شاهزاده ای در ماه
شاهزاده هر شب از ماه به زمین نگاه می کرد . شاهزاده هر شب سفر به زمین را آرزو می کرد . شاهزاده هر شب از تنهایی اش در ماه با ستاره ها حرف میزد .... شاهزاده بالاخره روزی ماه را ترک کرد و به زمین آمد ...
لحظه ی رسیدن به زمین رویایی ترین لحظه ی زندگی اش بود . با چشمهای بسته پایش را روی زمین گذاشت . چشمها را که گشود در دود شهرهای شلوغ گم شد ، گوشش از شنیدن بوق های ماشین های بی سرنشین کر شد ، و استخوان پایش زیر پایه های آسمانخراش ها شکست ....
شاهزاده در جنگلی از فریادها جاماند و هر کاری کرد شعرهای ماه در یادش نماند ... هیچ روباهی از اهلی شدن با او نگفت و راز گل سرخ را با هیچکس نگفت ...
گیاهی را نیافت سبز تا به حرفش گوش کند ! حتی ماری نیافت تا نیشش را نوش کند ...
شاهزاده به ماه برنگشت ودر زمین ماندگار شد ... او زمینی شد .
امروز خندان بود ، او هم از روی پای کودکی رد شد . دستش را روی بوق گذاشت و همه گل ها را میهمان دود کرد ... شاهزاده از ماه هیچ یادش نیست . شما از زمین چه چیز را بخاطر می آورید ؟
21آذر
احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز 21 آذر در خانهی شمارهی 134 .خیابان صفیعلیشاه تهران متولد شد.
او می گوید :
خسته
بی آن که جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.
هرچند جنگی از این فرساینده تر نیست،
که پیش از آن که باره برانگیزی
آگاهی
که سایه ی عظیم کرکسی گشوده بال
بر سراسر میدان گذشته است:
تقدیر از تو گدازی خون آلوده در خاک کرده است
و تو را
از شکست و مرگ
گریز
نیست.
من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نسبم با یک حلقه به آوارگان کابل می پیوندد.
نام کوچک ام عربی ست
نام قبیله یی ام ترکی
کنیت ام پارسی.
نام قبیله یی ام شرمسار تاریخ است
و نام کوچک ام را دوست نمی دارم
تنها هنگامی که توام آواز می دهی
این نام زیباترین کلام جهان است
و آن صدا غمناک ترین آواز استمداد.
در شب سنگین برفی بی امان
بدین رباط فرودآمدم
هم از نخست پیرانه خسته.
در خانه یی دل گیر انتظار مرا می کشیدند
کنار سقاخانه ی آینه
نزدیک خانقاه درویشان
بدین سبب است شاید
که سایه ی ابلیس را
هم از اول
همواره در کمین خود یافته ام.
در پنج ساله گی
هنوز از ضربه ی ناباور میلاد خویش پریشان بودم
و با شقشقه ی لوک مست و حضور ارواحی خزندگان زهرآلود برمی بالیدم
بی ریشه
بر خاکی شور
در برهوتی دورافتاده تر از خاطره ی غبارآلود آخرین رشته ی نخل هابرحاشیه ی آخرین خشک رود.
در پنج ساله گی
بادیه بر کف
در ریگ زار عریان به دنبال نقش سراب می دویدم
پیشاپیش خواهرم که هنوز
با جذبه ی کهربایی مرد
بیگانه بود.
نخستین بار که در برابر چشمانم هابیل مغموم از خویشتن تازیانه خورد شش ساله بودم.
و تشریفات سخت درخور بود:
صف سربازان بود با آرایش خاموش پیادگان سرد شطرنج،
و شکوه پرچم رنگین رقص
و داردار شیپور و رپ رپه ی فرصت سوز طبل
تا هابیل از شنیدن زاری خویش زردرویی نبرد.
بامدادم من
خسته از باخویش جنگیدن
خسته ی سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته ی کویر و تازیانه و تحمیل
خسته ی خجلت ازخود بردن هابیل.
دیری است تا دم برنیاورده ام اما اکنون
هنگام آن است که از جگر فریادی برآرم
که سرانجام اینک شیطان که بر من دست می گشاید.
صف پیادگان سرد آراسته است
و پرچم
با هیبت رنگین
برافراشته.
تشریفات در ذروه ی کمال است و بی نقصی
راست درخور انسانی که برآن اند
تا هم چون فتیله ی پردود شمعی بی بها
به مقراضش بچینند.
در برابر صف سردم واداشته اند
و دهان بند زردوز آماده است
بر سینی حلبی
کنار دسته ای ریحان و پیازی مشت کوب.
آنک نشمه ی نایب که پیش می آید عریان
با خال پرکرشمه ی انگ وطن بر شرم گاهش
وینک رپ رپه ی طبل:
تشریفات آغازمی شود.
هنگام آن است که تمامت نفرتم را به نعره ای بی پایان تف کنم.
من بامداد نخستین و آخرینم
هابیلم من
بر سکوی تحقیر
شرف کیهانم من
تازیانه خورده ی خویش
که آتش سیاه اندوهم
دوزخ را از بضاعت ناچیزش شرمسار می کند.
شاملو مردی که همیشه دوستش دارم
تقدیم به تو که دیر شناختمت
این همه آهن ، یک دل احساس
مرثیه خوان غنچه ها در دل رهگذران
گریسته از ابر
بر ارغوانی یک مزرعه برده
که به لای لای مادران در خواب
وگونه های زرد من
شکوهمند و فریبنده زیستن را فریاد می کند
از شب ناله های مرغکی حزین
تا رنج نامه ها به قلم جان بردگان به در
این همه آهن ، یک دل احساس
انگار هنوزبه گوش میرسد
بیست و سه بار
ضجه بر پیکر دختری که پا نداشت
لبانش پر خون
و صدف دندان هایش بیگانه
این قطعنامه ای است
برای تصرف همه مرداب های ساحل
و نی زار های درهم
امشب برای دل زردپوستی دیگر
یک امشب
برای مردمی که بارها در خویشتن
به احتضاری طولانی می کشی
برای همه بهمن های این سالها
و قافیه های مانده در کوره راه تاریخ
اعدام ها و برج های زمرد
این قطعنامه ای است
برای همه بوسه ها بر زنجیر
اینک اما دروازه باغهای آینه
بروی تمامی دختران دریا گشوده است
وشهر شطرنجی ذهن من
از همه سو ، از چهار جانب
تو را در آینه ها ی این باغ
با اشکی بی حاصل
فریاد می کند .
من لجظه ها بی وقفه
در این آب گیر کدر
بسیارگفتنی های ناگفته را
در هر شبانه ات
به گوش اشک های تیرگون خود
نجواگونه باز سروده ام
اما تو
یک دفتر غزل های ناتمام
بر من جز این نخوانده ای
تا همیشه
یک آینه آیدا
و آیدا یعنی
همه مردسروده های یک مرد
بی هیچ واهمه
از شب شورانگیز بوسه
تا غم برهنه پریان را
در هیئت آدمیان دیدن
و تنها آیدای تو در آینه
بگذار باران ببارد
که توچون رنگین کمانی
بدرآیی
یا مرغکی شوی
که بی دلان تو را ققنوس خوانند
بگذار از آتش عبوری دیگر
عبوری سبز تر از پیش
بگذار
هنوز در آتشی
هنوز چون ابراهیم
در سوگ یکتا سیاوشان در آتشی
و باز هم دهانت را می بویند
اما چون آفتاب متجلی است
دیگر کسی دوستت دارم را نثار هیچ نازنینی نمی کند
اینجا از بوی عفن
به مردارخانه ای می ماند
و انبوهی از شاعرکان
که مدیحه سرایانی بیش نیستند
و ترانه هاشان را
به خرده نانی می فروشند
جملگی بی لب مانده اند
و روانشان را به همان وسوسه هبوط
سالهاست وا داده اند .
شاملو را از خاطره ها نگیرید
در خبرها خواندیم : بخشی از وسایل شخصی احمد شاملو شاعر معاصر ایران، صبح روز یکشنبه در یک حراج به مبلغ ۵۵۰ میلیون تومان فروخته شد.خریدار این وسایل سیاوش شاملو است. او ۵۵ میلیون تومان در این مزایده به ودیعه گذاشته و طبق اعلام، تا یک ماه دیگر باید بقیه پول را تحویل دهد، تا وسایل را از خانه شاملو که آیدا سرکیسیان - همسر شاعر - در آن ساکن است، ببرد. سیاووش پسر ارشد احمد شاملو است که با آیدا سرکیسیان، همسر این شاعر بر سر میراث بر جای مانده از پدرش، دعوای حقوقی دارد.وسایل شخصی احمد شاملو صبح امروز در حالی به مزایده گذاشته شد که پیش از این اعلام شده بود آنها به موزهای منتقل خواهند شد که قرار است به نام این شاعر راهاندازی شود.بر اساس این گزارش، دستنوشتهها و کتابخانه شخصی احمد شاملو جزو اموال به حراج گذاشته شده نبوده است. به گفته یک کارشناس دادگستری که مسئولیت قیمتگذاری بر اموال آقای شاملو را بر عهده دارد، دستنوشتهها، کتابخانه و نسخ خطی موجود در آن، قابلیت قیمتگذاری ندارد.به گزارش خبرگزاری ایسنا به نقل از ع. پاشایی، اموالی که امروز در این حراجی فروخته شده، «آثار نقاشانی چون ایران درودی و چند نقاش دیگر و مجسمهای از شاملو» بوده است. ع. پاشایی که میگوید به همراه آیدا سرکیسیان سرپرستی آثار این شاعر را بر عهده دارد، همچنین اعلام کرد که از دادگاه خواستار تنفیذ سرپرستی قانونی آثار احمد شاملو شده است.به گفته وی، سرپرستی وی بر آثار آقای شاملو بر اساس وصیتنامه و خواست خود این شاعر بوده است. سال گذشته احمد وثوق احمدی، وکیل آیدا شاملو و تعدادی دیگر از شاکیان این پرونده در این باره به روزنامه اعتماد گفته بودند که بسیاری از این آثار متعلق به آیدا شاملو است که سیاوش شاملو تصمیم به حراج آنها گرفته است.این حراج در شرایطی برگزار شد که به گفته کارشناسان میراث فرهنگی و سایر هنرمندان آثار به جا مانده از شاملو از جمله لوازم شخصی متعلق به یک خانواده یا یک شهر نیست و جنبه ملی دارد. این در حالی است که سیاوش شاملو از سوی محلی که آن را دفتر نظارت بر آثار شاملو نامیده است، در سالهای اخیر به بسیاری از کسانی که زمینه فعالیت خود را روی زندگی و شعر شاملو متمرکز کردهاند، معترض شده است. تا جایی که طراحی از چهره شاملو و انتشار آن را نیز منوط به کسب اجازه از این دفتر میداند.فرزندان احمد شاملو (سیاووش، سیروس، ساقی و سامان) بر سر اداره اموال و آثار پدر خود با ع.پاشایی و آیدا سرکیسیان اختلاف حقوقی دارند. غم نوشت : این خبر یعنی چه ؟ شاملو شاعر زندان رفته ای که اشعار آزادی خواهانه اش سالهای استبداد بر سر زیان ها جاری بود . همانی که امروز هم حتی یک شب مهتایش را سوار بر تصاویر گذار تاریخی ملت ایران و مجموعه افتخارات ایرانیان می کنند و نمایش می دهند .هنوز هم نوای شهیدای شهر از دل این ترانه به گوش می رسد . سهراب می گوید آب را گل نکنیم اما گویا از آب گل آلود بهتر می توان ماهی صید کرد . شاملو همان سهم سه نسل از ادبیات معاصر ایران است که قرار است موزه شود ؟متولی موزه های ایران آیاد مسئولیت این کار را پذیرفته است یا اینکه قرار است در یک جدال خانوادگی بر سر میراث معنوی مانده از شاملو او برای همیشه از خاطره موزه ها برود ؟ هیچ کس قصد مداخله ندارد در سرنوشت مرده ای که هنوز صدایش می آید به گوش . شاید به توان نام شاملو را به حراج گذاشت اما این نام نبوده است که امروز می خواهد موزه شود . شاملو را مردم به کوچه های این شهر برده اند از طبقات مرتفع روشنفکران گرفته تا ترانه هایی که در پس کوچه ها ماندگار مانده است . انگار سعدی و نارنجستانش . حالا می خواهند او را موزه کنند بحثی نیست اما وزارت ذی ربط کجاست ؟ حوزه هنری ؟ سازمان میراث فرهنگی ؟ مگر نه اینکه او از مفاخر ملی است ؟ چرا ما عادت داریم که همیشه وقتی جان کسی به لب آمد او را موزه ، فیلم ، گزارش و تندیس کنیم . مثلا همین استاد شهریار چه اشکالی داشت اینکه از معاصرین بود را تا وقتی زنده بود با واقعیات قابل بررسی به تصویر می کشیدیم ؟ تا حالا که هزار و یکتایی آرا همه را سرگردان کرده است ؟ شاملو را موزه نکنید جایی برایش در کتاب های درسی بگیرید به قدر همان آب را گل نکنیم سهراب و یا زمستان اخوان . برای یادگاری هایش برای گنجاندن آن ها در یک چند اتاقی جدال نکنید او را از ذهن نسل سوم دریغ نیکند . شاملو را به مردم باید پس داد مردم پری خوانی را دوست دارند . دوست دارند بخوانند دختران انتظار ... شاملو را به روی آهنگ های خالی از ترانه های خوببازگردانید . او موزه نمی خواهد ؟ او را به بهانه های ساده از یک عمر ادبیات این کشور حذف نکنید . بچگی های ما به شازده کوچولوی روان شاملو پیوند خورده است تارنازک کودکی هایمان را ...
نظرات ()

