لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

این خانه تعطیل است

این خانه برای همیشه لاک و مهر می شود ... 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

این خانه کلنگی است

بدون شرح ......

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دست نوشته ای برای تویی که دوستت می نامم

سلام

بعد از مدت ها بد نیست که وبلاگم را بروز کنم .. قدیم تر ها که هوای حوصله آفتابی تر بود گهگاهی برای دوستانم چند خطی می نوشتم ...رسم خوبی است دوستش دارم 

این بار هم شایسته دیدم برای دوستانم بنویسم :

 

برای نیلوفر  : 

سادگی هایت را دوست دارم 

همه سادگی هایی که مرا با تو پیوند داده است 

مثل دو دستی که در آغوش می کشند ...

 

برای زهرا که تازگی ها یک پسر دارد :

زنانگی و مادرانگی در تو

شکل تازه ای از بودن است

هربار زن ایرانی را فراموش می کنم

تنها ، روایت اسم تو کافی است !

 

برای ابراهیم :

تو صبور ، بی هیچ شائبه و هماره یکتایی

می ستایمت که هیچم دروغ نمیگویی 

و هیچم فریب نمیدهی 

 

برای میترا 

دختر تماشاخانه 

دختر خوب روزگاران کنج حیاط مدرسه

هنوز هم مشتاقم حافظم 

من از تو لبریز از خاطرات خوب می شوم

 

برای حمیدرضا :

کوچه های تجریش تا سر محمودیه 

تند تند در خنکای صبح

و روایت دخترکی که شب از یک بوسه مرد 

و دیواری که  با واترز بهتر بود یا گیلمور

 

برای بهار :

قرار ما 

حوصله ساعت را سر برده است

من میان مشغله گم شده ام 

پانزده سالی هست که

تو صبوری می کنی و رفاقت

 

برای یاشار :

کوک نیست 

این ساز زه زهی ما 

بیا دوباره در مسیر جمشیدیه 

باران را ملاقات کنیم 

تو از دیپ پرپل بگو و من از شبانه های بلک مورز

 

برای تو که همنام مادرم هستی فریبا ! :

چندان مهم نیست که دیوارها بلند

و میله ها سهمگینند

تا وقتی اندیشه ی تو 

قد می کشد به قامت سروی سبز

 

برای رفیق ترانه سرایم مهدی :

فرقی نمی کند 

که غم در بیغوله ی ما را نواخته است 

تا ترانه هست 

ما زنده می مانیم 

برای مهدیه :

میتوانی برایم 

سرود بخوانی 

یا باصدای بلند فریاد بزنی :

آزادی ات مبارک

 

برای هاله :

چشمهایت را دوست دارم 

اما نگاهت را دوست دار می دارم 

که لطافت بی چشمان تو معنا ندارد 

 

برای رفیق رامشگرم فرزاد :

دنیا بی خنیاگران 

حتما چیزی کم می آورد

و سحر انگشتان تو 

نوای زندگی را شنیدنی تر 

خواهد کرد .

 

و سر آخر برای تو که ش نامت  روزها را روشن تر می کند

با من مهربان تر از بارانی 

و شاید خودمانی تر از عشق

و تکرار را در من متوقف می کنی

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

قتل های روزانه

کشتن یک آدم  فقط این نیست که شاه رگ حیاتی او را بزنی و یا اینکه با یک گلوله آرامش کنی ... گاهی کشتن یک آدم ساده تر از این حرف هاست ... کافی است وادارش کنی احساسش را گردن بزند ، قلبش را حلق آویز کند و از همه بدتر  به انزوایی تبعیدش کنی که در آن بجای یک بار روزی یک بار بمیرد ... کشتن یک  آدم  فقط این نیست که دستت را روی دهانش بگذاری و تا لحظه ی نفس بریدن ، برنداری ! کشتن یک آدم بعضی وقتها ، خیلی خیلی ساده تر است کافی است به او بفهمانی همه ی زندگی برایت مهم است جز او ... کافی است میان اشک و تنهایی رهایش کنی ، ظاهری منطقی بخود بگیری و بجای عشق به او خودخواهی نشان دهی ... کشتن یک آدم فقط این نیست که با ماشین از روی تن اش رد شوی حتی راحت تر از این ها هم می توان یک آدم را کشت ... رد شد و رفت و برگشت وبه عقب نگاه و با خود گفت میخواست سر راه من سبز نشود ...خلاصه ما راحت آدمها را می کشیم و راحت رد می شویم و از آن راحت تر در دادگاه درون خودمان تبرئه می شویم .........................

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فرق است میان بندگی و خداوندی

 

بهشت جایی است 

میان دو دستی که می بخشد

و جهنم 

نگاه یک خودکامه است 

به آدمیانی که آنان را

برده می پندارد ..



هیچکس غیر از خدا نمیتواند کسی را آدم کند دست از آدم کردن اطرافیانمان برداریم و باور کنیم که ما بنده خداییم نه خدا و قلبهای خالی از عشق پر از این سوداست . بجای آدم کردن آدمیانی که کم یا بیش آدمند به فکر آدمیت از دست رفته درونمان باشیم .. شک نکنیم کسی که می خواهیم تربیتش کنیم براحتی می تواند خصلت های دیوی و ددی ما را برایمان بشمارد پس دست از نظرپردازی بر داریم و کمی در اعمالمان به ادعاهای انسانی که داریم نزدیک تر باشیم

... البته هیچ  اجباری نیست دررفتن به  راهی که خداوند هم هیچ بنده ای را مجبور نخواسته است .


 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

زکریا

زکریا برای او یک نام نبود . همه ی زندگی بود .... از عادت خوب کتابخوانی گرفته تا ساز بدست گرفتن و نواختن .... وقتی آمد مریض بود و نحیف وقتی رفت مثل یک سایه رفت اما با خودش همه ی خاطرات خوب کودکی را هم برد و در میانه ی کوچه ناپدید شد .

باور مرگش سخت ترین بخش داستان بود ... هنوز هم آبان  و خرداد برایش ماه های سخت خدایند  ... و شبهایی که بوی عجیب یاس در راه پله می پیچد و دست خط یادگاری ...

 

 

بعد از زکریا هیچکس او را به چشم یک زن نگاه نکرده بود .... احساس و همه چیز با یک نام پیوند خورده بود و یک جمله که او را می ترساند ........... تو نباید فراموش کنی که چقدر قلبت می ارزد ... تو نباید فراموش کنی که چشمهایت ، معصومانه قلبم را می شکند .. تو نباید فراموش کنی این اگر من روزی ، نباشم . فاصله ها زیادتر باشد آنچه مهم است قلب من است که اسم تو را تسخیر کرده است ... حتی اگر زیر یک آسمان نباشیم ... حتی اگر در یک دنیا نباشیم ... حتی اگر عاشق هم نباشیم ....

داستان زکریا ، تنها داستانی است که هرگز نمی تواند فراموش کند و خاطراتی که مبهم است اما هنوز وجود دارد ... 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قدر آرزوهایتان را بدانید

آرزو های شما چه کوچک و چه بزرگ ، چه دست یافتنی و چه دست نیافتنی ، مال شما هستند باید قدرشان را بدانید ... اگر روزی از آرزوهایتان به هر دلیلی گذشتید حتما می بایست ارزشش را داشته باشد ... آرزوهایتان را جدی بگیرید و فراموششان نکنید .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تنها خداست که می ماند

بعضی از آدمها باهوشند اما بازیگر های خوبی نیستند .

بعضی دیگر هوش متوسطی دارند اما بازیگرهای خوبی هستند .

بعضی از آدمها ، فقط فکر می کنند باهوشند و خوب بازی می کنند .

خلاصه اینکه تعداد کمی از آدمها نه بازی می کنند و نه از هوششان علیه دیگران استفاده می کنند .

گاهی ما نمی خواهیم برای کسی کاری انجام دهیم هزار و یک راه نرفته را می رویم که طرف مقابل را در شرایط فرار ، قرار دهیم .

گاهی ما از آدمها ، خسته می شویم و آنقدر خسته کننده رفتار می کنیم که انتقام عادتی که ترکش هم موجب مرض است را از طرف مقابل بگیریم

خلاصه اینکه عده ی کمی از آدمها ، وقتی خسته می شوند و یا نمی خواهند برای دیگری خوب باشند ، صادقانه اعتراف می کنند  .

تنها خداست که می ماند ....

از این همه یادگاری های تلخ ، همیشه آنی که قلب را تلختر  می کند ، تا ابد ذهن انسان را پر می کند ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سفر ، دور دور دور ، تا ناپدید

شاید سال آینده نتوانم بخوبی امسال سفر بروم اما قدر سفرهای امسال را بسیار بسیار می دانم . این مسافرت ها هیچ اگر برایم نداشت این مهم بود که فهمیدم وقتی تنها می شوم و در محیط دیگری قرار می گیرم  ، چه توانایی هایی دارم .. رفتن به دل جنگل های استوایی ، قدم زدن در کرانه رود خانه هایی که خروشان و زلالند و دل زدن به دریا هایی که سکوت خدا را برایم تداعی می کردند ، همه و همه بخوبی برایم روشن کرد که زندگی فقط اینی نیست که در ایران تجربه کردم و هنوز بسیار بسیار نادانسته دارم که باید دنبالشان بروم .

شاید سفر رفتن را به سرزمین های ناشناخته به هر عشقی ترجیح بدهم و برایش تلاش کنم . دلتنگ می شوم وقتی فکر می کنم سالهای سختی در راه است اما فکر کردن به سفر آرامم می کند . شاید در یکی از این سفرها ناپدید شدم و دیگر هرگز به این من امروز برنگشتم . خلاصه اینکه دوست دارم اگر قرار است تا آخر این دنیا روزهای باقی مانده ام را بروم ، فقط بروم و باز نایستم و به افتخار هیچ عشق انسانی و خنده داری ، کلاه از سر خود بر ندارم که عشق های خیالی این دنیا مانع اند که هستی را بهتر بشناسی ... باید این عشق ها را با آدمهایشان رها کنی و بگذاری طعم خوش محرومیت را بچشند و کامشان از خودکامگی هایشان شیرین باشد . ( گاهی باید آدمیان را از حظ کمک کردن به خود نیز محروم کنی )

هربار که آزاری تازه در این حال و هوا می بینم شب کابوس زندانی شدن آزاردهنده ام را می بینم وصبح نگران از اتفاقی هستم که قرار است برای یکی دیگر از مردم این دنیا بیافتد .

باری ، شاعر کوچکی چون من که هر صبح  نانش را در خامه عشق میزند و شب ها ، همان نان  را در اشک عشق ، چیزی غیر از عشق ندارد که با آن زندگی کند .

دوست دارم ، دور شوم آنقدر دور که زخم های کهنه و تازه ی این ملک متمدن را فراموش کنم با همه سعدی ها و نیما هایش اما افسوسی در من است که نامش سرزمین مادری است و مادری که همیشه در ثانیه پایانی با نگاهش همه چیز را در من تغییر داده ...

خلاصه آنقدر دور می شوم تا ناپدید شوم و جز طبیعت و خوبیهایش چیزی نبینم که طبیعت انسان زیباست حتی اگر به ماشین ها خو  کرده باشد ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

از آلودگی و دیگر شیاطین

روزهایی که به دلیل آلودگی هوا ، تهران تعطیل می شود هیچ لطفی برای من نداشته باشد می توان روز را در خیابان تجربه کنم . چرا که بخاطر شرایط کاریم این شانس را معمولا ندارم . تجربه روز هم مثل تجربه شب برای من جالب و مهیج است . رد شدن از کنار آدمها ، نگاه کردن به رفتارشان ، ویترین مغازه ها ، خریدهای دم دستی و پیش پا افتاده . خلاصه اینکه تعطیلات در تهران برای من مفهوم دیگری دارد . هرچند که تردد در هوای آلوده برای ریه هایم بسیار ، بسیار مضر است اما تجربه روز را به دنیا نمی دهم .

امروز به این فکر می کردم این همه درختی که تهران ندارد ، این همه ساخت و ساز بی رویه ای که دارد ، این همه تعمیرات شهری که شهرداری در همه فصول سال مشغول آن است و حتی تنور های نانوایی تهران آیا سهمی از آلوده کردن بیش از حد هوای تهران ندارند ؟

امروز تبلیغ جالبی در خصوص غذای مغولی دیدم و کنجکاو شدم که یک بار به این رستورانی که غذای مغولی را تبلیغ کرده بروم .

نظر شما در مورد غذا چیست ؟ مدتی هست که فکر می کنم باید به غذایی که می خورم بیشتر فکر کنم .

راستی کشتن یک پشه هم حتی اگر خونخوار باشد خوب نیست و تصورش آزار دهنده است چه رسد به آدمها !!!!

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پنج خط از ادبیات و موسیقی جهان

سلام به همگی .. شاید وقتش رسیده باشد که در مورد فعالیت جدیدم بعد از پرشین بلاگ برای شما بنویسم .

راستش بعد از یک دوره استراحت فیزیکی و روحی ، یک سایت کوچک و جمع و جور به کمک جمعی از دوستانم راه انداختیم که حوزه فعالیتش ادبیات و موسیقی جهان خواهد بود و البته نگاه ویژه ای نیز به داستان دارد .

امیدوارم به پنج خط بیایید و از خواندن مطالب این سایت لذت ببرید . خوشحال تر می شویم اگر ما را یاری کنید و همراهمان باشید

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

این روزها چه می خوانم ، چه می شنوم !!!

این روزها ، روزهای کتاب است . اگر چه از دید من یک سال ونیم اخیر ،  همه روز روزهایش ، روز کتاب بوده  اما با این حال این روز ها ، مصرف کتاب در منزل بنده به چند برابر رسیده است و در مسیر و تاکسی و حین پیاده روی ، همچنان یکه تازانه ، در پیش است .

تاریخ فرهنگ چین را از فیتس جرالد دوباره خوانی کردم . مطالب جالبی دارد که جذبم کرده است .

در موردموسیقی هم باید گفت یکی از طلایی ترین دوران شنیداری خود را با کارهایی بسیار متفاوت از موزیسین های خوب دنیا می گذرانم ..

پیشنهاد می کنم  Native Window را بشنوید و لذت ببرید .

راستش این روزها درگیر یک سری پروژه شخصی هم هستم که تا یکی دو ماه آینده به بهره برداری می رسند . خلاصه منتظر باشید .

و در آخر این روزها برای نسلی که با کتاب و موسیقی و دنیای اطلاعات قهرند و روزنامه ایران می خوانند نگرانم .....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

وقت رفتن فرا می رسد

شاید ، دیگر وقتش رسیده باشد که ما خانه و هر چه در آن است برای صاحبخانه بگذاریم و برویم . اینطور آزار ما کم خواهد شد اما نمی دانم آسایش او بیش می شود یا خیر ؟!!

مرگ هم شاید راهی است ..... شاید هم دری است

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

در آستانه زرد و نارنجی

برای من آمدن پاییز با نوایی که در قلبم طنین می افکند ، هرسال درست وقتی انگور ها می رسند ، آغاز می شود .

انگار که انگورها را می چینند و در قلب من شراب می اندازند و مملو می شوم از دلشوره های شیرین ...

برای من پاییز ،بهار رنگ های گرم است .همه چیز  معنای نارنجی و قرمز دارد و زرد درست مثل خوشه گندم ، امیدبخش و جذاب است .

 

 

 

 

هوای اطرافم همیشه مرطوب است و این نمناکی یا حاصل باران است و یا مفهوم اشک . باری هر لحظه حس نمناکی صورتم را نوازش می دهد .

برای من پاییز ، فصل جوی های پر آب و زلال تر است چون ، گل و لای فرصت جا خوش کردن ته جوی های بزرگ شهرم را ندارند .

برای من پاییز ، فصل شیشه های پر از لکه های نامنظم باران است که نیمه های شب گذشته ، وقتی که در خواب بودم ، مورب و مورب تر به سوی شیشه ها ، هجوم آوردند .

خلاصه اینکه  در این شهر پاییز از راه رسیده است و صبح های سحر ، ظاهر می شود و ساعتی بعد ناپدید ...

پاییز تو چگونه فصلی است ؟

و یک هدیه پاییزی برای شما حتما بشنوید مطمئن باشید لذت می برید

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آخرین یادداشت بعنوان مدیر پرشین بلاگ

امشب آخرین شبی است که من مدیر پرشین بلاگ هستم و فردا رسما از این سمت خداحافظی می کنم .

برای این دورانی که در خدمت پرشین بلاگی های عزیز بودم هم خوشحالم و هم ناراحت .

خوشحالم چون توانستم سهم کوچکی از خدمت به جامعه گسترده مجازی پارسی را به خودم اختصاص بدهم . خاطرات خوبی را با شما دوستان تجربه کردم و از همه مهمتر تجربیات خوبی را در کنار شما و وبلاگهای خوبتان کسب کردم .

... و ناراحتم چون شاید با شما به نزدیکی این روز ها نباشم و البته به دلیل شرایط خاصی که بر اینترنت و جامعه حقیقی کشور حاکم شد نتوانستم آن گونه که باید در خدمت شما باشم .

اگر نتوانستم به موقع جوابتان را بدهم و یا احساس کردید که نامهربانی از من دیده اید بر من ببخشایید .

خلاصه اینکه شاید بعدتر ها از تجربیات خوبم در پرشین بلاگ و مدیریت یک سایت بزرگ برای شما بیشتر بنویسم .

            دوستتان دارم و همیشه در خاطرم خواهید ماند

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تنهایی نعمتی است الهی

همیشه زندگی جوری نیست که ما دوست داریم اما همیشه هر اتفاقی که می افتد خواست خدا و ماحصل رفتار و تصمیمات ماست .

دوست دارم یاد بگیرم

دلخور نباشم

دلخور باقی نمانم

به دلخوری های گذشته ام فکر نکنم

 

خلاصه دوست دارم اینجا اعتراف کنم ... عادت عجیبی دارم به تنهایی

و از هیچ چیز و هیچکس به اندازه تنهایی لذت نمی برم .

اغلب نوشته های من حاوی جملاتی بدون نقطه است یعنی جمله ها ادامه دارد اما من معمولا از نوشتن آنها اجتناب میکنم .

روزگاری دوست داشتم کسی یا کسانی خواننده خطوط نانوشته ام باشند برای همین

عادت دارم بعضی وقت ها خرده کلماتی را در جاهایی یادداشت می کنم . این نوشته هم از همین دست یادداشت هاست .

باید به تنهایی ها احترام گذاشت مخصوصا تنهایی های خودخواسته ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سکوت

من این روزها غیر از سکوت هیچ برای گفتن ندارم ....

 

امروز تولد پدرم بود ... امروز خاطره خوش اول خرداد سال گذشته جانم را به لبم رساند . امروز شروع یک ماه دیگر گونه است برای من ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اندوه دیجیتال من و سایتی که دوستش دارم

پیشتر ها سعی می کردم همه خاطرات یا دیدگاه هایم را الکترونیکی کنم یعنی جایی در دل دنیای مجازی آنها را جای دهم اما مدتهاست که اتفاقات مانع از این کار می شوند و این روزها حوصله ای برای نوشتن شان نمانده است .

باری باید صبر کرد و توکل و غیر از این هیچ راهی نبوده و نیست .

ماهی که گذشت ماه عجیب و جالبی بود یک مسافرت چند روزه به سرزمین هایی که نمی شناختمشان و تجربه ای جذاب برای من که بی اندازه شیفته آشنایی با فرهنگ و تمدن دیگر کشورها هستم .

این سفر کوتاه اما برای من طولانی بود ... دوست داشتم مجال و حوصله پیدا می کردم تا از سرزمین لبخند ، سرزمین باران های بی وقفه ، سرزمین هندوچینی ها و سرزمین هزاران جزیره با شما بگویم ...

راستی ما امسال جشن نخواهیم داشت . گفتن این موضوع برایم سخت است اما امسال دکتر بوترابی بازداشت هستند و من حتی مقدمات کار را هم نچیده ام ... خلاصه از ما دلخور نشوید  . ما همیشه دلتنگ شما می مانیم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قایقی ساخته ام

تنها ، یک روز مانده به خیابان های آفتابی ، به باران های ناگهان میان ابرهای تهی و خدایانی که به خوابیدند ، چتر با خود نمی برم تا بارانی استوایی بشورد غبار خستگی های سرد و خشک شهر کوهپایه ام را .

من معلوم نیست چند سال روی یک یا چند گسل  ، چه کرده ام ؟ گرد خورده ام یا خاک ؟ من معلوم نیست رنگ خاک را گرفتم یا رنگم را به خاک باختم . پدرم که هر چه به من سپرد را پس گرفت ، خاکم رانمی دانم .

مثل پرنده ای که به دنبال قفس تازه است از پشت شیشه ، تعداد میله های را می شمارم .

شهر من ، شهر من نبود . جایی بود که در آن فقط صبح ها هر روز راس ساعت هفت به همه سلام کنم و هر شب ساعت ده به همان ها شب بخیر بگویم . شهر من ، شهر من نبود . دنیای متروک انسان های بود که خراجگذار زندگی اند .

سفر عاقبت قلبی است که به هیچ شهری تعلق ندارد . من از این شهر دلخور نیستم من از این مکان پست و هموار دلخونم .

قرار در قبرستانها ، دیدن خاطره دوستان در یک قاب سرد و خاموش و کافه هایی که روشنفکری از دیوارشان بالامی رود و پایین نمی آید و کافه هایی که تعدادشان از نانوایی بیشتر شده است . سیگارهای نیم سوخته که در زیر سیگاری تفرت انگیز یک عصر تابستانی رها شده این شهر را شبیه تر به کاروانسرایی کرده که مشتی در راه مانده را به اندرونی راه ندادند و در حیاط اتراق کرده اند و چون کاروانسالارشان را بادی به تاراج برده مقصد بعدی را نمی شناسند .

حتی شهر آبا و اجدادی من هم ، شهر من نیست که من در رویای سه هزار ساله اش به بوته ای می مانم که از من هیچ علفی سبز نخواهد شد .

خلاصه اینکه باید چون نوح کشتی ساخت اما من به قایقی راضی ام و به دریایی رو به زلالی آب ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

نوروزتان خجسته

نوروز بر همه شما دوستان خوبم مبارک و خجسته

امیدوارم سالی خوب و پر از امید داشته باشید .

آرزو می کنم به همه آرزوهایتان برسید و شاد زندگی کنید .

و دعا می کنم برای همه بیماران ، زندانیان ، بی خانمانان و در راه ماندگان

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شاهزاده ای در ماه

شاهزاده هر شب از ماه به زمین نگاه می کرد . شاهزاده هر شب سفر به زمین را آرزو می کرد . شاهزاده هر شب از تنهایی اش در ماه با ستاره ها حرف میزد .... شاهزاده بالاخره روزی ماه را ترک کرد و به زمین آمد ...

لحظه ی رسیدن به زمین رویایی ترین لحظه ی  زندگی اش بود  . با چشمهای بسته پایش را روی زمین گذاشت . چشمها را که گشود در دود شهرهای شلوغ گم شد ، گوشش از شنیدن بوق های ماشین های بی سرنشین کر شد ، و استخوان پایش زیر پایه های آسمانخراش ها شکست ....

شاهزاده در جنگلی از فریادها جاماند و هر کاری کرد شعرهای ماه در یادش نماند ... هیچ روباهی از اهلی شدن با او نگفت و راز گل سرخ را  با هیچکس نگفت ...

گیاهی را نیافت سبز تا به حرفش گوش کند !  حتی ماری نیافت تا نیشش را نوش کند ...

شاهزاده به ماه برنگشت ودر زمین ماندگار شد  ... او زمینی شد .

امروز خندان بود ، او هم از روی پای کودکی رد شد . دستش را روی بوق گذاشت و همه گل ها را میهمان دود کرد ... شاهزاده از ماه هیچ یادش نیست . شما از زمین چه چیز را بخاطر می آورید ؟

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

سال 88 سال سخت عبور

نمیدانم چرا این سال زودتر به پایان نمی رسد . هرثانیه یکسال می گذرد انگار . از پاییز و زمستان که نشانی نبود از بهار نمی دانم .

سال ٨٨ روی هم رفته برای من سال خوبی نبود بازهم خدارا شکر می توانست از این بدتر باشد اما خب پایان بندی آن خیلی بد بود .

امروز شنیدم که دکتر بوترابی بازداشت شده است اطلاعات خاصی در این مورد ندارم اما خب من خیلی چیزها از ایشان یادگرفتم در این مدت ، و مطمئنم تمام کسانیکه زمانی با ایشان کار کردند حسی شبیه من دارند .

راستش  کسی که بازداشت می شود از دید من حکم بیماری را دارد که تنها باید برایش دعا کرد ، چون عملا کاری از اطرافیان ساخته نیست و من هم مثل همه دوستان و آشنایان و همکاران ایشان برای دکتر دعا می کنم .

سال سخت ٨٨ سال عبوری طاقت فرسا و غیر قابل تحمل بود اگر هنوز از خودم نگذشته ام باید فکری در این باره بکنم .

این پایان بندی تمام خستگی یکساله را دوبرابر کرد ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تکلیف امشب

هزار بار هم بنویسی هوالشافی

کم است دوباره بنویس ....

هوالشافی

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بیا در پایان آغاز کنیم

بیا از اول شروع کنیم ، ما که آخر خطیم  ، ولی نه بیا تمامش کنیم ما که از اول هم نبودیم .  اصلا اشکال از اول و آخر خط است ، از اول تا آخر معلوم نبود .

بیا به آخر خط برسیم . ما به اندازه کافی با هم بودیم  ، ولی نه بیا تمامش نکنیم شاید نشود فراموشش کرد .

فهمیدم

بهترین راه نرفتن و نماندن است . نه اول نه آخر . حتما خیری در میانه است .....

نه بیا باز هم از اول شروع کنیم هرچند که زود تمام می شویم

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آرزویی برای سال آینده

سال آینده برای من سال سفر خواهد بود

دوست دارم سفرهای زیادی را داشته باشم و ترجیحم این است که از آسیا شروع کنم اما خب همه چیز بستگی به شرایط دارد . همیشه یکی از آرزوهایم دیدن فرهنگ و تمدن سرزمین های دیگر بوده و فکر می کنم زمان آن رسیده که شروع کنم ... قدم اول سفر تعیین مقصد است .....

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

از مرگی که با من است

از آن هنگام که زاده شدم . مشغول مردنم بودم و با هر نفس به مرگ نزدیک تر شدم . گویی از اول هم مرگ بود و من هیچ نبودم . به مرگ نزدیک تر و از خود دور ترم .

در ان نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

این نیز بگذرد

خب این عمل هم تمام شد و من دوباره شروع کردم

این بار با یک عالمه امید به آینده

راستش بیشتر از همیشه دلگرمم نمی دانم چرا ؟

مطمئنم روزهای خوبی در راه است ...

راستی منتظر باشید حتما اتفاقات اخیر جبران می شود مخصوصا پرشین بلاگی ها

دوستتا ن دارم خیلی زیاد . افتخار می کنم که مدیر سیستمی هستم که اینهمه فرهیخته بدون هیچ چشمداشتی در حال تولید محتوا هستند و پشتیبان من ....

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آیا ما حق داریم ؟

گاهی فکر می کنم آیا حق دارم بدون هیچ مطالعه ای ، قضاوت کنم ؟

نه حق ندارم اما این کار را می کنم .

گاهی فکر می کنم وقتی دلخورم باید با کسی دلخوری کنم ؟

نه حق ندارم اما این کار را می کنم

گاهی فکر می کنم آیا حق دارم از همه بخاطر کارهای خرد و کلانم طلبکار باشم ؟

نه حق ندارم اما این کار را می کنم

گاهی فکر می کنم آیا حق دارم بهانه جویی کنم ؟

نه حق ندارم اما این کار را می کنم

گاهی فکر می کنم آیا حق من مقدم است یا حق دیگری ؟

می دانم دیگری اما خودخواهی مانع می شود به اعتراف

با همه این ها ، دوست دارم یاد بگیرم به حق دیگران احترام بگذارم بخصوص حق انتخابشان .

من حق دارم اما آیا بقیه هم به اندازه من حق دارند ؟

هر موقع این آخری را درک کردم می توانم آن روز امیدوار باشم که روز خوبی را پشت سر گذاشتم ..

این روز ها حق داشتن و حق خواستن معانی دیگری پیدا کرده ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

عید دیگری آمد و عید دیگری شد

این عید هم مثل همیشه آمد و گذشت و بی بهره کسی بود که دل به دلدار عالمیان سپرده ، دل برید .

امروز دوست داشتم از یک کتاب با شما حرف بزنم کتابی که این اواخر خواندم  .

ماهی بزرگ اثر دانیل والاس ، رابطه پدر و پسری را شرح می دهد که در ابتدای یک  جدایی بزرگ قرار دارد . پدر در حال مرگ است وپسر برایش داستانهایش را بازگو می کند شاید که دیرتر این اتفاق بزرگ رخ دهد ....

حتما این کتاب را بخوانید عمیق و دلچسب است ...

این اواخر دوباره بازگشتی داشتم به آثار فرامرز اصلانی این موزیسین خوب و دوست داشتنی که مانند او کمتر دیده ام ...

عود سوزاندن را به هر بهانه ای دوست دارم خاصه آنکه بهانه اش بوی تو باشد ...

و در آخر همیشه  هم دو دو تا در داستان چهار تا نیست به راوی هم مربوط می شود ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

برای عرفه

دخترک به دیوار تکیه داد چشمانش را بست و آرزو کرد ... چشمانش را که باز کرد آرزویش برآورده شده بود ماه در میانه آسمان خودنمایی می کرد .. دخترک به ماه دلداده بود و فرشته آرزو ها ، ماه را به آسمان او

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ارزش دوستی ها به اندازه قلب ماست

امروز تصمیم دارم که از دوستی با شما حرف بزنم .. دوستی شاید تنها موضوعی است که من بارها و بارها در این وبلاگ به آن پرداخته ام ..

به نظر من دوستی اتفاقی است که ارزش وقوع آن کاملا به اندازه قلب های ما بستگی دارد .

من در بیشتر رابطه های دوستانه ای داشتم  هیچ وقت پرونده دوستی را نبسته ام و همیشه راهی را برای بازگشت به دوستی برای خودم نگه داشتم  . اغلب کسانیکه مرا می شناسند این روحیه را بخاطر دارند .

گاهی فکر می کنم کسانیکه ارزش دوستی های قبلی شان را نمی دانند اصالت احساسی شان را راحت از دست می دهند . باید قدر همه تلخکامگی ها را هم دانست چرا که شروع فصل تازه ای است در زندگی پیش روی ما .

امروز که فکر می کنم درمی یابم که حتی دوستان نوجوانی ام را حفظ کرده ام و در جایی از رویداد های زندگی بارها و بارها آنها را می بینم ...

یادمان باشد حذف دوستان حتی آنهایی که با یک خاطره بد ، دفترشان را بسته ایم خطی است که ما روی دوره ای از زندگیمان می کشیم ....

بین خطوط این نوشته به این ختم خواهد شد که همه دوستانم را دور و نزدیک امروز دوست یا دشمن ،  دوست دارم  .

آبان ماه مثل دی ماه و خرداد از آن ماه هایی است که تولد خیلی از دوستانم را باید تبریک بگویم ..

......

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

به همین سادگی

به همین سادگی  از جایی شروع می شوی و در جایی دیگر به پایان می رسی و من همه شروع های بی پایان را دوست دارم ، درست مثل ابدیت و جاودانگی روح .مداد نرم و ذغالی من ! این آخرین باری است که تو را خواهم تراشید چون تمام می شوی و همه نوشته هایم تو را جاودان می کنند .

 

از اهالی فن توقع دارم اظهار نظر کنند ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آرزوهایت را رها کن

روزی تو همه آرزوی من بودی ! همه صداهای خوب شنیدنی ، چشم های خوب دیدنی

دل سپردم به تو چه دل سپردنی !

امروز می بینم آرزوی رها شده ام مرا و  تو ....

تو گفتی آرزوهایت را رها کن

بگذار با طبیعت گفتگو کنند و تصمیم بگیرند که چه زمانی تو را و مرا بهم بازرسانند .

با آرزوهای خوب مان راه آرزوی دیگری را نبندیم گاهی رسیدن ما به یک آرزو مانع رسیدن دیگری است ....

می خواهم آرزوهایت را هم مثل عاشقی رعایت کنم تا قلبی را که دوستش می دارم به آب بسپاری ! تو را زلال می خواهم .درست مثل آرزوی زلال کودکی ام یعنی دیدن قرص ماه .

امروز بازهم آرزویی در دلم نطفه می بندد و من همین امشب نطفه به زهدان نشسته را به آسمان می سپارم که سالها بعد در بطری از دریا رسیده ای با توبازخوانی اش کنم ....

 

 

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شوربای داستانی

چند وقت پیش شروع کردم به نوشتن قصه های بسیار کوچک و به این کار علاقمند شدم. اول ، در شبکه اجتماعی که عضو بودم به  داستان ها را به اشتراک گذاشتم و امروز در وبلاگم . دوست دارم تعداد بیشتری را اینجا بگذارم و نظر شما دوستان خوبم را بدانم ....

شماره یک

بازی که شروع شد من فرار کردم تو خوب دیدی و فهمیدی چه موقعیت استثنایی دارم اما پاس ندادی ، نفر بعدی دوید و تو باز هم پاس ندادی دوسه بار که دریبل زدی و با توپ چرخیدی و هنرنمایی کردی مهاجم سرزن تیم دستهایش را بالا و پائین کرد تا بالاخره توپ را روی سرش بفرستی تو اما بازهم یک تنه ادامه دادی و با توپ دوست داشتنی ات از زمین خارج شدی چند روزی هیچ کس تو را ، ندید .تو عاشق شده بودی فقط عاشق یک توپ .

شماره دو

شاید روزی دوباره ما بر سر یک سیب باهم بگومگو کنیم از من اصرار و از تو انکار آن روز یادت باشد که تنها شیطان نبود که ما را از بهشتمان دور کرد ما نیز خواستیم و زمینی شدیم

شماره سه

پدر بزرگم یک قاچاقچی کتاب بود . دوشنبه ها که نوبت آمدنش به خانه ما می شد در ساک دستی سیاهش برای من دو جلد کتاب رمان می آورد و دور از چشم مادرم در کشوی میز تحریرم جاسازی می کرد و من سعی می کردم طوری برسانم که تا دوشنبه دیگر دچار خمارآلودگی کتاب نشوم

شماره چهار

پدر نگاهی به صورت پسرش کرد و با ناراحتی پرسید پسرم من تا بحال به تو دروغ گفته ام ؟ پسر که به لکنت افتاده بود گفت نه .پدر دوباره پرسید پس چرا همه به تو می گویند دروغگو .پسر چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و گریه اش را بلعید بعد با صدایی که فقط پدر می شنید گفت : هربار دروغ گفتم به من خندیدی و من آرزو داشتم تو را همیشه شاد ببینم

شماره پنج

سلام همکلاسی سابق دانشگاهی سرکار خانم .... بدینوسیله از شما دعوت می کنم در میهمانی شامی که ترتیب داده ام با من سر یک میز در رستورانی که زمان دانشجویی مان می رفتیم بنشینید تا باهم، هم سفره شویم . شایان ذکر است این دعوت تنها دعوت به یک شام دوستانه است و فاقد هرگونه ارزش عاشقانه ای می باشد ..... آقای ... همکلاسی سابق شما

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آنچه شما نخواسته اید

دوست داشتم امشب از عشق برایتان بنویسم  و اینکه مرز بین عاطفه و عادت چقدر کم رنگ است اما تصمیمم عوض شد ...

دنبال یک راه جدید برای خروج از کلیشه های ذهنیم می گردم ...

از فردا هفته دفاع مقدس شروع می شود و برای ما بچه های جنگ دوباره همه چیز مثل یک سرنوشت تداعی خواهد شد .

دنبال یک ترانه خوب برای ماندن و نرفتم می گردم ....

بزودی جشنواره ها و مسابقات پاییزی ما آغاز خواهد شد .

دنبال اشاره از طبیعت برای درک بهتر ناممکن ها می گردم ...

اتفاقات تازه ای هم برای باشگاه هواداران پرشین بلاگ در راه خواهد بود .

دنبال تعبیر احساسم برای عقلم می گردم ...

یکی  دو روز دیگر بوی دلنواز مهر به مشام  خواهد رسید .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

عید و باران نرم شهریور و قیصر

این دو سه روزه ، باران نرم و دلچسب تر از هر وقت دیگر سال بود و مرا می برد تا خاطرات دلچسب کودکی و نوجوانی و شیراز و باران های تابستانی اش . مرداد و شهریور که گه گاه  میهمان خانه مادربزرگ بودم ، هوای شیراز  بارانی می شد  شب ها تا صبح بیدار می ماندم  تا مبادا لحظه ای از فروافتادن قطرات باران را از دست ندهم .

اما حالا دیگر کودکی گذشته و چیزی  غیر از خاطرات گنگ و کم رنگ آن برایم نمانده است  .

این روز ها ، دلمشغولی ام بیش از حتی چند ماه گذشته است  که  عمده آنها مربوط به پرشین بلاگ و مسائل حاشیه ای آن می باشد اما خب گاهی پیش می آید که من علاوه بر راهزن روز ، رهزن شب هم پیدا می کنم . این اواخر هر شب چند ساعتی  اشعار مرحوم قیصرامین پور را بازخوانی می کنم و لذت می برم  از آثارش خیلی بیش از گذشته و هر شب می رسم به این شعر که سالهای نچندان دور مرحوم ناصر عبدالهی آوازش را خوانده بود :

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم
اگر خنجر دوستان,گرده ایم
گواهی بخواهید:اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

به هر حال شب ها کماکان با مشغولیت های دیگری سپری می شود . عقربه های ساعت که از نیمه شب می گذرد دلم هوای نقاشی می کند و این محبتی است که خدا در حقم روا می دارد چرا که در این شرایط تمرکز عجیبی به ذهنم می دهد و نجاتم می دهد از هر چه روز مرگی است ....

امشب شب عید است برای همه تان دعا می کنم که روزهای آتی روزهای بهتری باشد برای شما و می خواهم که برای من هم دعا کنید . شاید روزهای پیش رو سخت تر یا آسان تر شود اما به هر حال از گردش ایام گریزی نیست ....

دوباره بارانی است در چشمانم

که دو ابرویم را به  هم نزدیک می کند

و هلال شان را هلال تر

این دو قطره باران که ببارد

از تو تنها نشانه ای که خواهد ماند

آنی است که آدمیان نخواهند دید

قلبی تپنده  است در سینه ام

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

قدر زر زرگر شناسد

خداوندا

این شبها را دوست دارم ، که من هستم و تو تنهایی هست و تنهایی !

این شبها را دوست دارم ،که بیشتر با توام  ،که بیشتر در منی

این شبها را دوست دارم ،که تو را باز می شناسم ،که خویش را باز می شناسم

این شبها را دوست دارم ،که تو حکیمی و رئوف  ،که من سرگردانم و عاصی

این شبها را دوست دارم ، که سهم من  از دنیا تویی  و  همه  دنیا به کناری و آنچه برایم میماند تویی

وسوسه شروعی دوباره در منی ،و حوصله ای یکساله در توام

این شبها را دوست دارم ،چون این شبها شبهای توست

و من چون به تاریکی فروافتاده ای ، راه گم کرده  ، به دنبال آفتاب تو ام

که تو نوری و بالاتر از هر نور

این شبها را دوست دارم ،که شبهای علی است ، شبهای عدالت متجلی است ، شبهای آزادی و آزادگی از دام بردگی است

و باز ایمان می آورم به همه تدبیر تو ،ای یگانه منان

همه عدالت که شایسته توست تنها و تنها ، عبادت

تغییری در من ممکن ساز ، خداوند بنده نواز

تغییری در من ممکن ساز

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

به خیابان ها نگاه می کنم

مدتی است وقتی در خیابان های شلوغ این شهر راه میروم به رفتار های مردم و حتی خود خیابان و درختها و گاهی موش ها و ... دقت می کنم و البته بیشتر به خود خیابان ها . گویا نگرانم در جایی از زمان فراموش کنم خیابانی که  در آن قدم میزنم ...

حتی نوشته های روی دیوارها را به خاطر می سپارم انگار نشانی خیابان ها را دیگر از روی نقشه شهر نمی توانم پیدا کنم .

چندی پیش شعری از یک شاعر اسپانیایی خواندم که جالب به نظر می رسید .

آنتونیو مچدو می گوید :

ای عابر ، این جاده ی گام های توست

که همانا جاده گام های تو است و همین و بس

عابر ، هیچ جاده ای نیست

زیرا جاده با راه رفتن پدید می آید

و با نگاهی به عقب

مسیری که دیگر هرگز

آن کوره راه اول نخواهد بود

عابر ، هیچ جاده ای نیست

مگر صرفا رد پای زورق هایی بر دریا ...

 

خلاصه اینکه هر خیابانی با نگاه ما و با گامهای ما معنی می یابد حتی خاطرات خوب ما به خیابان های شهرمان هویت می بخشند ....

خیابان ولیعصر سالها برای من خیابان خاطرات و اندیشه هایم بود . این روزها دوست ندارم بیشتر نگاهش کنم . سعی می کنم اما دیدن انزوای یک گوشه اش دلم را پر از آشوب می کند .. تلاش برای هویت جدیدی دادن به این خیابان خیلی سخت است نمی دانم شاید ناممکن .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

سپیده رمضان سر زد

ماه رمضان هم از راه رسید . فرصتی برای دوباره نگاه کردن به خود و البته کارنامه یکسال گذشته ... البته اگر همیشه این روش را داشته باشیم نیازی نیست سالی یکبار فقط اتفاق بیافتد اما خوب انسان است و فراموش کاری های خاص خودش ...

از حالا به شبهای قدر فکر می کنم و اینکه آیا قدر این همه که بر من بخشیده است را دانسته ام ...

و اما سخن آخر یک قطعه کوتاه شعر

من در ابتدای

همه مسیر های یکطرفه دنیا

ایستاده ام

و همه بن بست ها را

انتظار می کشم

من این راه را تا آخر دیوار

تنها خواهم رفت

تو اما هنوز فکر می کنی

آن سوی دیواری

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

پیشنهاد می کنم نگاهی کنید

پیش درآمد فردا :

یادداشتی از آرشیو دوسال پیش همین حول و حوالی

 

کودک فردا اما ما را منادی رازی خواهد بود

یک نفر می آید

خالی سفره پر از نان است از او

و عطش آینه های ناگهان شکسته از عطر آمدن

آمدن و نیآمدن

قایقی است بر دل آشوبه های موج هایم در شب مدمطلق

و کششی است از درون درون درونی ترین قلب زمین به جزری مساعد

سبد سبد گل و ریحان درمقدمش چیده اند و اما دل ها .....

بغل بغل شیرینی و نقل سر راهش نهاده اند اما دل ها ....

آذین آذین احیا گرفته اند اما دل ها ....

امشب تو شهر چراغونه

خونه ما ها داغونه

مردم شهر مهمون اون

میان با کلی دله خون

مهم اینه که بازار رنگ و ریا مهیا شد

مهم اینه ...)

و بقول احمدرضا احمدی

(( دیروز شکست

ذکری هم از عشق بکنیم

که در میان آینه ها - دفن شد و سپس در میان گندم زار آبی مثله شد .))

دیشب هر چه گشتم میخک نبود دلم گرفت من شبهای عید را با میخک و کتاب دوست دارم .گلفروش می گفت فصلش منقضی شده است .شب عید برایم همیشه دلگیر است .یاد اثاثه های در خیابان مانده . دیدن مسافران در راه مانده .یتیمان بی پناه مانده وده کوره های بی راه مانده و  ..... هیهات . به توصیه گلفروش پیر محله لیزیان توث هلندی خریدم بنفش بنفش .

این ها و همه اینها .

مبادا آسمان بی بال و بی پر

مبادا در زمین دیوار بی در

مبادا هیچ سقفی بی پرستو

مبادا هیچ بامی بی کبوتر

و   ....

مبادا که عید ها رنگ من بگیرد باشد که عید ها عطر ما .....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

روزمرگی هم شاید راهی است

این روزها وبلاگ نویسی برایم سخت ترین کار دنیاست .

این روزها فکر کردن حتی در خواب دم دستی تر از آب خوردن است .

خیابان ها شلوغ و گرم

دوست دارم مسافرت بروم اما مشغله کاری اصلا اجازه نمی دهد ..

چند شعر جدید نوشته ام

گرفتار یک موسیقی عجیبم

وبلاگ های پرستاری را بررسی می کنم و نتایجش را بزودی باید منتشر کنم

از همه مهمتر جشنواره وبلاگ نویسی دفاع مقدس که آرزوی برگزار کردنش را داشتم و آغاز شده است .

نگاه به حماسه به انسان جانی دوباره می دهد ...

و در آخر دکلمه ١٢ قطعه دوست داشتنی را به پایان بردم چون تنها صداست که می ماند .

روزگار خوبی داشته باشید ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

چند نکته از این معنی

نکته اول :

امروز را که با خوانشی  جدید از خلقت پیوند دارد گرامی می دارم و گرامی تر یادبودی از نام حقیقت در دل تاریک شبهای تردید ، در تشویش های یک حرا و هم نشینی های سکوت جاری بود محمد برگزیده ترین برگزیدگان که امانت اولین داشته اش بود و صداقت همه اندوخته اش ...

به نام پیام آور مهر ، پیام آور دوستی ، پیام آور عشق و مودت به نام مرسل و خاتم  به نام شب نشین و هم نشین همه خوبان،  این برانگیختگی مبارک باد ..

که با این نام چقدر حرفها دارم برای گفتن چقدر بغض ها دارم برای شکستن ، طریقتش نور و الفتش منور ...

 

نکته دوم :

اندر احوالات رسانه ای بودن

آنچه این روزها درگیرم می کند فکر رسانه ای هایی است که رسالتشان را گم کرده اند ..

شاید شرط اول رسانه ای بودن این است که چون مطرب مهتاب روی آنچه را که دیدی بازگو کنی ، آنچه را شنیدی واگویه ...ما همگان محرمیم ...

و اما نکته سوم :

شاید باید فکر تازه ای کنم برای بازگشت به روزهای خوب شاعرانگی

نکته آخر هم برای همه دوستانی که سلیقه ام را قبول دارند :

بی بهره نباشید از :

آلبوم سمفونی سیاه که کنسرتی از گروه Within Temptation که در سال 2008 اجرا شده است و عصاره هنرمندی این مجموعه است .

کتاب تونل اثر ارنستو سوباتو از نشر نیلوفر که می تواند کلی روحیه شما را تغییر دهد ....

نگاهی دوباره به غزلیات سعدی که کافی است کمی عاشقی را پیش مایه اش کنید و لذتی ببرید از این احوالات ..

و از همه مهمتر در این گرمای بی سابقه و نفس گیر خوردن مایعات برای مصون ماندن از گرمازدگی ها و خلاصه بیمار شدن ..

چقدر دلم یک همایش وبلاگی می خواهد بود آیا که شود ؟؟!!!

آرزو می کنم روزهای خوبی را در آینده برای شما و کشورم ایران

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

رسم خوب تو

این روز ها به رسمی که تو پایه گذارش بودی از خوبی فکر می کنم .....

رسم دوست داشتن و دوست داشته شدن

یادت هست

روزگاری دوست داشته می شدی و امروز

دوست ترش می داری

او نه خنیاگر غمگین شعرهای شاملوست و نه

پری کوچک غمگین فروغ

او فقط خود اوست

نه آوازی گم کرده است ونه بوسه ای

مثل بهاری که روی لب برگ می خشکد

یا تابستانی که لذت آب تنی اش

در دل کودک من می ماند

اگر حتی برگ برگ خزانی هم باشی

هرگز در انجماد خاطره های زمستانی ات

باقی نخواهی ماند

اینجا هنوز بوی خدا می آید

دیدار به قیامت را چه کسی نوشت

تو هر روز به دیدارش می روی

شاید هر روز اینجا قیامت است

اما، آیا به آتش او

خواهی سوخت در دوزخ ؟

با بهشتش را آرزومندی ؟

گندم باش

سیب باش

آدم باش

او حتما تا کنون حوا شده است

و اینک

هبوط کن

می دانستی ؟

قلب او که دوستش داری

حریم امن خداست

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دوست بداریم آدمیان را

حضرت سعدی حتما می دانسته که فرموده :

وه که جدا نمی شود ٬  نقش تو از خیال من
 تا چه شود به عاقبت ٬ در طلب تو جان من
 ناله زیر و زار من ٬ زارترست هر زمان
 بس که به هجر می دهد ٬ عشق تو گوشمال من
 نور ستارگان ستد ٬ روی چو آفتاب تو
 دست نمای خلق شد ٬ قامت چون هلال من
 پرتو نور روی تو ٬ هر نفسی به هر کسی
 می رسد و نمی رسد٬  نوبت اتصال من
 خاطر تو به خون من ٬ رغبت اگر چنین کند
 هم به مراد دل رسد ٬ خاطر بد سگال من
 دیده زبان حال من ٬ بر تو گشاد رحم کن
 چون که اثر نمی کند ٬ در تو زبان قال من
 بر گذری و ننگری ٬ بازنگر که بگذرد
 فقر من و غنای تو ٬ جور تو احتمال من
 چرخ شنید ناله ام ٬ گفت منال سعدیا
 آه تو تیره می کند ٬ آینه جمال من

خداوندگارا ، این طلوع دوباره را .....

چقدر روزهای خوب دوست داشتن را دوست دارم ... حتی اگر دنیا آنی نیست که می خواهیم آدمیان را دوست بداریم .. این کمک می کند که فراموش نکنیم انسانیم هنوز ...

او که انسان ها را دوست نمی دارد خداوندگارشان را چگونه دوست خواهد داشت ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

عشق هرگز نمی میرد

عشق من به تو

عشق من به سرزمینم

عشق من به همه خوبی ها

هرگز ، هرگز

نمی میرد ....

هم کلام

همدل

هم وطن

عشق ما به یکدیگر حتی

پس از مرگمان نخواهد مرد

این است معجزه عشقی که

خدا در ما دمید و روح نام گرفت

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

پناهگاه امنی به نام کتاب

این روزها بیشتر کتاب می خوانم . حتی بعضی ها را دوباره و چند باره خوانی می کنم .

هر روز از تاکسی به هر بهانه ای سر خیابان قدس پیاده می شوم و در پیاده روهای دوست داشتنی انقلاب روبروی کتاب فروشی ها پرسه می زنم . پرسه ای بی انتها در سکوت . هیاهو هست اما چیزی نمی شنوم  و برغم سرسام آور بودن قیمت کتاب ها بازهم تنها خریدی که آرامم می کند همین عصاره معلومات و تجربیات دیگرانی است که من از آنها کمتر و کمتر می دانم .دوست دارم ساعت ها پشت ویترین زل بزنم به جلد کتاب ها . یادم هست به دوستی گفته بودم طراحی جلد در ایران جدی گرفته نمی شود ... چرا این را به یاد آوردم نمی دانم ...

امشب نوبت کلیسای جامع ریموند کارور و تس گالاگر است و روزی که گذشت را با راستی چرا ؟ ی پابلونرودا به ترجمه دلچسب احمد پوری عزیز که ترجمه هایش مرا به بسیاری از شعرای مورد علاقه ام در اقصی نقاط دنیا پیوند داده است ، بسر کردم .

ترانه های جنوبی سهیل نفیسی را گوش می کنم هر عصر و کتاب ها را گویی می بلعم .....

امروز بعد از مدت ها ریورساید گوش کردم چقدر کار سندرم زندگی دوم را دوست دارم . یکی از تاثیرگذار ترین آثار این گروه لهستانی است .

و این شعر را در نهایت تقدیم می کنم به همه کسانیکه از روی لطف می خوانند این مجال را ....

شام آخر ( از مجموعه خلسه بر ویرانه ها ، نونو ژودیس )

چه کسالت بار است تفکر درباره ی خودم

احساس غریب تل شده بر بشقاب من

سرد ، بی مزه

اما آرام آرام می خورم ، این غذای هضم ناشدنی را

با هر قاشقی در خیال دل دردی که

خواب شبانه ام را پر از کابوس خواهد کرد .

من : غذایی سنگین که سر خوردنش را ندارم ،

اما همچنان بر بشقابم

( و اگر نخواهم بخورم ؟)

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کلمات با هم قهرند

تابستان را کم تر از پاییز دوست دارم اما براستی که فصل عاشقی است . .......

هر روز صبح دلم را به این نوا می سپارم این روزها

پرستش به مستی است در کیش مهر ....

کلماتم با هم قهرند جمله نمی شوند کسی مرا با کلمات آشتی دهد تا من نیز جمله جمله کنار هم بچینم این بهانه های سرودن را

خدایا کلمات را از شاعر نگیر

خدایا خودت را از من هرگز

من به تو به قلم ایمان دارم

می خوانم به نام تو که آفریدی ام

و صاحب قلمم شدی وصاحب قلمم خواندی

می خوانمت به امید

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یاد دکتر شریعتی بخیر که میگفت

شب گذشته ، شب پر حادثه ای بود ... یادی کردم از دکتر شریعتی که اول بار عزیزی کتابهایش را به من هدیه کرد ..

((او بهتر از سقراط می اندیشید ؛ اما نه برای اثبات فضائل اخلاقی ، اشرافیتی که بردگان از آن محرومند ، بلکه برای اثبات ارزشهای انسانی یی که در ما بیشتر است . زیرا او وارث قارونها و فرعون ها و موبدان نیست . او خود ، نه محراب دارد و نه مسجد ، او قربانی محراب است . او مظهر عدالت و تفکر است .... ))

(( چه شور انگیز است ، کاشف اقلیم خویش بودن ،به جزیره اوپای خود که در قلب اقیانوسی دور از همه ساحل ها ، چشم به راه بازگشت زندانی خشکی هاست رسیدن ! چه آشناست این سرزمین ، این آفتاب ، این کوه و این دریا ! نسیمی که از سینه این دریا پیش می آید و در من میوزد خاطرات از یادرفته ای  را در قبرستان غمگین ضمیرم جان می دهد ! این سرزمین با من داستانی دیرینه دارد . ... ))

(( هر کس توتمی دارد  و توتم هر کسی ذکر آدم بودن اوست ، یادگار بهشت آدم ، یاد آور  هبوط و نالان غربت کویر . .... بهر حال هر کس توتمی دارد و توتم من قلم است ...))

غم نوشت  : یاد استاد بخیر که سه دوره مختلف را با آثارش طی کردم . دوره اول نوجوانی ، دوره دوم ظغیان و دوره سوم بازگشت به آنچه آموخته بودم و در کنجی از حافظه ام خاک می خورد . شاید خوانش آثار این استاد و استاد مطهری دوره های گوناگونی در زندگی ام پدید آورده اند اما هر دوره مکمل درک دوره قبلی بوده است .

این روزها چون ده ، یازده سالگی در برهوتی از پرسش های بی جواب سرگردانم .دیگر پیر و مرشدی نیست که که طرح مسئله کنم تو گویی خداوندگار فهم هستی مرا با سفیرش در من تنها گذاشته تا انتخاب کنم خیر بهتر است یا شر .... حق بهتر یا باطل ....نوبت آن رسیده که  شعار حق بهتر است  را فهمیده سر دهم و اگر نفهمم و باز روخوانی کنم وای بر من که سهمم از دایره فهم هستی بقدر ساده ترین معنای خلقت نبوده است .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آرامش خودتان و خودمان را حفظ کنیم

شاید در این مقطع بیش از هرچیز در کشورمان نیازمند همبستگی و حفظ آرامش هستیم . نباید کاری کنیم که اعتمادمان را به خودمان هم از دست بدهیم . آرامش خودمان را حفظ کنیم و به دیگران کمک کنیم که به آرامش برسند . این وظیفه ملی ماست از دید من .

برای همه دوستان خوبم که دوستشان دارم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خوانش برگی از دفتر انتخابات

با خودم قرار گذاشتم تا پایان انتخابات مطلبی در وبلاگم ننویسم اما نشد . عهد شکنی ام باعث می شود عده ای از دوستانم احتمالا از یادداشتی که نوشتم چندان خوششان نیاید اما لازم بود امروز می نوشتم .

تقریبا چند ماهی است که درگیر انتخابات شدم از ارائه طرح گرفته تا ماجرای روزنامه کلمه سبز  که البته صفحه ما در این روزنامه چندان سیاسی نیست اما نگاه سردبیری این روزنامه به جامعه مجازی از دید من شایان تقدیر بود .

در این مدت علاوه بر مشغله های عادی زندگی ام گرفتاری های دیگری هم ناخودآگاه پیداکردم که صدالبته رنگ و روی زندگی عاطفی ام را بسیار تحت تاثیر قرار داده و تقریبا می توانم بگویم صبح های پر ازعشق من مبدل شده به صبح های پر از هیجان و استرس.

پیش از این صبح ها وقت خوبی بود برای مرور شعرهایی که دوست داشتم معمولا یا با نزار قبانی شروع می شد یا احمدشاملو ، آنا آخماتوا ،پل الوار و این اواخر هم داستان شیفتگی ام به سعدی و غزلیات زیبایش .

شب ، پیش از خواب بجای اینکه سرم را روی نوت بوکم بگذارم و صبح در همان حال از خواب ،  بیدار شوم  ترنمی از سهیل نفیسی یا ترانه های مورد علاقه ام از یک خواننده ایرانی را می شنیدم و خوابم می برد .

حالا شبها سخت ، روزها سخت تر و دنیای مجازی که دوستش دارم  آنچنان بداخلاق و سختگیرانه بر من می تازد .

اظهارنظرهایی که در شبکه های اجتماعی می کنم بیشترین فرصتی است که می توانم در کنار کارهای معمولم ، رابطه ام را با دنیای مجازی کماکان حفظ کنم .

در این بین انواع اتهامات را تجربه کردم که البته از خبرگزاری هایی مانند  فارس اصلا توقعی نیست چون مدتهاست که این قسم خبرگزاری ها برای مردم شناخته شده اند . اما از وبلاگ نویسها و دوستان مجازی سخت است شنیدن برخی مسائل .

من هم مثل هر ایرانی  حق یک انتخاب دارم انتخابی که فارغ از مسائل شغلی ام حتی مسئولیتی که در قبال پرشین بلاگ دارم بر اساس ذهنیت ها و مطالباتم رقم خورده است .

اینکه هر کدام از ما انتخابی داریم و باید برای انتخابمان ارزش قائل شویم و وقت بگذاریم قطعا امری است بدیهی اما برای من جذاب ترین صحنه  های این روزها در خیابان های تهران رقم می خورد .

اینکه مردم جمع می شوند باهم حرف می زنند حتی دعوا می کنند و بحث . عده ای طرفداری دسته جمعی می کنند و عده ای هم مدل های جدید تبلیغاتی از خود ارائه می دهند .

جوان های سبز تا همدیگر را می بینند لبخند می زنند و پرچم ایران به دست ها هم بر سر انتخابشان مصر هستند . رنگ سفید و قرمز تغییر با تبلیغات مطالعه شده تری وارد داستان می شود و هواداران آبی علی رغم کم تعدادی نظم خاصی را در رفتارشان رعایت می کنند .

این موج باور بزرگی را به من داد که صرفنظر از هواداری ها ، وقتی مردم به سرنوشت کشورشان علاقمند هستند حضوری پررنگ تر از خود به نمایش می گذارند .

خمودی  ناشی از دلخوری ها و بی تفاوتی ها این روزها کمتر دیده می شود . دوست دارم همه لحظات این تعامل رنگی را که البته گاهی پرتنش هم می نماید در ذهنم ثبت کنم .

مطمئنا این روزها برگی از دفتر تاریخ تلاش های سی ساله مردم و مسئولین است که اگر خوب خوانده نشود به دست فراموشی سپرده خواهد شد .

انتخابتان به هر رنگی که دوستش دارید اما عاقلانه و واقع بینانه باد

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

نامه ای از گذر

چه می شود کرد ؟

واقعا با این همه دل آزاری چه می شود کرد ؟

با این همه کم لطفی چه باید کرد ؟

باید چشمها را بست یا چشمها را شست ؟

جور دیگر باید دید ؟

نه اصلا نباید سخت گرفت ، باید رها کرد ، گذاشت و رفت .

گذری پیدا کرد از نامه

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

احترام

همیشه باید به خواستها و نگرشهای انسانها ، احترام گذاشت . ممکن است این آدمها اشتباه کنند ،یا اینکه برخلاف میل ما رفتار کنند  .

گاهی باید به اشتباه کردن دیگر هم احترام گذاشت چرا که حتما پیش آمده که اشتباهی مرتکب شویم و  توقع چشم پوشی داشته باشیم .

در بدترین حالت ، گاهی فکر میکنم باید به حسادت آدمها نیز احترام گذاشت .

قلب ، روح و ................

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

اصلاح طلبی دوستانه

در حین سرخورده کردن دوستانمان باید دقت کنیم به همان اندازه که تحقیر می کنیم در واقع در همان لحظه تحقیر می شویم چرا که نشان می دهیم  آنقدر ظرفیت نداشتیم که دوستمان را اصلاح کنیم و فورا رفتیم سراغ تخریب ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خود درمانی

گاهی باید خودمان را رها کنیم یا بسپاریم به دست زمان

زمان خیلی چیز ها را مشخص می کند و گذر زمان به ما تعریف های تازه ای از خودمان می دهد .

رها شدن از چنگ  دقیقه ها شاید ابتدا سخت باشد اما کم کم به عادتی مبدل می شود که می تواند لحظات آتی ما را نجات دهد .

باید به خودمان فرصت بدهیم که در زنجیر زمان محبوس نشویم .

 

- دیگر نوشت اینکه تازگی ها دلنوشته هایم زیاد شده و این زیاد جالب نیست .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

نقشه

گاهی نقشه می کشیم که از نقشه های دیگران ، سر در بیاوریم . اینقدر غرق توهم توطئه می شویم که کم کم باورمان می شود توطئه ای در کار است .

داستان می نویسیم ، می شویم شخصیت مثبت داستان که همه نیروهای اهریمنی می خواهند ما را به زیر بکشند . آخر داستان را هر کاری می کنیم نمی توانیم ببندیم و می شود یکی از هزاران داستانی که ناتمام گذاشته ایم و ...

روی نقشه راه رفتن ، هنر است . روی نقشه خود راه رفتن اما هنرمندی است و سرک کشیدن به نقشه دیگران بیشتر به وقت تلف کردن می ماند .

فقط کسانی می توانند روی نقشه شان راه بروند که جغرافیای درونی شان را خوب خوانده باشند . یعنی ذهنیات خود را بشناسند و یا حداقل توان خطر کردن داشته باشند . آدمهای ترسو به درد نقشه خوانی نمی خورند چرا که اغلب از ترس خطوط و مرزهای جغرافیایی با وسواس شمال و جنوب را گم می کنند و سرگردان می شوند .

از همه اینها که بگذریم دوست دارم یکبار در کویر ، گم شوم . احساس می کنم کویر پیمایی لذت عجیبی دارد . این ایده اولین بار بعد از خواندن داستان گرفتاری ابن سینا در کویر به ذهنم رسید اما امروز دوست دارم چشمهایم را ببندم و نقشه های دیگر را دور بریزم و به دل کویری بزنم که در آن از نقشه خوانان متبحر خبری نباشد و راه بلد ها تنهاینم بگذارند .

عجب آرزوهایی می کنیم ها

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

برای بیژن ترقی مرد سالیان سال ترانه ایران

ترانه فصل ساده جملاتی است که می رقصند و پایکوبان می آیند . گاهی از شعف و شادی ، پاهی از غم و هجران .ترانه قصه روزانه مردمان است ، مردمانی که عاشق می شوند  به یک ستاره و فارغ می شوند از یک ماه ، عمیق چون اندوه آسمان ، زلال چون حباب های روی آب .

مردترانه ، مرد سادگی است ، زن ترانه زن زنانگی .

ترانه احوال فردا ، امروز و دیروز آدمیانی است که در لهجه صراحت دارند . دلشان زود می شکند ، آسمانشان زود می گیرد اما کلماتشان رنگ نیستی نمی گیرد .

در دل زمستان از تب تابستانی عشق می گویند ، بهار را مهر می ورزند و پاییز را باران باران می سرایند .

 حماسه را ، شکوه را ، میهن را به میان کوچه ها می آورد و مردم را با زمزمه های خاموش و در سکوت ، یکصدا می کند .

بیژن ترقی ،مردسالیان سال ترانه ایران ، آتش به جای مانده از کاروان نیما ها ، بهار ها و و ، و ... خاطره ای دیگر شد و (غوغای هستی) اش ، در این بهار ، خاموشی گرفت و این بار که (گل اومد و بهار اومد )به صحرایی دیگر شد .

سالهاست برنامه گلها،  پایان یافته اما ( صبح خندان ) او جاری است .

به این فکر می کنم رادیو ایران هنوز هم خلاقیت پرور است یا نه ؟

نگذاریم که (نام جاوید وطن ) از خاطره شبهای چراغانی برود و بیژن ترقی به  دفتر یادهای دور ، چون خالقی ها ، معروفی ها ، دلکش ها ، بنان ها ، حنانه ها و یاحقی ها بپیوندد .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بهترین کار های دنیا

یکی از بهترین کارها در دنیا ، دوست داشتن است و دوست داشته شدن .

چقدر زندگی بی هر دوی این ها چیزی کم دارد .

گاهی مجبوریم ، وقتی دوست داریم ساکت تر شویم

گاهی اما هیچ چاره ای نداریم .

دوست داشتن و دوست نداشتن از سرناچاری اما چندان دلچسب نیست .

صبوری و سکوت

دوست داشتن و دوست داشته شدن

و گاهی دل ندادن و دل بریدن

همه از پی هم می رسند .

چقدر بنده وار زیستم بس نیست ؟ نوبت خدا وار زیستنم نرسید ؟

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

روزهای عجیب دلمرده گی

روزهای عجیب دلمرده گی احتمالا مربوط به دنیای وارونه ای است که می بینم . همه چیز جا به جا ، نزدیکی مرزهای واقعیت و ادعا ....

روزهای عجیب دلمرد ه گی ، یعنی باید باور کنی که زندگی می رود و می رود و تو اگر با زندگی نباشی ، جامانده ای و ....

دلم برای روزهای کودکی تنگ می شود . اما این روزها دلم بیشتر سنگ می شود . ارتباط کودکی و سنگ و دل را نمی فهمم .

آدمهای بزرگ حرفهای بزرگ نمی زنند ، کارهای بزرگ می کنند . آدمهای بزرگ به تشویق های بزرگ نیاز ندارند بلکه بزرگان را هم تشویق می کنند .

روزهای عجیب دلمرده گی یعنی روزهای باور این سالهای اخیر که کاش کابوس باشد و پایان یابد .

اگر روزی بتوانم وابستگی هایم به دنیا را به حداقل برسانم .....

زندگی به این خوبی ، همه چیز داشتن ، روزهای دلمرده گی یعنی تو از حد خودت زدی بیرون !

چه کسی می داند حد دیگری چقدر است ؟

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

وقت انتخاب خواهد رسید

فکر می کنم یکی از مهم ترین مباحث این روزها،  انتخابات ریاست جمهوری آتی است که تقریبا به اصلی ترین اخبار روز تبدیل شده است .

امروز هم روز عجیبی بود . به خودم گفتم شاید بدنباشد از نسل اولی ها و دومی های اطرافت بپرسی برای چی انقلاب کردند و اصلا ، الان ما در کجای نقشه انقلاب اسلامی قرار داریم ؟

بعد برگشتم به اینکه ، حالا که ما در یک سطح بالاتر از شرایط حقیقی ، در جامعه مجازی ، مدنیت و شهروندی را تجربه می کنیم چرا از خواسته های معقول و مطالبات مشروع خود با دولتمردان حرف نمی زنیم ؟

چه اشکال دارد از هم بپرسیم ، دوست من!  تو فکر می کنی دولت چه کارهایی را باید انجام بدهد و چه کارهایی را نباید انجام بدهد ؟

یعنی واقعا نسل ما هیچ آرزویی برای کشورش ندارد ؟ کاش بیاییم و از واقعیت های درونی مان نسبت به کشور مان حرف بزنیم . همه باهم !

شاید بعضی بگویند فایده اش در چیست ؟

به نظرم حداقل فایده اش این است که یادمان می آید ما هم از جامعه و دولتمردان چیز هایی را می خواهیم که ممکن است بخاطر روزمرگی ها ، محدودیت ها و حتی تبعیض ها به گوشه ای از ذهنمان فرستادیم که خاک بخورد .

ایران بدون ساکنانش تنها نام یک سرزمین است مثل همه سرزمین های دیگر . گون نباشیم که دلخوش نسیم های رهگذریم .

وقت آن رسیده که دوباره خود را محاسبه کنیم قبل از آنکه ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

باران گل

ریلکه می گوید : صدای دردمندان حتی وقتی می خندند هم توام با گریه است . تا بحال به کودکان گلفروش نگاه کرده اید ؟ وقتی مسیر شما را دنبال می کنند برای فروختن گل از ابتدا تا لحظه ای که گل را می خرید تقریبا لبخند از روی لبشان محو نمی شود . خوبتر که نگاه می کنی ، عمق غم آن خنده های معصومانه را می فهمی .

طفل معصوم زیر باران ناخوانده بهاری می لرزید پرسیدم گلها چند ؟  گفت دسته ای سه هزار تومن با چشم تعدادش را حدودی حدس زدم، بیش از ده شاخه بود . گفتم خب صورتی ها را بده . گفت این یکی ها جیگریه ها . گفتم نه من صورتی دوست دارم . خندید و دسته گل صورتی را با شیطنت بچه گانه ای داد و دوباره لرزید و تن من بیشتر لرزید .

هنوز فکرش رهایم نکرده و تا هنوزی دیگر رهایم نمی کند . جامعه مسلمان و متعهد و انسان دوست ما برای این بچه ها ، چه کرده است ؟

مثل گلی که در تندبادهای حادثه پرپر می شوند و باران حس ناخوشآیند خیابان را در دلشان زنده تر از پیش می سازد .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بهار کودکانه

می دانی چه چیزی دختر بهار را از آمدن دوباره منصرف کرد ؟

می دانی چرا شبیه اوایل پاییز شده یا رنگ تابستان را به خود گرفته و بهار نیست ؟

دختر بهار شب اول سال را به انتظار نشسته بود .

سیاهی آمد و پرسید  بهارک کی به پایم برمیخیزی ؟

دخترک سرش را چرخاند و نگاه کرد.

سیاهی رفت و بهار بازهم تنها شد .

نسیم آمد و بر بهارک قصه وزید

: باهار خانم چرا آسمون دلتو نمی بره ؟

- نسیم مهربون دلم گرفته ، بارون چار اش نیس ، دنیا تو دلم جا نمیشه

نسیم ماند و بهار به سوی پنجره رفت .

باران در گوش نسیم نجوا کرد :

بهار دخت چشه ؟

- میدونی از وقتی تو ناز کردی و هی نیومدی ، دل دنیا رو تیرگی گرفت دنیا کدر شد ، بعد هی بزرگ شد حالا دیگه اینقدر بزرگ شده که تو دله باهار خانم جا نمیشه . سلاطون گرفته . دنیا تاوقتی کوچیک بود دنیای ما بود حالا دیگه ماله سیاهی و خیلی چیزای دیگه اس . این فقط درد دل باهار خانم نیستا ، زمستونم با همه سردیش میناله از دست هوای سربیش .

: راستشو بگو تو خبر داری از وقتی من رفتم چیکار میکنه بهار با اون همه عشقی که تو دلشه ؟

- آره جای خالیتو شبا با مهتاب پرمیکنه و روزا با آفتاب . تو چی میدونی از دل باهار .

بهار پنجره را بسوی آسمان باز کرد و با آسمان انتظار کشید تا کودکی سنگی به سویش رها کند بلکه به گوشه ابرها بربخورد و کمی ببارند .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

یک انتخاب جدید

اگر قرار بود انتخاب کنم

 

حتما از بین گلها، میخک سپید را

حتما از بین رنگ ها ،زرد را

حتما از بین سازها ، تنبور را

 

حتما از بین شهر ها شیراز را

حتما از بین سال ها ، امسال را

حتما از بین منظره ها ، آسمان را

 

حتما از بین دلتنگی ها ، اشک را

حتما از بین شاعر ها ، سعدی را

حتما از بین لطافت ها ، باران را

 

انتخاب ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دیگر هبوط نمی کنیم

:بیا این سیب پیشکش تو

- نه ممنون، نمی خورم 

: چرا ؟

- کاه و کاهدان از خود من است

:بیا بخور خوشمزه است 

- ما که زمین خورده ایم سیب به چه کارمان آید، بانو !

: بیا سیبی دیگر را امتحان کنیم شایداین بار  به معراج برویم

-آه بانو ، بانوی سیب ، بانوی تردید ، بانوی عشق

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نقش موثر زنان

برایم یک سوال بزرگ ایجاد شده است

درحالیکه در قرآن ، بارها و بارها به نقش موثر زنان در واقع بزرگ مربوط به انبیا اشاره شده است. (مثلا حضرت مریم ، آسیه ، خدیجه، بلقیس ) چرا بازهم بعضی از مرد ها حتی تحصیلکرده در مواجهه با زنان موفق ، اینقدر با تنگ نظری رفتار میکنند و اگر مجبور به هماهنگی با یک زن باشند انگار دنیا به آخر رسیده !!! در حالیکه زنان همیشه به مردان افتخار می کنند و از همکاری با فرهیختگان مرد و مردان موفق اصلا دچار حس بدی نمی شوند ؟

عجیب نیست ؟

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آخرین بار

نمی دانم تابحال تجربه ای داشتید که احساس کنید کاری را برای آخرین بار انجام می دهید یا برای آخرین بار کسی را می بینید و ....

یکشنبه ای که گذشته مشغول کاری بودم ، ناگهان با وجود تمرکزی که داشتم ، احساس کردم برای آخرین بار است که می توانم در این موقعیت باشم . حس عجیبی بود .

گاهی درون انسان زودتر از بیرون خبردار می شود .

عجیب تر این است که احساس می کنم الان هم موقعیتی غیرقابل تکرار دارم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

زمان از دست رفته

از قدیم به ما یاد داده اند که حسرت زمانی که از دست دادی نخور ! به الان برس و به آینده فکر کن .

واقعا زمان هایی که ما از دست می دهیم مهم نیست و نباید به آنها فکر کرد ؟

آیا قدیمی ها به صرف عاقبت اندیشی به این نتیجه رسیدند که زمان های از دست رفته را باید در برابر آینده ای نامعلوم سر برید ؟

یعنی نباید پرهیز کرد از به بطالت گذشتن همین ثانیه ای که گذشت ؟

این ایده خوبی است که به گذشته فکر نکنیم و با فکر گذشته آینده را تباه نسازیم اما اگر با شعار هایی که عمده آن ها عملی نمی شوند لحظه های بعد را پیش فروش کنیم چه ؟

فکر میکنم گاهی زود دیر نمی شود ! اغلب برای مرداب دیر شده .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود

اشهد ان لا اله الا الله

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چند قدم آن طرف تر

وقتی آرام آرام می روی به سمت ناپیدای هستی اگر چه دلهره داری اما مسیری روشن را طی خواهی کرد .

از اینکه در این مدت با پیام ها و نظرات خودتان مرا تنها نگذاشتید از همه شما متشکرم .

امیدوارم بعد از گذراندن این شرایط بتوانم بازهم در خدمتتان باشم .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

به تو فکرمیکنم

به تو فکرمی کنم امانمیدانم کار درستی میکنم یا نه ؟

پدر این روز ها بیشتر به تو فکر می کنم .

و قلبم را فراموش می کنم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

ظرایف هستی

یکی از ظرایف عالم هستی شاید این باشد که فاصله فرو افتادن برگ از درخت و به برگ نشستنش آنقدر کوتاه است که هیچ برگی بعد از افتادن احساس مرگ نمی کند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

فایده تو

اینقدر برایم فایده داری که نمی دانم چگونه همه را بشمارم

در اوج تنهایی به من امید می دهی که هنوزهم کسی هست .

هر بار که از دیدن صحنه ای در جامعه به خودم می پیچم سراغم میآیی و بازهم به مهربانی می خوانی ام .

عصبانی که می شوم آرامم می کنی .

مغرور که می شوم رامم می کنی .

حسود که می شوم هشدارم می دهی .

غافل که می شوم بیدارم  می کنی .

اگر یک روز صبح در چشمم موج نزنی تا شب چشمهایم باز است اما هیچ چیز را نمی بینم .

خلاصه اینکه همیشه این معادله را به تعادل می رسانی  .

خروش می کنی . سکوت می کنی .

بیم می دهی . امید می دهی .

همه بهانه من از توست .

ای عشق همه بهانه از توست .

هزاران فایده داری برایم .

دوستت می دارم  .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آیا همین سی روز کافی است ؟

به نظر شما همین یک ماه کافی است ؟

به نظر من سال های سال هم کافی نیست !

این روز های نیآمده را نباید فریبی بدانیم بر خود

بهتر این است که همانی باشیم که هستیم

چند روزی را تفریط و روزهای باقی را افراط شایسته ما نیست اگر خود را انسان بدانیم .

گاهی از یک فکر خط بطلانی می کشیم بر ...

با خود رو راست باشیم تا بتوانیم با خلق خدا هم فارغ از هر ریایی زندگی کنیم .

خداوند به هیچ یک از اعمال ما نیاز مند نیست و این ماییم که به تک تک اعمالمان نیاز داریم .

هرچه دامنه تزویر گسترده  روزهای آتی زشت تر و بی حاصل ترند .

حتی گاهی بغضی که در گلوی کسی از ما چون خار میشکند روزی سیلی میشود و ما را با خود میبرد .

از خدا میخواهم خار گلوی کسانم مباشم .  

به امید روزی که همه روزهایمان در تعادل باشد .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

عبور

گاهی فقط باید عبور کرد

چرا که بر خلاف تصور ما اگر بایستیم و نگاه کنیم خیلی چیزها را نخواهیم دید .

این شاید حرف درستی باشد که راه رسیدن به بهشت گذشتن از خوشبختی و تحمل سختی است .

بهشت هر آدمی در کلمه ای هم معنی می شود .

بهشت شما چیست ؟

گاهی آدمها بهشتشان را گم می کنند و پاره ای از وقت ها بهشت دیگران را هرچند کوچک بر نمی تابند .

گاهی فکر می کنم همه ما سهمی داریم از بهشت از جهنم   ، همه ما و هیچکس نمی تواند خود را مالک مطلق آن بهشت بداند .

بهشت گمشده را کسی دیده ؟

جایی است خوش آب و هوا در اطراف شیراز . حیف که غیر از خاظره اش عکسی ندارم که برایتان بگذارم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

جراحی قلب

جراحی را می شناختم که قلب را خوب طبابت می کرد .

روزی با کارد به سراغم آمد .آن روز من درمانده و پریشان حال بودم و شماره به شماره نفسم را مدیون غمی که فرو میخوردم و بازمیگشت . گفت باید زواید قلبت را جراحی کنم و من چون به مهارت و صداقتش ایمان داشتم قلب بیمارم را به تیغش سپردم .

دیروز دیدم که تیغ جراحی به دست بازهم  به سویم می آید به او گفتم : قسم می خورم هیچ زایده ای در قلبم نیست به نفسهایم گوش کن ! . سری تکان داد و گفت : نه این بار زایده ای که بر قلب خویش دارم می زدایم .تو زایده ای هستی بر قلب من باید از قلبم جدایت کنم و این گونه تیغ بر من گشود .

هنوز خون از پیکره ام جاری بود  و او سبکحال می رفت . به او گفتم : چگونه بی من توانی ؟او پاسخ داد با تو نمی توانم .تاکنون نیز هزاران بار شریانهایم را منقلب کردی و در تمام این مدت قلبم سکته های تورا تحمل کرده است .

اینک از من و قلب و بریده های جسمم گلی مانده است بر جای که روزی خداوندگارم به میزبانی مهر آن را دل آفرید . و هر قطره خشکیده خون مهری بود که بر او می ورزیدم . نمی دانم چرا با این همه خونی که از من رفته چرا هنوز تا او را به خاطر می آورم آن پسمانده گل رنگش سرخ می شود .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چند اظهار نظر شخصی :

 موش و گربه :

گاهی طنابی  که برای اعدام یک گربه مزاحم به سقف می بندیم تا کسی چنگمان نزند به موش های خانه مان کمک می کند تا زود تر شبی در خواب مغزمان را بجوند .

تلفن :

می توانیم به تلفن مان که پیاپی زنگ می خورد جواب ندهیم و به آن طرف خط با بی قیدی بگوییم  ولش کن !!! اما نمی توانیم زنگ هایی که خورده است را فراموش .مطمئنا درجایی اززمان به خاطر می آوریم که دیگر فرصت پاسخ دادن نداریم .

داستان :

نوشتن داستانها  ، بهانه ای است تا نویسندگان بتوانند از آنچه دیگران در معنای زندگی به آن خیانت کرده اند سخن بگویند . نویسنده در داستانهایش می خواهد نشان دهد که می شد آن طور دیگر بود اما در واقع خود او هم ، هیچ گاه طور دیگری نبوده است .

کلمات  :

نباید سعی کرد که از جانی که درکلمات نهفته است غافل شد آن روح عجیب می تواند با یک ظهور ، هزاران جان را گرفتار طوفان کند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نیایش یک پیام آور

از معبدم :

 

خداوندگارا

به کوهت سوگندی نیست و

به دریایت

به درختت سوگندی نیست و

به صحرایت

به ماهت سوگندی نیست و

به ستاره ات

به نورت سوگندی نیست و

به تاریکی ات

به همه ات سوگندی نیست و

به هیچ ات

به سوگندم و سوگندت

به من سوگندی هست

به من ات

به من جدا مانده از تو ات

به من جا مانده از خودت

به من

خواهم سوگند 

که مرا بازگشتی است

همیشه به سوگندت

به فریده ات و نکو آفریده ات

سوگند

به انسان و انسیه ات  

سوگند

رها مکن این تنهایت

و این تن هایت

...

عیدنوشت :

برانگیخت خداوندگار مهر، محمد امین را به مهربانی و مهر گستری . به مودت ودوستی ، به رحمت و انسانیت از دست رفته .

انگار پیام آوران نوریم وقتی که خورشید را انکار نمی کنیم . پیام آوران پایداری وقتی که استقامت کوه را باور داریم .

از گوشواره هلال ماه بالا می رویم و از ناهید و ناهید ها ، رد می شویم وقتی گستردگی آسمان را در دلمان دارم .

انگار که خدا همیشه و همه جا وقتی که باور دارم با من است .

وقتی تو برادر منی تو خواهر منی تو همزاد منی و من این ها را باور ندارم انگار که به هیچ رکنی از ارکان هستی ایمان ندارم !!!

ما همه پیام آورانیم .

برای کودکان وجودمان

 بزرگی روح مان

و عمق احساسمان

ما همه پیام آورانیم از مبدایی که به آن تعلق داریم و بازگشتی که به آن خواهیم داشت .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کافه پیانیست ها

امروز عصر که برای خوردن لازانیا محبوب گیاهی ( جای همه دوستان علاقمند به این خوراکی سبز) به رستوران خانه هنرمندان رفته بودم تا پیش از آماده شدن غذا مشغول مرور دوباره کافه پیانو شدم .

همهمه ای که در کافه هنرمندان بود هم نتوانست تمرکز ذهنی ام را در خلال خواندن کتاب برهم بزند . حین مطالعه متوجه خانمی شدم که بالای سرم دوباری گفت : ببخشید خانم

قبل از اینکه سرم را بلند کنم منتظر بودم یکی از دوستانی که اتفاقی مرا دیده است را رویت کنم . با تردید سرم را بالا گرفتم . دختر خانم با لحن خاصی پرسید : ببخشید خانم ما می توانیم صندلی های میز شما را بر داریم ؟

حنده ام گرفت ، گفتم : بله خواهش می کنم .

بعد به اطرافم نگاه کردم و دور میزم را که هیچ صندلی نداشت . در حالیکه نگاهم را با زاویه کمی به دور و بر میز معطوف میکردم ، دیدم در واقع بغیر از میزشماره نه همه میزها شلوغ هستند و تنها میزی که خالی است دایره مرمرینی است که غیر از من و یک لیوان چای و قندان با قندهای جبه کله ای ( آنقدر بزرگند که در دهان جا نمی شوند ) چیزی نیست .

با خودم گفتم حتما خوردن لازانیای گیاهی به دیدن این صحنه دلهره آور می ارزیده که اینجایی !!!

روی هم رفته کافه پیانوی جعفری به شکل ویژه ای مرا مشغول ساخته  ، از آن شکل هایی که نویسنده اش با وجود اینکه نگاه های تقلیدی به برخی رمان های معروف داشته است اما توانسته فضای خوبی را تداعی کند . ضمن اینکه  معتقدم  گاهی نو آوری ها در دل رونویسی ها نیز شکل می گیرند که البته نوشتار جعفری چنین نیست و نشانگر از نبوغ ذاتی نویسنده در پرورش داستانش می باشد .

خواندن کافه پیانو را حتما ، برای یکبار ، حتی چند سطری از نقدهایی که درباره اش نوشته اند به همه توصیه می کنم  و به خودم

زودتر دست به قلم شدن بازنویسی آخرین شب بتهون که مدت ها پیش قرارش را با دوست خوب مترجمم آقای رضوی گذاشتم .

گاهی میزهای پر صندلی  و صندلی های پر از آدم هم از تنهایی انسان ها کم نمی کند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

ای همه آرامش از تو پریشانت نبینم

به آرامش کسانی که ما را آرام می خواهند فکر کنیم .

طبیعت انگار مادر آرامش است و خدا سر منشاء آن  . هر بار سر سپردم به اجزای طبیعت لحظاتم مملو از سکون و معنا شده است .

مثلا عظمت کوه و یا جریان جاری رود حتی پروانه ای که ناگهان از سر مژه ات پر می گیرد و بالاتر می پرد .

دیروز صبح فرصت دوباره ای دست داد که طبیعت را از دست ندهم .

اما آرامشی که طبیعت به ما می بخشد با نخاله هایی که به او نثار می کنیم چندان پایدار نخواهد ماند .

قدر آرامشی که می گیریم را بدانیم این راحت خیال همیشه هم اینقدر آسان به دست نمی آید و این درباره آدمیانی که اطراف ما نیز هستند صادق است . قدر مهربانی ها و دستگیری ها و حتی نگاه های عمیق تسلی بخش را باید دانست ممکن است امشبی باشد و صبح فردایی نه .. البته هستند کسانی که می گویند دمی را دریاب اما دلآرامی نعمتی است که هر کسی شاید آن را نیابد .

خوش بر احوال آدمیان و آرام قلب شان

خوش بر احوال آرامش بخشان

خوش بر احوال جمله دل آرامان هستی

که پریشانی شایسته هیج انسانی نیست حتی جنگ افروزان .....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

برکت یعنی تو

هنوز صدای آژیر قرمز می آید بچه ها را به پناهگاه بردند و دختر بچه ای گریه می کرد آن یکی از ترس جیغ می کشید . معلم ها ،هراسان اما صبور ، همه را به سمت دالان سیمانی هدایت می کردند . به ندا می گفتم : ندا تو هم می ترسی ؟ می پرسید : تو نمی ترسی ؟

سرم را از خجالت پائین می انداختم و دلم می خواست دستهای تو را لمس کنم . دستهایی که بوی  عجیب برکت از آن ها می آمد و من در عالم بچگی نمی فهمیدشان .

می گفتی تو هر روز یک گلی ، یک روز نرگس ، یک روز نیلوفر روز دیگر یاس . اما این ها اصلا مهم نبود وقتی صدای آژیر میآمد و زهرا می لرزید و من که مغرور تر بودم ناخن هایم را می خوردم .

یادت نیست ؟حتما هست وقتی از دود ها با تو می گفتم و انفجار مدرسه کناری و تو با آرامش موهایم را نوازش می کردی و داستان جغدی که از تاریکی می ترسید را برایم دوباره و چندباره می خواندی ....

چه زود بزرگم کردی انگار چه زود عاشقی را برایم معنا .

از بازی شطرنجمان چیزی یادت مانده آنجا که به دلخوشی مهره را به نفع من جا به جا می کردی و نگاهت می کردم و یک روز از آن روز ها که بزرگتر شدم به خنده گفتی : حقه می زدم که ببری اما بانگاه کردنت به من می فهماندی که برد اینچنینی را دوست نداری ....

پنچشنبه های شب شعر در دل گرمای تابستانی شهر تن سوخته مان که قول می دادی ده ساله که شدی می برمت و من سیزده ساله بودم و گفتی فراموش کردم این مدت قولی که دادم را ...

از نامه هایی که در چهارده سالگی برایت می نوشتم و اینکه با دوخط هر روز جوابم را می دادی و آن دوخط هرگز تغییر نکرد : تو اینک نگین انگشتری زندگی منی . دوست دارم ستاره ای باشی که از تو نور گیرند نه آن که آدمیان راهشان را از تو دور . و افسوس که انگار هنوز معنی آن خطوط را نفهمیدم ..

صبح های تعطیلی و پیاده روی های طولانی و گفتگو از زندگی و فلسفه و سیاست و و و

عصرهای دلگیر جمعه و خاطرات تو و خانه دوست صبوری که ساز می زد و تو هر جمعه با صبری که بر بی پایی اش می کرد ثابت قدم .

می گفتی مهربان باش حتی اگر مهربانی ات را کسی پاس ندارد . میگفتی ببخش حتی اگر چیزی جز تسلی خاطر دیگران نداری همان را ببخش .

یک روز کسی به تو گفته بود فلانی زیاد گریه می کند و تو روزها مراقب گریه هایم بودی و یک شب که غرق شعری از مهدی اخوان ثالث بودم درآستانه پانزده سالگی ساعت ها از گریه برایم گفتی ... و هنوز مزه شور کلماتت را در دهان اندوهم حس می کنم .

به دستهای مهربانت فکر نمی کنم به قلب مهربانترت نیز هرگز ... اما چشمهایت مرا رها نمی کنند .

مادر همه قداست است و پدر یک دنیا برکت

پدر یک دنیا برکت

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

شبانه چهارم

چقدر شبانه های زنانه را دوست دارم

سرشار از شور مملو از اشتیاق

شبانه های زلف های گشوده

احساس های روان بر ذرات هوا

چای های دم نکشیده لیوان ، لیوان

خمیازه های بی امان دیوار

ساعت لنگان به شب رسیده

نمی دانم چرا سرعت می گیرد بی امان

دلم میخواهد زمان را

به پیشکشی چشمانت

که خیره در آینه ام می نگرد

متوقف سازم

شبانه های زنانه ، شبانه های بوی تو

شبانه های دست های خالی من

و قصه هایی که نمیگویی

و لالایی سیرسیرک ها

شمع های افروخته

چشم های به در دوخته

وقتی خواب بر من چیره می شود

شبانه های فال

شاهدی از حافظ

لیلی خوانی

مجنون سرایی

و عشوه ای که از گوشه چشمت

بروی کاغذ های سیاهم

باقی مانده است .

شبانه های یاس

شبانه های مریم

شبانه های همه دختران لطافت

و کام تلخ من از بازنیآمدنت

و سکوت

پایان شبانه ای دیگر

و در سکوت انگار زمزمه ای جاری است :

((بهار من گذشته شاید
غمت چو کوهی ، به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
چو نشنوی فغان عاشقانه ی من ))

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

رویای شاخه های رز شفابخش

کسالتی که از شب گدشته داشتم  کمی روحیه ام را تحت الشعاع قرار داده بود صبح منتظر آمدن مادرم بودم به این فکر می کردم چقدر خوب است که دستی روی پیشانی ام باشد و به من این را تلقین کند که بیماری بر من چیره نمی شود . مادر که آمد احساس کردم دست او می تواند این معنا را در من تلقین کند . اما دست تو چیز دیگری بود .

تمام مدت روز به دستهایت فکر می کردم که روی پیشانی من می لغزند و درجه تبم را حدس می زنند .

پیش خودم می گفتم که عصر که خسته شدم حتما می خوابم و ترس اینکه بیماری با خواب در من کهنه شود بیشتر خواب را از چشمم می شست .

تا اینکه پنجاه شاخه رز از در رسید . شاخه های گل ابتدا عجیب بود و فکر چینششان کسل کننده اما وقتی به گفته تو قرار شد رزها را در خانه پخش کنم انگار تبم برید .

با حوصله نشستم و شاخه های باغچه ای را که پر از تیغ بود جدا و مرتب کردم . انگار نه انگار که بیمار بودم تو با گلهایت انگار با شفا آمدی .

تمام لیوان های پافیلی را پر از آب کردم و شاخه ها را در هر لیوان پخش کردم چقدر انرژی بخش بود و قطرات آبی که با دست روی آنها پاشیدم ...

رزهای شفابخش الان روی میز ناهارخوری ، کنار مبل ها ، روی پاتختی و بالای تختم ...

تیغ هایی که در دستم فرو می رفت از خواب بیدارم می کرد چقدر یاد کردم از گلهای سرخ کتاب دزیره که آن ماری به زیباترین شکل زیرکانه آنها را در کتاب گنجانده بود .

کسی که یک بغل رز برای من می آورد به من روحی می بخشد که انگار خداوند دوباره در من خدایی می کند و من از استشمام عطر او هبوط میکنم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

ریاضی

امروز عصر بیکار شده بودم و سرم به نسبت روزهای گذشته خلوت تر . دیدم چقدر دلم برای ریاضی تنگ شده است . گاهی اوقات قدیم تر ها یکی از تفریحاتم حل معادلات دیفرانسیل بود . معمولا حین حل کردن مسائل ریاضی ، دو سه موردفکری که ذهنم همزمان با آنها درگیر بود حل می شد .

انگار با نوعی نظم خاص ذهنی مواجه می شدم و به درستی این جمله بروس واسرستاین برنده جایزه مذاکره کننده بی همتای مدرسه حقوق هاروارد در سال ٢٠٠٧ ، بیشتر پی بردم :

کاربرد دانش ریاضی در تحلیل ، خوب و مفید است اما تمرکز و توجه به منطق مسائل بهتر و مفیدتر است .

ریاضیات را فراموش نکنید کافی است که با این دانش دوستی کنید و به او مثل یک دوست تمرکز دهنده اعتماد کنید .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

این یک سیاه نمایی نیست

.....

ترس مسافران قطار را فرا گرفته بود

و هر خانه ای پر بود از موارد ممنوع !

اغلب شهروندان قانون گرا

با خشم نفرین می کردند

و بهترین خوانندگان

آوازشان را از یاد برده بودند

وفتی مردم پی به حقیقت بردند

قسم خوردند که رازنگهدار باشند

و گاهی که زیر فشار و خفقان

به فرشته بودن تظاهر می کردند

بدل به هنر پیشه شده بودند

در حالیکه هنرپیشگان واقعی دست از کار کشیده بودند  .....

 

فکر می کنم ،  باید ترسید از مردمی رازداری کنند و به فرشته بودن تظاهر.

فکر می کنم ،  آواز را از خواننده بگیری او حتی نمی تواند روزمرگی کند .

فکر می کنم  ، وقتی خانه ها پر از ممنوعه شد تنفس هم بر انسان متعهد حرام می شود .

فکر می کنم بند های شعر هانگ یونگ یو را حس می کنم بارها و بارها ، این یک سیاه نمایی نیست !!! اما نمی دانم چیست ؟

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دوباره زندگی

مدت هاست که دوست دارم از هایکو هاو شعرهای خانم فریبا عرب نیا یادداشتی بنویسم :

که امشب شد . لحن آشنایش را همیشه ستوده ام .

دوباره زندگی

حالا دیگر پنج شنبه های عزیز

عزیزتر شده اند

چون

با خودم قرار دارم

خودم که هرگز ترکم نمی کند .

****

توارث

مادرم یک عمر به دنبال عشقی گشت

که من هنوز نیافتمش

ای کاش دخترم ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

یادهای ماندگار

با سلام

دوستان گرامی از شما دعوت می کنم به ویژه نامه وبلاگی علی سبزواری سری بزنید تا ما را در یادواره دکتر همراهی کنید .

www.alisabzevari.persianblog.ir

یادگار قلمی متعهد و شریف

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

من از یادت نمی کاهم

کاش اهالی وبلاگستان امسال برای دکتر (شریعتی) یک ویژه نامه بزنند .

مثل کویریات و ...

دلم برای نوشته های شور انگیزش عجیب تنگ شده .

((اما آنچه در کویر ، زیبا می روید خیال است ! این تنهادرختی است که در کویر خوب زندگی می کند ، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال ! گل هایی همچون قاصدک ، آبی و سبز و کبود  و عسلی .. هر یک به رنگ آفریدگارش .....))

و چقدر دوست داشتم که کویر باشم و مملو از گل های خیال ...

دکتر شاید هیچ شبی به زیبایی شب کوبر نباشد و ستارگانش شور انگیز

دلربایی پروین و دلدادگی زمین

انگار تنت که کویری شود تازه عاشق میشوی به خار به گل به هر چه در تو می روید خود رو

نمی دانم رویش بهانه عشق است یا عشق بهانه جوانه زدن

هر چه هست بی بهانه در تن کویر که حسرت آب عادت است و نه عشق ، می رویم . درست مثل خیال های قبل طلوع که می خواهی در سراچه خواب غلتی بزنی .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تکلیفت روشن شد ؟

خیلی وقت بود که فکر می کرد باید تکلیف خودش و زندگی اش را روشن کند هر روز به دنبال یک چراغ تازه بود و خورشید را نمی دید .درست مثل شب پره ای که از زلال نور فقط چشمانش را ریز تر و ریزتر می کند .

خیلی وقت بود که می خواست حرفش را بزند اما لب هایش را جایی گم کرده بود انگار مهر او مهری بر دهانش کوفته بود .

خیلی وقت بود که تصمیم داشت برود اما هر روز صبح تا استارت می زد بوی دود غلیظی پارکینگ جثه اش را پر می کرد .

 

امروز اما هم باید تکلیف زندگی را روشن می کرد و هم حرف می زد و هم می رفت

 

دنبال قلم و کاغذ می گشت تا آخرین های روزگار بلاتکلیفی را بنویسد .

 

زنگ تلفن اما مهلت نداد

 

_ سلام

: سلام  خوبی ؟ چکار میکنی ؟

 

تا آمد که بگوید تکلیف زندگی ام را روشن میکنم از آن طرف خط بی صبرانه شنید :

میآی باهم بریم کوه ؟

_ نه حوصله ندارم

:بیا بریم حوصله ات میاد سر جاش

_ آخه

: آخه نداره تکلیفت روشنه الان آماده می شی حرفی هم نمی زنی راه میافتی میریم کوه .روشنه ؟

_ آره

 

گوشی را که گذاشت دیگر دنبال قلم و کاغذ نمی گشت باز هم نازنین تکلیفش را روشن کرده بود .

و یک روز دیگر به بلاتکلیفی اش افزود ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

رقص در آینه

نمای بیرونی محل کارم (بانک) از همین شیشه های جیوه است که از بیرون مثل آینه عمل می کند . چند روز پیش با همکاران مشغول بستن کارهای آخر وقت بودیم که متوجه شدم کسی پشت یکی از همین شیشه ها  ایستاده نگاه که  کردم دیدم یکی از همین کودکان دوره گردی است که فال می فروشد او ما را از داخل شعبه نمی دید اما بنا به اقتضای شرایط شیشه ها من بخوبی می توانستم حرکاتش را ببینم شاید هفت ساله بود .

اول زل زد به شیشه و کلاهی که سرش بود را بالا و پائین کرد بعد دور خودش چندباری چرخید و شروع کرد به رقصیدن و تمام مدت هم به شیشه که حکم آینه را داشت نگاه می کرد و کودکانه قهقهه می زد .

اینقدر دیدن شادی معصومانه این طفلک خردسال روی من تاثیر گذاشته یود که ساعت ها یادش بودم و چندباری هم از تصور رقصیدنش گریه کردم .

شاید سهم او هم از آن روز زندگی رقصیدن در آینه ای بود که ......

کاش نگذاریم سهمشان همین باشد و بس . تا همیشه غریبه بمانند و میهمان نگاه سرد ما !

اشک سردشان را و خنده دردشان راببینیم .

رسیدم به ترانه ای که مرحوم ناصر عبدالهی  با عنوان کودکان خیابانی در آلبوم هوای حوا با ترانه سرایی ابراهیم اسماعیلی و آهنگسازی  فرزاد فرومند ، خوانده بود ..

متن ترانه کودکان خیابانی خیلی زیباست و البته آهنگ و صدای دلنشین ناصر عبدالهی

دو تا چشم بی تکلّف
یه صدای خشک زخمی
یه نگاه بی ستاره
دو تا دست پینه بسته
دو تا پای خرد و خسته
که دیگه رمق نداره

از سر صبح تا دل شب
میپیچه صدای گاری
تو گوش کر خیابون
توی گرما زیر آفتاب
توی سرما زیر بارون
سر چهارراه دور میدون

میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااااااااااا ...



پیشتون مثل یه برّه ست
سر به زیر و رام و آروم
دنیا با این همه گرگیش
توی این معرکه میدون
کوچیکه قد یه کوچه
با نهایت بزرگیش

توی مشتاتون اسیره
مثل بازیچهء کوکی
که تو دست این و اونه
اگه مردی مونده باشه
توی بازوی شماهاست
جون هرچی پهلوونه

میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااااااااااا ...


کوچیکین امّا بزرگین
هرچی سختیا زیاده
همّت شما بلنده
توی این دوره زمونه
خیلی حرفه که یه بچه
کمر مردی ببنده
دل آسمون میریزه
وقتی لبهاتون میلرزه
امّا گریه رو میخندین
کوچیکین امّا بزرگین
به خود خدا قسم که
شماها یه پارچه مردیـــــــــن

میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

به چه فکر می کنیم ؟

امام خمینی :

جلوی آزادی هرگز گرفته نشده است و نمی شود و مردم آزادند، الّا آنجایی که بخواهند تباهی بکنند و بخواهند ملت را به عقب برانند.

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

هوای وصال

در پیچ و تــــــــاب گیسوى دلبر  ترانه است             دل بـــــــــــرده فدایى هر شاخ شانــــــه است

جان در هــــــــواى دیدن رخسار ماه توست             در مسجد و کنیســــه نشستن بهانــــــه است

در صیــــــــد عــــــارفان و ز هستى رمیدگان            زلفت چـو دام و  خــــال لبت همچو دانــه است

انـــــدر وصــــــــال روى تو اى شمس تابناک            اشکــــــــم چــــو سیل جــانب دریـــا روانه است

در کــوى دوست  فصل جوانى به سر رسید             باید چــــــه کرد  این همه جــور زمـــانــــه است

امــــــواج حُسن دوست  چو دریاى بى‏کران              این مستِ تشنه کــــامْ غمش در کــــرانه است

میخـــــــــــانه در هواى وصالش طرب کنان               مطرب به رقص و شـــادى و چنگ و چَغانه است

 

امام خمینی

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خواب در چشم ترم می شکند

امشب عجیب دلم برای فروغ فرخزاد تنگ شده است و آن منظومه های زنانه اش که بی شک در تاریخ شعر امروز ایران تکرار نخواهد شد .

نه اندرزی و نه پندی یکایک وصف الحال

فروغ شاعر لحظات بی نیازی است و نیاز را به زیباترین تعابیر سروده است

دامی است بر سر راه پرندگان کوچک احساس و ..

گاهی دلم برای احساس می سوزد اما امشب دلم بیش از همه بر صداقت فروغ سوخت که گویی کمتر به آن کسی پرداخته است

آنقدر کلماتش در ذهنم تکرار شد که وادارم کرد یادداشتی از او بنویسم

شعر فروغ نماینده همه ناخوانده های در پستو مانده است

گمشده

بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از ایینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در اینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

راه فرشته


The wise man said just walk this way
To the dawn of the light
The wind will blow into your face
As the years pass you by
Hear this voice from deep inside
Its the call of your heart
Close your eyes and your will find
The passage out of the dark

Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star

The wise man said just find your place
In the eye of the storm
Seek the roses along the way
Just beware of the thorns

Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star

The wise man said just raise your hand
And reach out for the spell
Find the door to the promised land
Just believe in yourself
Hear this voice from deep inside
Its the call of your heart
Close your eyes and your will find
The way out of the dark

Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star
Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star

 

مرد دانا گفت: این راه را برو

تا طلوع نور

باد بر صورتت خواهد وزید

آنگاه که سالها از کنارت می گذرند

آوای درون را بشنو

این ندای قلب توست

چشمانت را ببند و خواهی یافت

راه خروج از تاریکی

 

اینجا هستم

بر من فرشته ای خواهی فرستاد؟

اینجا هستم

در سرزمین ستاره صبحگاهی

 

مرد دانا گفت: جای خود را بیاب

در چشم طوفان

در طول راه به دنبال گلهای سرخ باش

اما زنهار از خارها!

 

اینجا هستم

بر من فرشته ای خواهی فرستاد؟

اینجا هستم

در سرزمین ستاره صبحگاهی

 

مرد دانا گفت: دستت را بالا بیاور

و به سوی افسون دراز کن

دریچه ای به سوی سرزمین موعود بیاب

و فقط به خود ایمان داشته باش

آوای درون را بشنو

این ندای قلب توست

چشمانت را ببند و خواهی یافت

راه خروج از تاریکی

 

اینجا هستم

بر من فرشته ای خواهی فرستاد؟

اینجا هستم

در سرزمین ستاره صبحگاهی

 --------

 

ای کاش مرد دانا همیشه همراه بود ودر گوشم زمزمه می کرد

و تونیز مرا می دیدی و در سرزمین ستاره صبحگاهی

فرشته ای فرو می فرستادی تا سیه روی شود هر که دروغش باشد

و این قلب بی ندا

ندایی نو را به سوی نور در خود

تجربه می کرد

دستهایم را بالاآوردم

بالا بالا بالاتر

دستم به تو رسید

اما فرشته ات آخر این قصه نرسید

همه بادها بر صورتم وزید

وقلبم دریچه ای شد به سوی موعود تو

تا دیر تر نشدم

تا پیر تر نشدم

فرشته ات

نه خودت را بر من فروفرست ...

 

(گروه ماندگار اسکورپیونز)

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

زندگی هنرمندانه

ماریا ریلکه در چند نامه به شاعری جوان می گوید :

( برای دریافتن هنر از بحث و انتقاد بدتر چیزی نیست زیرا نتیجه ای که از انتقاد بدست می آید همیشه اشتباهاتی است که کم و بیش به حقیقت نزدیک است .

 

همه امور برخلاف آنچه می گویند دریافتنی و گفتنی نیست آنچه روی می دهد بیان ناپذیر است و در عالمی می گذرد که هرگز پای سخن بدانجا نرسیده است و بیان ناپذیر تر از همه چیز آثار هنری است .

 

 هنرمند از احساس قدرت خویش ، در ابداع و خلق وصورت بخشیدن بدان سبب لذت می برد که پیوسته و در همه موارد هستی و موید این احساس است و جانوران و چیزها پیاپی آن را تایید می کنند

من هر روز به بهای درد هایی که تقدیسشان میکنم  این نکته را بهتر در می یابم که شکیبایی مایه توفیق است . )

خواندن جملات این کتاب تاثیر بسزایی بر اندیشه و نگاه من به زندگی امروزم داشته است .

شاید چگونه زیستن نیز خود هنری است که ریلکه خیلی ظریف از آن صحبت می کند . اینکه همیشه زندگی مان بر مبنای نقدهای دیگری بررسی نکنیم و همیشه نخواهیم که تمام وجوه زندگی را لمس کنیم چرا که زیستن واقعی در دل این روزهایی است که می گذرند و این ما هستیم که به این روزهای گذرنده جان می دهیم و صورت می بخشیم چناچه زیبایی در پی است از نگاه زیبا و دست های زیبانگار ماست و هر بدی ماحصل حضور ناتمام ما .

دردهای مقدس شاید کم بهاتر از یادآوری خاطر ما باشند اما رنج های ما یکی پس از دیگری به ما نشان می دهند که بر هر مقطع از زندگی مان چقدر روح مان به روح زندگی پیوند خورده است .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

شبانه سوم

امشب تو را در رویا هایم می بینم و تا صبح وصالت این خواب خوش را تعبیر می کنم .

شمع نیم سوخته نیمه شبان و هلهله هزارآوا با سپیده صبح

خلعتی نو بر شبانه ام بپوشان

سبز و آیینه دار سپیدی های ماندگار

_امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم _

باز امشب در اوج نگاهت در معبر خوش مسیر چشمانت ، نیت کرده ام به قصد قربت

و وسعتی که با هر نگاه بر من می بخشی

شب به شب با منی

در منی

خود منی

تا صبح طلوع میکند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

سفرنامه

گشت و گذار در طبیعت این فرصت را در اختیار انسان قرار می دهد که کمی خودش و عملکردش را  بازبینی و ارزیابی کند .

صدای آرام آب که ذهن را به آرامش دوچندان می خواند و البته وزش نرم باد که خاطرات خیلی دور خیلی نزدیک انسان را برابر دیدگانش قرار می دهد .

به طبیعت که می روم قلبم را در دستم می گیرم تا تپش هایش را شماره کنم و بدانم هر شماره که اضافه می شود ماحصل دم و بازدمی است که جدی نمی گیرمش .

به طبیعت که می روم چشمان غبار گرفته ام را می شویم تا مژگانم سایه بان زلالی آن باشند و شرم گیاه را و معصومیت خار را نظاره کنم .

به طبیعت که می روم گوش هایم را پر و خالی می کنم و هر باز خالی تر و درختان را می شنوم پرندگان را بهتر و آب را جاری تر .

به طبیعت که می روم ریه ام  در آغوش رخوتناک باد سرسره می خورد بوها همه بدوی و مزه ها همه خاک ا . نگار زبانش را می فهمم و زبانم را حس می کند .

به طبیعت که می روم دستهایم دست های همیشگی نیست . بوسه برگ را می فهمد و از حرارت مهربانی خورشید سرانگشتانم تنهای تنها می سوزد .

به طبیعت که می روم پاهایم از خودم جلوتر می روند و در خیال سرابی دل انگیز شعف شبنم های خفته به ناز بر گلبرگ های وحشی ترین گل را به لب های ناصبورم  می رساند .

به طبیعت که می روم اقلیما را در گوشه دنج خانه جا می گذارم و یادی از اقلیمای جامانده نمی کنم . روحم را چون گندم ها گندمزاران دور به انتظار تموز می سپارم و جسمم را به جاده های باریک و سر به صعود کوهساران .

گزنه ها و بار گردو ها وخاطره گل های قاصد هم برای اقلیمای کنج نشین میآورم و یک دنیا راز مگوکه طبیعت در گوشم خوانده است ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

جدایی

گاهی جدایی ما آدم ها از یکدیگر ساده تر از آن است که فکرش را بکنیم . غاده شاعره توانمند سوری در شعری که در ادامه به آن اشاره خواهم داشت زنانه ترین بودن ها و با هم نبودن ها را به زیبایی تمام به تصویر می کشد .

خوب که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم مدت هاست که از خیلی چیز ها و خیلی آدمهای دیگر جداییم بی آنکه بدانیم .

جدایی همین است

اینکه با تو باشم و با من باشی  و باهم نباشیم

جدایی همین است

اینکه یک خانه ما را در بر گیرد

اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد

جدایی همین است

اینکه قلبم اتاقی باشد

خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف

و تو آن را به چشم نبینی

جدایی همین است

اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم

وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم

و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم

جدایی همین است

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کولی ودریا

کولی نشسته 

روی دورترین  صخره

در نزدیکترین  ساحل

وموهای قرمزش

زیر نگاه آفتابی غروب

می درخشد و رنگ پریده اش

به آبی سیاه آب

رنگ تر می بازد

طلوع اولین ستاره را انتظار می کشد .

کولی گوشواره ای از دو رنج

سینه ریزی مالامال از محنت

و خلخالی تحفه سالها خانه بدوشی

بر گوش  ، بر گردن و برپا کرده است.

کولی کولی است

و هیچ کولی در جهان خانه اش یکجا نیست

و گردن آویزش از طلا هرگز

به دریا زل می زند

وباهرموج که می رود

 شاید در خیالش تا دورهای قصرهای شنی

و نزدیکی های دنیای آهنی

می رود و

با موج های کف آلود که بر می گردند

سپیدی رویایش را

به شن های ساحل پس می دهد

کولی فقط کولی است

کمی ندارد که کمتر شود

بی هیچ زیاد

مو قرمز ، روی آفتاب سوخته

تاول بر پای

پر درد اما رقاصه ای در باد

می چرخد و می چرخد

و خوب فهمیده است

کولی فقط کولی است .

حتی بر دورترین صخره

او اما آهویی خوش خرام

 بانوی قصر ترانه است

ولب هایش درگاه یک ردیف مروارید

وآوازهایی است

که مردمان

در پس خنده ها و اشک هایش

دوست می دارند

و لب هایش ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

مرضیه

با تو چه گویم از زن امروز

زاده خرافه بی باوری

نام نهاده اساطیر ناشناخته سرزمین های دور

نوشیده از عصاره تربیتی تلفیقی از ماواری شرق تا منتهی الیه غرب

تقوا  نه سالگی به زهد نود ساله فروخته

حجاب تعلق گریز و جامه تقلید پذیر

مهر آب را به صداق شراب بخشیده

و سرمست

زهرا خود به تنهایی هویت بود هویتی انسانی زنانه و مذهبی

کجاست آن هویت انسانی

زن نماد

مذهب مدار

کجاست ؟

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دختران و پسران فردا

 

امروز یکی از روز های شیرین زندگی من بود . شاید کمتر روزی را به این خوبی گذرانده باشم .  محل کارم ساعت هشت و سی دقیقه  صبح از شعبه قبلیم تماس گرفته شد دوستی آن طرف خط پرسید خانم پولادزاده یه خانمی تماس گرفته شماره شما رو خواسته من موبایلت رو ندادم اما شماره شعبه رو دادم گفتم در جریان باشید گفتم مرسی . ایشون خودشونو معرفی نکردند . همکارمحنرم گفت نه . تا لحظه ای که تلفن شعبه زنگ خورد و با من کار داشت دلشوره عجیبی داشتم . گوشی را گرفتم آن طرف صدای ظریف دختری که برایم آشنا بود اما حافظه ام یاری نمی کرد که این صدا متعلق به چه کسی است ؟ پرسیدم ببخشید شما ؟ خندید گفت شما هنوزم وقتی می خواهید برید شعبه از وسط پارک لاله رد میشید ؟
تعجب کردم این کیه خدایا ؟ آهان معصومه تویی ؟
- بله
: خوبی دختر؟ من و از کجا پیدا کردی ؟
- ساده بود از محل کارشما
: کجایی ؟
- آمدم تهران برای چندروز
باورم نمیشد خب شاید چون داستان آشنایی من و معصومه و عادل خیلی عجیب بود اما سعی و تلاش این خواهر و برادر ستودنی ترین تلاشی بود که من تاکنون دیدم .
ماجرا اینظور شروع شد که:
سال ۸۳ محل کارم حوالی خیابان فاطمی بود بنابراین صبح ها از وسط پارک لاله پیاده روی می کردم . مدتی بود هر روز صبح دختر و پسر جوانی را می دیدم که در قسمت خاصی از فضای سبز پارک با دفتر و کتاب پهن مشغولند .
خلاصه اینکه این ماجرا یک ماهی ادامه داشت و برای من عجیب بود که این خانم و آقای جوان آن موقع صبح مشغول درس خواندن هستند .
خلاصه اینکه کنجکاوی مجال نداد و یک روز به طریقی با دختر خانم صحبت کردم . اون خودشو معصومه و پسر جوان را برادرش عادل معرفی کرد و گفت که برای کنکور درس می خوانند . یک ماهی دوستی ما به همین ترتیب ادامه پیدا کرد وبرای من عجیب تر این بود که کم کم به زمستان نزدیک می شدیم و هوا سرد تر می شد اما این دوکماکان میامدند و درس می خواندند.. یک روربالاخره دل رو به دریا زدم و گفتم اگر دوست داشته باشید من یه مقدار تو درستاتون بهتون کمک کنم . هر دوشون با خوشحالی پذیرفتن .
کم کم باهم دوست شدیم .عصر روزهای بارانی خیلی جالب میشد از مادرم خواستم که اجازه بدهد سه روز در هفته عصرها بچه ها بیان خونه ما و درس بخوانیم .
تا اینکه یک روز از معصومه پرسیدم شما از چه ساعتی شروع میکنید به درس خوندن گفت از ساعتی که ناپدریم هنوز از خواب بیدار نشده از خونه می زنیم بیرون وقتی هم بر می گردیم که میدونیم خوابه.
از شدت ناراحتی احساس می کردم سرم می خواد بترکه حالا گذشته از اینکه مشکلات بزرگ این دوقلوها چی بود اما تلاششان برای تحصیل و مصون نگه داشتن دیگر افراد خانواده از مشکلات ناشی از حضورشان در خانه برایم ستودنی بود و اینکه عادل غروب ها در یک تعمیرگاه موتورو دوچرخه کار می کرد و خرج خواهر دوقلویش را می داد .
سرآخر نتایح کنکورامد وقبولی شان و در نهایت مسافرتشان به شیراز برای ادامه تحصیل پایان خوشی بر این دوستی پارکی ما بود . معصومه در رشته ریاضی کاربردی و عادل مهندسی عمران .
و امروز چهارسالی از آن روزها گذشته و شنیدن صدای دختری که ظاهر نحیف او به دختر ۱۳- ۱۴ ساله بیشتر شبیه بود برایم عجیب لذت بخش بود .
امیدوارم همه دختران و پسران تلاش گر و ساعی به اهداف بلند زندگی شان برسند و فکر می کنم که تحمل مشقت ها از آنها انسان هایی دیگر می سازذ .

هر چند که( سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش )

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

اگر ایمانت را ببازی

 اما حتی اگر ایمانت را ببازی
بدان که همچنان دوستت می مانم
اگرآسمان به زمین بیاید
بدان که همچنان حامی ات می مانم

 In Two Minds
Another day of talking
And I'm in two minds
I think I have to tell you
I finally realised
I know you'll never really get inside of me
But I don't mean to hurt you
Just let me disappear

We used to like it
Used to be
In the sunset time of our dream
For all these things we cannot change
We cannot be
We cannot stay

But if you lose your faith
Know that I am still your friend
And if the sky falls down
Know that I will still support you.

(ترانه زیبای گروه ریور ساید )




شاید ارزش دقیقه ای دوستی و ثانیه ای حمایت از سالهای سال همزیستی بیشتر و بیشتر و بیشتر باشد .
مهم نیست که دوستمان چه طریقتی دارد .مهم این است که اودوست ماست اگر همه آنچه ما میخواهیم نیست . اگر تنها یک کلمه از جملات ما را می فهمد مهم این است که ما او را دوست می دانیم .
اودوستی را به ما بدهکار نیست . ما دوستی را از او طلب نداریم .
حتی اگر آسمان به زمین بیاید ، حتی اگر سیم های نلگراف را تنه کاجی پاره کرده باشد . اگر همه راه ها بسته ....
او هنوز دوست ماست .همچنان که وقتی به آخرین بند امید می رسم می دانم تو و تو و تو هنوز دوستان منید و قلبم را آرامشی دوباره اید که قلبتان را آرامشی دوباره ام .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()