرا با خود پر کرده است .

اغلب روزهای تولدم دلگیراست نمی دانم چرا اما امسال برایم دلگیر تر است . آقای بوترابی که بودند سنت خوب تولد گرفتن برای وبلاگ نویسان را بین ما گذاشتند و هر سال  پرشین بلاگی ها این روز را با یکی دو  روز تاخیر برای من جشن می گرفتند اما امسال اصلا رمق این داستان را ندارم .

خلاصه اینکه دوستتون دارم و همیشه از اینکه بیادم هستید شادم ... این هم تقدیم به شما :

آرزوی بهاری

دختری از بهار

با چشمانی خزانی

و قامتی زمستانی

همه آرزویش تابستان دست های توست .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

نیایش مجد

بارگاه تو

اریکه ای دارد

به وسعت بهار

و شور انگیزی صدایت چکاوک

سبز درختانت محزون

از دردی که بشر

را می کشد به سوی هیچ

آبی آسمانت

کدر

از آنچه قلب صداقت را

مکدر ساخته است

خدایا

دوستت دارم

شکوهمند

دوستت دارم

بزرگ

مثل وقتی کودکی از عشق

می سراید

با شور

با انگشتان نور

دوستت دارم

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بهانه

بهار

بهانه ای بود

برای نگاهی دوباره

به کهنه قابی که از تو

بر طاقچه

جا مانده است

انگشتانم را

بر خاک چهره ات

می کشم

تمام چروک های صورتت

باز می شوند

چقدر جوان شده ای

درست مثل

شانزده سالگی

و  غروب آن روز دریا

وقتی که صخره ها

تو را موج موج فریاد زدند

و تو راهت را به آسمان

کج کردی .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کنایه ها . گلایه های بهاری من

بهارم را شروع کردم با یک دنیا مسئله معوق از سال قبل .وعده های عمل نکرده ، قول های نداده . روزهای در پیش ، روزهای سخت انتخاب روزهای مشغله و نهراسیدن از روزمرگی هایی که بعد از عید و شاید در روزهای عید هم سراغم میآیند .

با پرشین بلاگ تا پایان بهار، سه جشنواره و نشست دارم . شعر ، ترانه و تولد . و تعداد زیادی جشنواره و مسابقه آنلاین .

با بانک چانه زنی مرخصی برای روزهای امتحانات پایان ترم

با وبلاگستان ، مطالعه کیفی ابزار های جدید و محتوای موثروبلاگ ها

با وبلاگ نویسان ، یادداشت خوانی ، نظر گذاری و ..... تعاملات صمیمی وبلاگی

با دوستانی که به خاطر شلوغی وبی نظمی حتی سعادت سلام کردن به آنها را از دست دادم ، ترمیم رابطه های از دست رفته .

با موسیقی ،نوشتن بعد از عمری و اینکه هربار وبلاگستان وجذابیت هایش نگذاشته این میل سرکش را رها کنم تا سرکشی کند و این میان آرامشی بر دل ما اندازد . ترانه ای آمده است که محال است بتوانم از ملودی اش صرفنظر کنم .

با شعر ،مرتب کردن شعر ها و خوانش دوباره

با کتاب حداقل تا پایان تعطیلات نادیا آندره برتون و سوختن در آّب ، غرق شدن در آتش چارلز بوکفسکی  . البته قول نمی دهم دوتای دیگر اضافه نشود .

با نشریات آزما ۶٢ ، ارمغان فرهنگی ۴و ۵ ، گزیده مدیریت ، بازهم تا پایان ماه

با جرقه های سیاسی درونم ، اینکه از رئیس جمهور آینده ام  چه انتظاری دارم .

سالی که نکوست از بهارش پیداست .

البته بهار وبلاگستان امسال جور دیگری بود . احساس کردم نگاهی خواب آلود ، رخوتی عجیب به وبلاگستان تلقین کرد و طعم گس ......

جامعه مجازی به من یاد داده است که می شود اعتماد کرد  و اعتماد سازی کرد کافی است تکلیفت با خودت و اهدافت روشن باشد .

جامعه مجازی درست مثل جامعه حقیقی  و همه ارکان هستی مجموعه ای از خوبی ها و بدی هاست و ظلمت و روشنایی و البته وجود ظلمت نیز ظالم و مظلوم را به همراه خواهد داشت .

به هر چیزی که منفی و بد نگاه کردم غیر از بدی هایش ندیدم آنروزی از حقیقت دنیا لذت بردم که هر بدی را به جا و هر خوبی را به جاتر دیدم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بهار کودکانه

می دانی چه چیزی دختر بهار را از آمدن دوباره منصرف کرد ؟

می دانی چرا شبیه اوایل پاییز شده یا رنگ تابستان را به خود گرفته و بهار نیست ؟

دختر بهار شب اول سال را به انتظار نشسته بود .

سیاهی آمد و پرسید  بهارک کی به پایم برمیخیزی ؟

دخترک سرش را چرخاند و نگاه کرد.

سیاهی رفت و بهار بازهم تنها شد .

نسیم آمد و بر بهارک قصه وزید

: باهار خانم چرا آسمون دلتو نمی بره ؟

- نسیم مهربون دلم گرفته ، بارون چار اش نیس ، دنیا تو دلم جا نمیشه

نسیم ماند و بهار به سوی پنجره رفت .

باران در گوش نسیم نجوا کرد :

بهار دخت چشه ؟

- میدونی از وقتی تو ناز کردی و هی نیومدی ، دل دنیا رو تیرگی گرفت دنیا کدر شد ، بعد هی بزرگ شد حالا دیگه اینقدر بزرگ شده که تو دله باهار خانم جا نمیشه . سلاطون گرفته . دنیا تاوقتی کوچیک بود دنیای ما بود حالا دیگه ماله سیاهی و خیلی چیزای دیگه اس . این فقط درد دل باهار خانم نیستا ، زمستونم با همه سردیش میناله از دست هوای سربیش .

: راستشو بگو تو خبر داری از وقتی من رفتم چیکار میکنه بهار با اون همه عشقی که تو دلشه ؟

- آره جای خالیتو شبا با مهتاب پرمیکنه و روزا با آفتاب . تو چی میدونی از دل باهار .

بهار پنجره را بسوی آسمان باز کرد و با آسمان انتظار کشید تا کودکی سنگی به سویش رها کند بلکه به گوشه ابرها بربخورد و کمی ببارند .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()