لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

آسمانت همان آسمان من است

داشتم قسمتی از کتاب شری راجنیش هندی را تحت عنوان بشنو از این خموش میخواندم رسیدم به این جملات :

(( چه نیازی به وجود ملت هاست ؟

تنها در نقشه هاست که مرز می کشند

و به خاطر همان مرزها می جنگی ،می کشی و جنایت می کنی

چه بازی ابلهانه ای

و تنها زمانی می توانی محملی بر ادامه ان بیابی

که تمامی بشریت را دیوانه بدانی

چه نیازی به وجود ملت هاست ؟

چه نیازی به گذرنامه ها و روادیدها و محدوده های جغرافیایی است ؟

این زمین به تمامی از آن ماست

حق داریم که به هر کجای آن سفر کنیم .  ))

واقعا اگر دنیا این گونه بود من و تو همه آرزوی دیدن خیلی از شهر ها و کشور ها را شاید محال نمی دانستیم .

گاهی چقدر نیاز به شناور شدن در سطح اقیانوس ها را داریم . چه اندازه سخت است که برای دیدن پهناورترین بیابانها پر خار باید از سفارت خانه فلان کشور که این بیابان در آن واقع است کسب اجازه کنی البته پس از اینکه از کشور خودت برای خروج اجازه گرفتی .

شانزده هفده ساله که بودم دوستی مکاتبه ای در مالت داشتم که البته نامه های من به او به ۵ خط نمی رسید اما او آنقدر از آن جزیره کوچک می نوشت که من شگفت زده می شدم . البته من مشکلات نوشتاری داشتم اما او به کشورش و جزیره اش اعتقاد داشت .

کاش می شد هر کس یک جمله در باره ایران به زبانی دیگردر وبلاگش می نوشت تا ......

ای کاش

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()