لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

قتل های روزانه

کشتن یک آدم  فقط این نیست که شاه رگ حیاتی او را بزنی و یا اینکه با یک گلوله آرامش کنی ... گاهی کشتن یک آدم ساده تر از این حرف هاست ... کافی است وادارش کنی احساسش را گردن بزند ، قلبش را حلق آویز کند و از همه بدتر  به انزوایی تبعیدش کنی که در آن بجای یک بار روزی یک بار بمیرد ... کشتن یک  آدم  فقط این نیست که دستت را روی دهانش بگذاری و تا لحظه ی نفس بریدن ، برنداری ! کشتن یک آدم بعضی وقتها ، خیلی خیلی ساده تر است کافی است به او بفهمانی همه ی زندگی برایت مهم است جز او ... کافی است میان اشک و تنهایی رهایش کنی ، ظاهری منطقی بخود بگیری و بجای عشق به او خودخواهی نشان دهی ... کشتن یک آدم فقط این نیست که با ماشین از روی تن اش رد شوی حتی راحت تر از این ها هم می توان یک آدم را کشت ... رد شد و رفت و برگشت وبه عقب نگاه و با خود گفت میخواست سر راه من سبز نشود ...خلاصه ما راحت آدمها را می کشیم و راحت رد می شویم و از آن راحت تر در دادگاه درون خودمان تبرئه می شویم .........................

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بازهم سفر

چند ماهی هست که وبلاگ را بروز نکردم ... واقعا حوصله نوشتن را ندارم اما خب چاره ای نیست ... باید نوشت 

سال جدید را با سفر شروع کردم ... بالی در اندونزی ، وینتیان  در لائوس و بین راه سری هم به بانکوک زدم ...

سفر به آسیای جنوب شرقی بزرگترین حسنی که دارد آرامش است ...

البته اینکه بی دردسر و فارغ از مسائل روادید به این کشورها سفر می کنی هم لطف بزرگی است ... امیدوارم شانس سفر به همین بیست و چند کشوری که بر ما آسان می گیرند را از دست ندهیم ....

بالی ، چهره ای از بهشت است ... آنچه که سنت و مدرنیته باهم بخوبی کنار می آیند و لائوس کشور عجیبی است ... حال و هوایش میخکوب کننده است ... پر از معابد رنگی و اصیل ... که هر کدام داستان خودش را دارد ...

بزودی باید آماده شوم برای یک سفر تازه ... فکر  می کنم سفر برای من جای خیلی از نداشته هایم را پر می کند ... 

اگر می خواهید تنهایی تان ، غنی باشد و از جنس چهاردیواری اتاقتان نباشد ... به سرزمین های ناشناخته در دور دست ها سفر کنید ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تنهایی نعمتی است الهی

همیشه زندگی جوری نیست که ما دوست داریم اما همیشه هر اتفاقی که می افتد خواست خدا و ماحصل رفتار و تصمیمات ماست .

دوست دارم یاد بگیرم

دلخور نباشم

دلخور باقی نمانم

به دلخوری های گذشته ام فکر نکنم

 

خلاصه دوست دارم اینجا اعتراف کنم ... عادت عجیبی دارم به تنهایی

و از هیچ چیز و هیچکس به اندازه تنهایی لذت نمی برم .

اغلب نوشته های من حاوی جملاتی بدون نقطه است یعنی جمله ها ادامه دارد اما من معمولا از نوشتن آنها اجتناب میکنم .

روزگاری دوست داشتم کسی یا کسانی خواننده خطوط نانوشته ام باشند برای همین

عادت دارم بعضی وقت ها خرده کلماتی را در جاهایی یادداشت می کنم . این نوشته هم از همین دست یادداشت هاست .

باید به تنهایی ها احترام گذاشت مخصوصا تنهایی های خودخواسته ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

همه تنهایی های دنیا را عاشقانه دوست دارم

همه تنهایی های دنیا را

عاشقانه دوست دارم

که من در تنهایی

همیشه عاشق ترم

می دانی

چه سهمگین بر من تاخته است

طوفانی فکرت

و من آسمان دلم ابری و ابری و ابری است

اما با این حال

مرا تنها رها کن ، یا نه اصلا تنهاترم کن

که من در تنهایی

به تو عاشق ترم

اینجا صدای تو نمی آید

اینجا یک فنجان قهوه تلخ

اینجا یک لیوان آب سرد

و چند حبه قرص آرام بخش

که هرگز خوابم نمی کند

سکوت یعنی صدای تو در این لحظه

و من تشنه شنیدن بی دریغ توام

همه تنهایی های دنیا را

عاشقانه دوست دارم

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سالهای بی دلی

دستش را مشت کرده بود ، مشتش را که باز کرد فکر می کرد ، به جرم دزدی دستگیرش می کنند اما اتهامش در دادگاه انگار ، قتل خوانده شد . او در دفاع اصرار داشت که فقط دل غریبه ای  را دزدیده اما دادستان مدعی بود که دل آن غریبه را به بدترین شکل به قتل رسانده .... سرآخر به سالها بی دلی محکوم شد

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

نقاشی اذان

خمیازه ای کشید مثل همیشه این وقت از روز که می شد نگاهی به ساعت دیواری خاک گرفته اش می انداخت و سعی می کرد تشخیص بدهد که حتما  عقربه کوچک روی چهار و عقربه بزرگ روی ۶باشد که البته این نشان می داد ساعت ۵.٣٠ جدید است .

خب کاری نداشت برای انجام دادن جز انتظار کشیدن برای صدای زنگ تلفن .. ..

بالاخره تلفن زنگ زد . تکانی به خود داد و صفحه نمایش تلفن را نگاه کرد صورتش بیشتر از قبل ترشید و نیم خیزی که برداشته بود منتفی شد .

ده دقیقه ای همان طور زل زد به دیوار روبرو دوباره تلفن زنگ زد این بار زحمت تکان خوردن هم به  خودش ندادسرکی کشید و گوشی را برداشت .

:الو

- سلام خوبی ستاره جان

: مرسی چرا اینقدر دیر زنگ زدی ؟

- خواستم حسابی منتظرت گذاشته باشم خوشحال شی وقتی صدامو می شنوی

: آهان . خب خودت خوبی ؟

- آره بد نیستم .. چی کارا می کنی ؟

: هیچی یک ساعتی هست که بیکارم . راستی اون نقاشی که بهت گفته بودم تموم شد .. همن بقول تو طبیعت بیجان .... کوهستان های شمالی ولایت ما

- چه خوب اما سعی کن کار تازه ای انجام بدی عکسشو بگیر برام بفرست .

: کاش می شد کارامو می دیدی . خیلی پیشرفت  کردم ..

- میدونی که نمیشه ...

: آخه چه اشکال داره بعضی وقتا به من سر بزنی

-  خب سانس اول دعوا رو کلید زدی ؟

: نه اصلا منظور بدی نداشتم

- خیلی خب من باید برم یه مریض بد حال آوردن

: باشه برو . خوش باشی !

- بله حتما با چند تا تصادفی خوش میگذره ...

صدای بوق اشغال آن سمت خط ، به او فهماند که تلفن قطع شده و البته ضربآهنگ بوق ها نشانش می دادکه طبق معمول بدون خداحافظی ....

دوباره به ساعت روبرویش نگاهی کرد ساعت ۶ جدید بود و باید میرفت سراغ کاغذهایی که روی میزش تل انبار شده بودند .

دلش می خواست به همه برگه های امتحانی صفر  بدهد که کسی در آینده از زیر دست او دکتر نشود .... اما وقتی یادش آمد که دانش آموزان کلاس او به ٣٠ نفر هم نمی رسند از خوش خیالی اش ، مایوس شد .

برگه ها را که تصحیح کرد نوبت  نگاه کردن به پنجره اتاق بود و تیز کردن گوشهایش برای شنیدن یک صدا ....

پنجره لاجوردی و کم کم سیاه می شد و صدای اذان از مسجد محل به گوش می رسید . صدا را که شنید برگه ها را کنار گذاشت با خودش فکر می کرد یک روز حتما این صدا را روی بوم نقاشی اش خواهد کشید .. یک روز حتما

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تنهایش مگذاریم ؟

گاهی باید آدمها را تنها گذاشت نه برای اینکه طعم تنهایی را بچشند بلکه بتوانند راحت تر زندگی کنند . اگر دوستی داری که فکرمیکنی نمی توانی هیچ کاری برایش بکنی و دوستی تان فقط مجموعه ای از کلیشه های جاری در دوستی های امروزی است تنها گذاشتنش لطف بزرگی است که تو در حق او و دوستی می کنی . مدیریت شادی و غم دوستان  یک سو تفاهم بزرگ است که نه تنها به دوام دوستی ها کمک نمی کند بلکه لحظات خوب دوستمان را که ممکن است در تنهایی به هزار و یک شکل مطبوع تر بگذرد از او می گیرد . دوستش داری درست،  دوست ترش داشته باش و به ذهنش فرصتی برای تنفس بده .

اما گاهی هم  به دوستمان می گوییم فلانی تنهایت می گذارم ها .. و او را میترسانیم  از تنهایی و هجوم وحشی لحظات . خب اگر فکر می کنی باید تنها بماند بازهم بهتر است تنهایش بگذاری تا تهدیدش کنی می ترسی ؟ دوستش داری ؟ نترس هیچ کس از تنهایی نمرده است .

خلاصه اینکه تنهایی موهبتی الهی است فراموش نشود که از صفات زیبای خداست اما انزوا داستان دیگری دارد ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()