لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

حوایی من انسانی تو

نشسته ام اینجا

بی صدا و غرق یک رویا

که دیگر بار

یک بعداز ظهر شلوغ

وقتی همه شهر سرگرم خویشند

مرا بجز خیال تو

همدمی نباشد .

سیب را دوباره

در میانی ترین نقطه میز

می گذاری

و این بار بی هیچ هبوط

مرا به بازخوانی آن گناه نکرده

آن قمار زیستن می خوانی

نمی دانی چقدر می خواهم تنفس را

زیه ای باشم که جاودانه

میزبان هوای تو باشد

خوشه خوشه گندم را

هفت که هفتصد بار

به شوق زبستنم با تو  ،

می بلعیدم

و من تنها حوای هوای تو ام

و تو تنها انسان نسیان منی

نمی دانی چقدر می خواهم تنفس را

زیه ای باشم که جاودانه

میزبان هوای تو باشد

و بهشت را بی تو واگذارم

و بهشت را ....

 

 

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()