لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

در آستانه برگ

فردا حتما به آن عهد قدیمی وفا خواهم کرد .سراغت را از همه برگ ها خواهم گرفت . می دانم کنار یک کوچه ایستادی و نگران به من نگاه میکنی ....

خواب می دیدم . دوست داشتم شنیدن این کلمات را آن هم از کسی که دیگر نیست . سالها گذشت تا این کلمات را فراموش کردم .

اما امروز روزش بود بیست و هشتم مهر .

معلمی که سالها با او آموختم . عشق را و همه آنچه مرا از خودم می گرفت .

امروز روزش بود . روز عقربه های ساعت او همیشه بهترین هدایا را به من میداد در این روز .

صدای سرفه خشکش نیامد اما عطر تند کلماتش  در فضا پیچید .

باز هم سیب

یادت هست ؟

آهای حواست کجاست خانم ؟

آخ ببخشید آقا ندیدم اتومبیل شما را !!!

امروز برای همیشه از زمین اخراج شد . حکمش را زدند در دیار پریان خدمت کند وهرگزنخواهد دید من امروز چندچراغ قرمز را از فرط فکرش رد کردم .

بیست و هشتم مهر

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()